خورشید هنوز بالا نیامده بود که بیدار شدم. صدای خوبِ خوب ب

خورشید هنوز بالا نیامده بود که بیدار شدم. صدای خوبِ خوب باران، صدای قطره‌‌های آب در ناودان، صدای پرنده‌ای در دور دست ها مرا به خود می‌‌خواند. پشتِ پنجره پائیز غوغا کرده بود. هر طرف نگاه می‌‌کردم برگ بود و رنگ بود و صد‌ها خاطره. چشم‌ها را بستم. نفسی عمیق کشیدم. زخم‌هایم را فراموش کردم. جراحاتِ روحِ خسته‌ام را فراموش کردم. درد‌های همیشگی‌ که در سرم و در دست‌هایم می‌پیچید را فراموش کردم. دل سپردم به نور. به تولدِ روشنایی از پشتِ درخت‌ها و خانه‌های آن سوی خیابان. دل سپردم به بال زدن‌های کلاغی خیس. به صدای دویدن کودکِ همسایه. دل سپردم به صدای پای آرامشی ژرف که پس از سال‌های تلخ دوری و از پسِ دلتنگی‌ انباشته شده ی قرن‌ها فاصله، حالا بزرگوارانه دربِ خانه‌ام را میزند، با متانت از پله‌ها بالا می‌‌آید، با مهر مرا در آغوش می‌‌گیرد و می‌گوید:
آرام بخواب فرزندم ! آمده‌ام در دلت خانه کنم و هرگز نروم ....
چشم‌ها را گشودم و آرزو کردم کاش در این صبح پاییزی، همه ی آدم‌ها زخم‌هایشان را فراموش کنند. دل به نور، به خوشبختی‌‌های کوچک بسپارند. کاش به خانه برگردند، سر بر شانه‌های عزیزشان بگذارند، از پس فاصله ها آرام بگیرند ... آرام بخوابند ...
دیدگاه ها (۱)

پدرم نیست ...

مادر جان…چه غریبانه از این دنیا رفتی،چه مظلومانه دردهایت را ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۵🦋)✥(ویو لوین کاترین)خوابم نمیومد...حتی یه ذر...

#یا_علی جان... ❤️#نام تو که می‌آید، #دل آرام می‌گیرد؛#انگار ...

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

سلام بر اوڪہ وجودش سرآغازِ عشق استنامش، ترانه‌اے بر لب‌هاے ب...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

چند پارتی

می‌خواستم بلد باشم تو را بخندانم،و بلد باشم وقتی غصه داری قا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط