چون درختی اندر اقصای زمستانم

چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعلهٔ بیمار لرزیدن
برگ چونان صخرهٔ کری نلرزیدن
یاد رنج از دست های منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن

مهدی اخوان ثالث
دیدگاه ها (۰)

-چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانیهر چه برگم بود و بارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط