🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂
بعد از ناهار...
جیا روی مبل نشسته بود و به صفحهی تلویزیون نگاه میکرد.
چند دقیقه گذشت.
بعد ناگهان گفت:
— حوصلهم سر رفت.
جیمین که کنارش نشسته بود، خندید.
— دوباره؟
— آره.
تهیونگ گفت:
— خب چی دوست داری انجام بدی؟
جیا کمی فکر کرد.
— خرید.
جین از آشپزخانه گفت:
— خرید چی؟
جیا شانه بالا انداخت.
— نمیدونم. هرچی دیدم خوشم اومد.
جونگکوک که از کنار سالن رد میشد، ایستاد.
— خرید؟
جیا فوراً گفت:
— آره.
— چی لازم داری؟
جیا با خونسردی جواب داد:
— نمیدونم.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— پس برای چی میخوای بری؟
جیا خیلی جدی گفت:
— برای اینکه بفهمم چی لازم دارم.
تهیونگ خندید.
— منطقش دوباره برگشت.
جیا رو به جونگکوک کرد.
— میریم؟
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
— باشه.
جیا فوراً از جا بلند شد.
— واقعاً؟!
— آره. ولی یکی از بچهها هم باهامون میاد.
جیا سریع به تهیونگ نگاه کرد.
— تهیونگ!
تهیونگ لبخند زد.
— من آمادهام.
جیا با خوشحالی گفت:
— پس بریم!
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— فقط حواست بهش باشه.
تهیونگ با اعتمادبهنفس گفت:
— خیالت راحت.
جیا از کنارشان رد شد و گفت:
— البته من بیشتر باید حواسم به تهیونگ باشه.
تهیونگ ایستاد.
— چرا؟!
جیا برگشت و گفت:
— چون تو همون کسی هستی که ممکنه وسط خرید خودش بیشتر از من خرید کنه.
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— خب... احتمالشم هست. 😂
جین از آشپزخانه صدا زد:
— جیا، چیزی برای من هم بگیر!
جیا جواب داد:
— چی؟
جین کمی فکر کرد.
— هرچی خودت دوست داشتی.
جیا لبخند زد.
— باشه!
جیمین گفت:
— برای منم!
هوسوک از سالن گفت:
— برای منم یه چیزی بگیر!
یونگی بدون اینکه سرش را از لپتاپ بلند کند گفت:
— لازم نیست چیزی برای من بگیری.
جیا گفت:
— باشه.
چند ثانیه بعد اضافه کرد:
— ولی احتمالاً میگیرم.
یونگی لبخند کوچکی زد.
جونگکوک به جمع نگاه کرد.
— قرار بود فقط جیا بره خرید.
تهیونگ گفت:
— الان تبدیل شد به مأموریت خرید برای کل خونه.
جیا با افتخار گفت:
— من مسئولیتپذیرم. 😂
جونگکوک آه کشید.
— فقط امیدوارم وقتی برگشتیم هنوز پولی برامون مونده باشه.
جیا کفشهایش را پوشید.
— نگران نباش.
جونگکوک پرسید:
— چرا؟
جیا در را باز کرد و گفت:
— چون هنوز نمیدونم چی میخوام بخرم. 😂
تهیونگ زد زیر خنده و پشت سرش راه افتاد.
جونگکوک هم سرش را تکان داد و همراهشان بیرون رفت.
اولین خرید جیا با این خانواده، تازه داشت شروع میشد... 🖤🛍️
پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂
بعد از ناهار...
جیا روی مبل نشسته بود و به صفحهی تلویزیون نگاه میکرد.
چند دقیقه گذشت.
بعد ناگهان گفت:
— حوصلهم سر رفت.
جیمین که کنارش نشسته بود، خندید.
— دوباره؟
— آره.
تهیونگ گفت:
— خب چی دوست داری انجام بدی؟
جیا کمی فکر کرد.
— خرید.
جین از آشپزخانه گفت:
— خرید چی؟
جیا شانه بالا انداخت.
— نمیدونم. هرچی دیدم خوشم اومد.
جونگکوک که از کنار سالن رد میشد، ایستاد.
— خرید؟
جیا فوراً گفت:
— آره.
— چی لازم داری؟
جیا با خونسردی جواب داد:
— نمیدونم.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— پس برای چی میخوای بری؟
جیا خیلی جدی گفت:
— برای اینکه بفهمم چی لازم دارم.
تهیونگ خندید.
— منطقش دوباره برگشت.
جیا رو به جونگکوک کرد.
— میریم؟
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
— باشه.
جیا فوراً از جا بلند شد.
— واقعاً؟!
— آره. ولی یکی از بچهها هم باهامون میاد.
جیا سریع به تهیونگ نگاه کرد.
— تهیونگ!
تهیونگ لبخند زد.
— من آمادهام.
جیا با خوشحالی گفت:
— پس بریم!
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— فقط حواست بهش باشه.
تهیونگ با اعتمادبهنفس گفت:
— خیالت راحت.
جیا از کنارشان رد شد و گفت:
— البته من بیشتر باید حواسم به تهیونگ باشه.
تهیونگ ایستاد.
— چرا؟!
جیا برگشت و گفت:
— چون تو همون کسی هستی که ممکنه وسط خرید خودش بیشتر از من خرید کنه.
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— خب... احتمالشم هست. 😂
جین از آشپزخانه صدا زد:
— جیا، چیزی برای من هم بگیر!
جیا جواب داد:
— چی؟
جین کمی فکر کرد.
— هرچی خودت دوست داشتی.
جیا لبخند زد.
— باشه!
جیمین گفت:
— برای منم!
هوسوک از سالن گفت:
— برای منم یه چیزی بگیر!
یونگی بدون اینکه سرش را از لپتاپ بلند کند گفت:
— لازم نیست چیزی برای من بگیری.
جیا گفت:
— باشه.
چند ثانیه بعد اضافه کرد:
— ولی احتمالاً میگیرم.
یونگی لبخند کوچکی زد.
جونگکوک به جمع نگاه کرد.
— قرار بود فقط جیا بره خرید.
تهیونگ گفت:
— الان تبدیل شد به مأموریت خرید برای کل خونه.
جیا با افتخار گفت:
— من مسئولیتپذیرم. 😂
جونگکوک آه کشید.
— فقط امیدوارم وقتی برگشتیم هنوز پولی برامون مونده باشه.
جیا کفشهایش را پوشید.
— نگران نباش.
جونگکوک پرسید:
— چرا؟
جیا در را باز کرد و گفت:
— چون هنوز نمیدونم چی میخوام بخرم. 😂
تهیونگ زد زیر خنده و پشت سرش راه افتاد.
جونگکوک هم سرش را تکان داد و همراهشان بیرون رفت.
اولین خرید جیا با این خانواده، تازه داشت شروع میشد... 🖤🛍️
- ۷۲۸
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط