فن فیک تانوس
*تانوس دستش رو از چشم کومیکو برمیداره و میذاره که کومیکو ادامه ی فیلم رو ببینه .تانوس میبینه که توی نگاه کومیکو احساس حسادت وجود داره*
تانوس :چرا اونطوری نگاه میکنی ؟
کومیکو: بهشون حسودیم میشه .جوزه معلول هست و دوست پسر به اون خوبی داره .ولی من که سالم هستم هیچ کس رو ندارم
تانوس:پس من چی هستم ؟
کومیکو: تو فقط یک دوستی .نه چیزی بیشتر.
*تانوس یکم ناراحت میشه .اما فکری به سرش میزنه .نزدیک کومیکو میشه و توی گوشش زمزمه میکنه*
تانوس: اگه بخوام بیشتر از یک دوست باشم چی ؟
کومیکو: دست بردار .تو دوست دخترای دیگه ای داشتی.مطمئنم اگه بهشون بگی برگردن دوباره باهات اشتی میکنن.
تانوس: ولی من تو رو میخوام .میخوام بفهمم که لبات چه مزه ای میده .
کومیکو: صبر کن ..واقعا ..
*تانوس لب هایش رو روی لبای کومیکو فشار میده و حرف کومیکو قطع میشه .بوسه رو پرشور تر میکنه .انگار واقعا قصد انجام دادنش رو داره .(باز هم برای سانسور توی کامنت ها گذاشتم.اگه بفهمم کسی گزارش کرده،با چنگال میکشمش)
ادامه:
تانوس :میدونم یکم درد داشت ،اما ارزشش رو داشت .دیگه تو مال منی ...
کومیکو: واقعا ارزشش رو داشت .
تانوس: به نظرم فعلا کافیه .بعدا قراره ادامش بدیم .
کومیکو: لباسم رو میدی ؟
تانوس: شاید بهت ندم .اخه وقتی اینطوری هستی بهتر میتونم لمست کنم .(توجه داشته باشین که اینجا تانوس فقط پیراهن کومیکو رو در اورده .خودش هم فقط پیرهنش رو در اورده .پس زیاد منحرف نشین)
کومیکو: خب ..اگه تو میگی ،پس من شرط میذارم .
تانوس: بزار حدس بزنم ،شیر کاکائو میخوای ؟
کومیکو: نه .ایندفعه باید بزاری به بدنت دست بزنم .
تانوس: باشه .اما منم باید لمست کنم .
کومیکو: قبوله .
*کومیکو دستش رو روی بدن تانوس میکشه .تانوس هم دستش رو به پشت کومیکو میماله*
کومیکو: دستت خیلی گرمه .دوسش دارم .
تانوس: بدن تو هم خیلی نرم و بی نقص هست ،ملکه ی من .
کومیکو: اینطوری نگو .من که واقعا ملکه نیستم
تانوس: چرا هستی .ملکه ی قلب منی .تو به قلب من حکومت میکنی .
کومیکو: تعریفات قشنگی بود . خیلی خوب من رو وصف کردی .
تانوس: ملکه ها باید اینطوری توصیف بشن .اینکه فقط بگم مثل گل هستی ،کافی نیست .
کومیکو: به نظرت مامانم داره چیکار میکنه ؟ به فکر من هم هست ؟
تانوس: صددرصد .اون مامانت هست .اگه به فکرت نباشه انگار یک تیکه از وجودش رو رها کرده .تو قسمتی از بدن اون هستی .
کومیکو: بهش زنگ بزنم ؟
تانوس: اره .
*کومیکو به مامانش زنگ میزنه و روی بلندگو میزاره(اسم مامان کومیکو آیری هست)*
کومیکو: سلام مامان.میشه باهات حرف بزنم ؟
ایری: سلام.اره .چی شده ؟
کومیکو: میگم ،تو با اینکه من یک دوست پسر داشته باشم مشکل داری ؟
ایری: بستگی داره برات چیکار کنه .فردا بیا خونه .اگه به سوالای من همونطدر که میخوام جواب بده ،میتونی حتی باهاش ازدواج کنی .
کومیکو: اشکال نداره امشب پیشش بخوابم ؟
ایری: زیاد نزار به بدنت دست بزنه .ممکنه کاری بکنه(کاری کرده خبر نداری)
کومیکو:باشه .پس من فردا وقتی بیدار شدم میام پیش شما
ایری:باشه عزیزم .مراقب خودت باش .
*کومیکو تلفن رو قطع میکنه و به تانوس نگاه میکنه*
کومیکو:تا الان اوضاع خوب هست .اما بعدش به تو بستگی داره .مامانم قراره دربارت تحقیق کنه و فردا ازت سوال بپرسه .اگه اونطور که اون میخواد جواب بدی قبولت میکنه .بعدش ازادیم هرکار میخوایم بکنیم
تانوس:وای ...یکم سریع پیش نمیری ؟
کومیکو: کی تا همین چند دقیقه ی پیش میگفت که میخواد با من رابطه داشته باشه ؟الان هم من قبول کردم .دیگه راه برگشتی نداره .مگه اینکه تو من رو دوست نداشته باشی و فقط بخوای با احساساتم بازی کنی .
تانوس:به نظرت من بیکارم بیام با احساساتت بازی کنم؟من یا خوابم یا درگیر کارم هستم .
کومیکو:اگه بهم بی محلی کنی باهات قهر میکنم .زیاد توی کار غرق نشو .درضمن ،مامانم همیشه ساعت ۸ صبح سه شنبه ها میاد خونه ی من تا ببینه همه چیز همون شکلی هست یا نه .خواهرم که ازدواج کرده بود همین کار رو کرد .و از اونجایی که دو روز دیگه سه شنبه هست ،پس باید خونمون همیشه مثل تازه عروس ها باشه
تانوس :چرا اونطوری نگاه میکنی ؟
کومیکو: بهشون حسودیم میشه .جوزه معلول هست و دوست پسر به اون خوبی داره .ولی من که سالم هستم هیچ کس رو ندارم
تانوس:پس من چی هستم ؟
کومیکو: تو فقط یک دوستی .نه چیزی بیشتر.
*تانوس یکم ناراحت میشه .اما فکری به سرش میزنه .نزدیک کومیکو میشه و توی گوشش زمزمه میکنه*
تانوس: اگه بخوام بیشتر از یک دوست باشم چی ؟
کومیکو: دست بردار .تو دوست دخترای دیگه ای داشتی.مطمئنم اگه بهشون بگی برگردن دوباره باهات اشتی میکنن.
تانوس: ولی من تو رو میخوام .میخوام بفهمم که لبات چه مزه ای میده .
کومیکو: صبر کن ..واقعا ..
*تانوس لب هایش رو روی لبای کومیکو فشار میده و حرف کومیکو قطع میشه .بوسه رو پرشور تر میکنه .انگار واقعا قصد انجام دادنش رو داره .(باز هم برای سانسور توی کامنت ها گذاشتم.اگه بفهمم کسی گزارش کرده،با چنگال میکشمش)
ادامه:
تانوس :میدونم یکم درد داشت ،اما ارزشش رو داشت .دیگه تو مال منی ...
کومیکو: واقعا ارزشش رو داشت .
تانوس: به نظرم فعلا کافیه .بعدا قراره ادامش بدیم .
کومیکو: لباسم رو میدی ؟
تانوس: شاید بهت ندم .اخه وقتی اینطوری هستی بهتر میتونم لمست کنم .(توجه داشته باشین که اینجا تانوس فقط پیراهن کومیکو رو در اورده .خودش هم فقط پیرهنش رو در اورده .پس زیاد منحرف نشین)
کومیکو: خب ..اگه تو میگی ،پس من شرط میذارم .
تانوس: بزار حدس بزنم ،شیر کاکائو میخوای ؟
کومیکو: نه .ایندفعه باید بزاری به بدنت دست بزنم .
تانوس: باشه .اما منم باید لمست کنم .
کومیکو: قبوله .
*کومیکو دستش رو روی بدن تانوس میکشه .تانوس هم دستش رو به پشت کومیکو میماله*
کومیکو: دستت خیلی گرمه .دوسش دارم .
تانوس: بدن تو هم خیلی نرم و بی نقص هست ،ملکه ی من .
کومیکو: اینطوری نگو .من که واقعا ملکه نیستم
تانوس: چرا هستی .ملکه ی قلب منی .تو به قلب من حکومت میکنی .
کومیکو: تعریفات قشنگی بود . خیلی خوب من رو وصف کردی .
تانوس: ملکه ها باید اینطوری توصیف بشن .اینکه فقط بگم مثل گل هستی ،کافی نیست .
کومیکو: به نظرت مامانم داره چیکار میکنه ؟ به فکر من هم هست ؟
تانوس: صددرصد .اون مامانت هست .اگه به فکرت نباشه انگار یک تیکه از وجودش رو رها کرده .تو قسمتی از بدن اون هستی .
کومیکو: بهش زنگ بزنم ؟
تانوس: اره .
*کومیکو به مامانش زنگ میزنه و روی بلندگو میزاره(اسم مامان کومیکو آیری هست)*
کومیکو: سلام مامان.میشه باهات حرف بزنم ؟
ایری: سلام.اره .چی شده ؟
کومیکو: میگم ،تو با اینکه من یک دوست پسر داشته باشم مشکل داری ؟
ایری: بستگی داره برات چیکار کنه .فردا بیا خونه .اگه به سوالای من همونطدر که میخوام جواب بده ،میتونی حتی باهاش ازدواج کنی .
کومیکو: اشکال نداره امشب پیشش بخوابم ؟
ایری: زیاد نزار به بدنت دست بزنه .ممکنه کاری بکنه(کاری کرده خبر نداری)
کومیکو:باشه .پس من فردا وقتی بیدار شدم میام پیش شما
ایری:باشه عزیزم .مراقب خودت باش .
*کومیکو تلفن رو قطع میکنه و به تانوس نگاه میکنه*
کومیکو:تا الان اوضاع خوب هست .اما بعدش به تو بستگی داره .مامانم قراره دربارت تحقیق کنه و فردا ازت سوال بپرسه .اگه اونطور که اون میخواد جواب بدی قبولت میکنه .بعدش ازادیم هرکار میخوایم بکنیم
تانوس:وای ...یکم سریع پیش نمیری ؟
کومیکو: کی تا همین چند دقیقه ی پیش میگفت که میخواد با من رابطه داشته باشه ؟الان هم من قبول کردم .دیگه راه برگشتی نداره .مگه اینکه تو من رو دوست نداشته باشی و فقط بخوای با احساساتم بازی کنی .
تانوس:به نظرت من بیکارم بیام با احساساتت بازی کنم؟من یا خوابم یا درگیر کارم هستم .
کومیکو:اگه بهم بی محلی کنی باهات قهر میکنم .زیاد توی کار غرق نشو .درضمن ،مامانم همیشه ساعت ۸ صبح سه شنبه ها میاد خونه ی من تا ببینه همه چیز همون شکلی هست یا نه .خواهرم که ازدواج کرده بود همین کار رو کرد .و از اونجایی که دو روز دیگه سه شنبه هست ،پس باید خونمون همیشه مثل تازه عروس ها باشه
- ۷۹۲
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط