وارث تاریکی!

پارت ۲۶!
‌              ‿᷼︵ ᳝⏜‌⭒᮫ ✰᮫ ⭒⏜ ᳝︵᷼‿
آنها را تماشا می‌کردم. چقدر حالشان خوب بود. چقدر می‌خندیدند.
پشت درختی در نزدیکی دریاچه قایم شده بودم. غارتگران، گروه بازیگوشی که از برادرم، ریموس لوپین، جیمز پاتر و پیتر پتی‌گرو تشکیل شده بود نیز کنار دریاچه بودند. این آخرین فرصتم برای گرفتن این تصمیم بود.
بعد از آنکه مادام پامفری مرا از درمانگاه بیرون انداخت، تا چند ساعت مدام از آنها احوال هروس را جویا می‌شدم؛ اما همان جواب را میگرفتم: نمی‌دونیم.
اگر پای هر موضوع دیگری در میان بود، ترجیح می‌دادم شکست بخورم تا از کسی کمک بخواهم. من عادت نداشتم از کسی کمک بگیرم. در واقع، کسی نبود که از او کمک بگیرم. اما این موضوع فرق می‌کرد و من واقعا راهی برایش نمی‌یافتم.
همانطور که صدای خنده های غارتگران کنار دریاچه می‌پیچید، تصمیمم را گرفتم.
به اینجا آمده بودم تا از برادرم کمک بگیرم و برای اولین بار در زندگی‌ام، از روش غارتگران استفاده کنم.
با قدم‌هایی محکم، بیرون آمدم و به سمت آنها رفتم. سیریوس، خیلی سریع متوجه من شد. در کنار دوستانش لم داده بود اما به محض اینکه مرا دید لبخندش محو شد و سریع به سمتم آمد. به او گفتم:
«سلام، سیریوس.»
با چهره‌ای نگران گفت:
«اتفاقی برای مادر افتاده؟»
گیج شدم و گفتم:
«نه!»
«پدر؟»
«نه...»
«خودت؟!»
سیریوس شروع کرد به برانداز کردن من و سریع دورم چرخی زد تا از تمام زوایا مرا ببیند. عصبی گفتم:
«سیریوس میشه یه دقیقه وایسی؟!»
سیریوس، با چهره‌ای که ترکیبی بود از نگرانی و گیجی به من خیره شد. گفتم:
«هیچ اتفاقی برای هیچکدوممون نیافتاده!»
به جز هروس...
سیریوس گفت:
«پس چی شده؟ آخه تو زیاد نمیای پیش من.»
تلاش کردم به چشمان خاکستری‌اش که همرنگ چشمان خودم بود نگاه نکنم. کماکان طفره رفتم:
«میخوام یه چیزی ازت بپرسم...»
نمی‌خواستم مستقیم از او کمک بخواهم. ادامه دادم:
«درمانگاه کِی خلوت میشه؟...»
سیریوس با بازویم را به آرامی گرفت و گفت:
«رِگ، چرا اینو می‌پرسی؟»
فکر نمی‌کردم اعتراف به اینکه کسی را آنقدر دوست داشتم انقدر سخت باشد...
همانطور که از نگاه کردن به چشمان برادرم اجتناب می‌کردم گفتم:
«یکی هست...»
سیریوس با حالتی جدی گفت:
«ریگولس، توی چشمام نگاه کن و درست و حسابی حرفتو بزن!»
چشمانم را برای لحظه‌ای بستم اما بعد، دلم را به دریا زدم. به چشمانش خیره شدم و گفتم:
«هروس. اسمش هروس بلکموره. قطعا میشناسیش. اون الان... توی درمانگاهه.»
سیریوس که گوشه لب‌هایش بالا رفته بودند دستش را روی شانه‌ام گذاشت و با خنده گفت:
«صبر کن ببینم...نکنه عاشق شدی؟!»
«برام مهم نیست اسمش رو چی میزاری و بهش چی میگی، ولی این موضوع خیلی برام مهمه. فقط...باید ببینمش.»
‌               ࿚۟⏝ྀི︶‌֯࿙⭒࿚֯︶‌ྀི⏝۟࿙
۱۰۰ تایی شدیمممممم خیلی دوستون دارمممممممممم
امیدوارم ازش لذت ببرید!♥︎
لایک و کامنت یادتون نره!♡
منتظر پارت بعد باشین!☆
#وارث_تاریک#هروس_بلکمور#ریگولس_بلک
دیدگاه ها (۸)

مهمونی خطرناکپارت=30ویو اتروی تخت دراز کشیده بودم و به سقف ن...

Pat:4اسم: عاشق چشماش شدما.ت . پام گیر کرد به لبه‌ی در و افتا...

قسمت ۷

cold melody~» part2یونگی هنوز پشت به من بود، ولی قشنگ حس می‌...

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

پارت ۳۵ بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار ب...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط