رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل نوزدهم : دیگه کافیه
در خانهٔ عموی ملیسا، مهمونی تقریباً به آخر رسیده بود.
آرون روی مبل نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد. کِنت و ریو کنار پنجره دربارهٔ مسابقهٔ هفتهٔ بعد حرف میزدن و دنیل مشغول خوردن آخرین تکهٔ کیک بود.
پنج پسرعمو، هرکدوم سرگرم کار خودشون بودن.
دخترعموی ملیسا، سِرینا، هم کنار بزرگترها نشسته بود و با خوشحالی کیف جدیدش رو نگاه میکرد.
یکی از عمهها پرسید:
ـ سِرینا جان، خوشت اومده؟
ـ خیلی! واقعاً بهترین هدیهایه که گرفتم!
عمو با افتخار گفت:
ـ تو لایق بهترینهایی، عزیزم.
در همین لحظه، گوشی آرون صدای دریافت پیام داد.
ـ یه لحظه...
گروه خانوادگی رو باز کرد.
چشمش به عکس ملیسا افتاد.
ـ اِ... ملیسا پیام داده.
کِنت سرش رو برگردوند.
ـ چی گفته؟
آرون پیام رو خوند.
ـ نوشته با دوستاش قرار داشته و نتونسته بیاد.
ریو نزدیکتر شد و به عکس نگاه کرد.
ـ این همون ملیساست؟!
دنیل کیک خوردنش رو متوقف کرد.
ـ خب معلومه که خودشه!
ریو گفت:
ـ منظورم اینه که همهٔ بچهها باهاشن. انگار خیلی بهش خوش گذشته.
آرون دوباره متن پیام رو نگاه کرد.
وقتی به جملهٔ آخر رسید، لبخندش کمرنگ شد.
ـ یه چیز دیگه هم نوشته...
کِنت پرسید:
ـ چی؟
آرون چند لحظه مکث کرد.
ـ نوشته: «هرچند براتون مهم نیست که من باشم یا نباشم.»
این بار، هیچکس بلافاصله جواب نداد.
یکی از عمهها با ناراحتی گفت:
ـ یعنی چی؟ چرا همچین حرفی زده؟
عمو اخم کرد.
ـ احتمالاً از چیزی ناراحته.
ریو زیر لب گفت:
ـ خب... شاید چون وقتی اینجاییم، معمولاً کسی باهاش حرف نمیزنه.
کِنت نگاهش کرد.
ـ تو خودت آخرین بار کی باهاش حرف زدی؟
ریو جواب نداد.
دنیل گوشیاش رو برداشت و به عکس نگاه کرد.
ـ من فقط هفتهٔ پیش ازش جزوه خواستم...
آرون گفت:
ـ منم چند روز پیش ازش کمک خواستم.
کِنت با لحنی جدی گفت:
ـ خب، غیر از وقتایی که چیزی ازش میخواستین، آخرین بار کی خودتون بهش پیام دادین؟
سکوت دوباره بینشون افتاد.
یکی از عموها با ناراحتی گفت:
ـ حالا لازم نیست اینقدر بزرگش کنین. بالاخره خودش هم میتونست بیاد.
ریو آهسته جواب داد:
ـ شاید میتونست. ولی ما حتی نپرسیدیم چرا نیومده.
عمهای که کنار سِرینا نشسته بود، سریع گفت:
ـ حالا امشب رو خراب نکنین. سِرینا هنوز میخواد هدیههاش رو نشونتون بده.
سِرینا که تا اون لحظه ساکت مونده بود، به کیفش نگاه کرد.
بعد پرسید:
ـ یعنی ملیسا امروز با دوستاش رفته بیرون؟
آرون جواب داد:
ـ آره.
سِرینا چند ثانیه فکر کرد.
ـ ولی... چرا هیچوقت به من نگفت که با دوستاش میره بیرون؟
ریو بهش نگاه کرد.
ـ تو هم هیچوقت ازش نپرسیدی.
سِرینا لبهاش رو روی هم فشار داد و دیگه چیزی نگفت.
مهمونی هنوز ادامه داشت، اما برای چند نفر، عکس ملیسا بیشتر از چیزی که انتظار داشتن ذهنشون رو درگیر کرده بود.
نه چون ملیسا با لباس زیبا و دوستانش توی یک رستوران عکس گرفته بود.
بلکه چون برای اولین بار، نبودنش رو خودش اعلام کرده بود و حتی توضیح داده بود که چرا فکر میکنه کسی به حضورش اهمیت نمیده.
***
رستوران، ساعت نه شب.
ملیسا آخرین جرعهٔ نوشیدنیاش رو خورد و به هانا نگاه کرد که با هیجان خاطرهای از مدرسه تعریف میکرد.
همه میخندیدن.
ملیسا هم خندید؛ این بار بیخبر از اینکه در خانهٔ عمویش، بعد از مدتها، چند نفر بالاخره دربارهٔ او حرف زده بودن.
گوشیاش خاموش بود.
و برای امشب، همینطور باقی میموند.
ملیسا از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت.
آیومی پرسید:
ـ آمادهای بریم؟
ملیسا لبخند زد.
ـ آره!
همه از رستوران بیرون رفتن.
هوای شب خنک بود و چراغهای خیابون روی پیادهرو افتاده بودن. هانا و رینا جلوتر راه میرفتن و سوتا و رِن دربارهٔ مقصد بعدیشون بحث میکردن.
کایزن هم چند قدم عقبتر حرکت میکرد؛ ساکت و بیحرف، مثل همیشه.
ملیسا کنار آیومی راه افتاد و دوباره به خنده افتاد.
اون شب، کسی مجبورش نکرد برای شنیده شدن تلاش کنه.
و هیچکس ازش نخواست چیزی رو ثابت کنه.
فقط دعوت شده بود، همراهشون رفته بود و از بودن کنارشان لذت برده بود.
شاید هنوز خیلی چیزها در زندگیاش تغییر نکرده بود.
اما دستکم، اون شب رو به خاطر کسانی که حضورش براشون مهم نبود، از دست نداده بود.
در خانهٔ عموی ملیسا، مهمونی تقریباً به آخر رسیده بود.
آرون روی مبل نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد. کِنت و ریو کنار پنجره دربارهٔ مسابقهٔ هفتهٔ بعد حرف میزدن و دنیل مشغول خوردن آخرین تکهٔ کیک بود.
پنج پسرعمو، هرکدوم سرگرم کار خودشون بودن.
دخترعموی ملیسا، سِرینا، هم کنار بزرگترها نشسته بود و با خوشحالی کیف جدیدش رو نگاه میکرد.
یکی از عمهها پرسید:
ـ سِرینا جان، خوشت اومده؟
ـ خیلی! واقعاً بهترین هدیهایه که گرفتم!
عمو با افتخار گفت:
ـ تو لایق بهترینهایی، عزیزم.
در همین لحظه، گوشی آرون صدای دریافت پیام داد.
ـ یه لحظه...
گروه خانوادگی رو باز کرد.
چشمش به عکس ملیسا افتاد.
ـ اِ... ملیسا پیام داده.
کِنت سرش رو برگردوند.
ـ چی گفته؟
آرون پیام رو خوند.
ـ نوشته با دوستاش قرار داشته و نتونسته بیاد.
ریو نزدیکتر شد و به عکس نگاه کرد.
ـ این همون ملیساست؟!
دنیل کیک خوردنش رو متوقف کرد.
ـ خب معلومه که خودشه!
ریو گفت:
ـ منظورم اینه که همهٔ بچهها باهاشن. انگار خیلی بهش خوش گذشته.
آرون دوباره متن پیام رو نگاه کرد.
وقتی به جملهٔ آخر رسید، لبخندش کمرنگ شد.
ـ یه چیز دیگه هم نوشته...
کِنت پرسید:
ـ چی؟
آرون چند لحظه مکث کرد.
ـ نوشته: «هرچند براتون مهم نیست که من باشم یا نباشم.»
این بار، هیچکس بلافاصله جواب نداد.
یکی از عمهها با ناراحتی گفت:
ـ یعنی چی؟ چرا همچین حرفی زده؟
عمو اخم کرد.
ـ احتمالاً از چیزی ناراحته.
ریو زیر لب گفت:
ـ خب... شاید چون وقتی اینجاییم، معمولاً کسی باهاش حرف نمیزنه.
کِنت نگاهش کرد.
ـ تو خودت آخرین بار کی باهاش حرف زدی؟
ریو جواب نداد.
دنیل گوشیاش رو برداشت و به عکس نگاه کرد.
ـ من فقط هفتهٔ پیش ازش جزوه خواستم...
آرون گفت:
ـ منم چند روز پیش ازش کمک خواستم.
کِنت با لحنی جدی گفت:
ـ خب، غیر از وقتایی که چیزی ازش میخواستین، آخرین بار کی خودتون بهش پیام دادین؟
سکوت دوباره بینشون افتاد.
یکی از عموها با ناراحتی گفت:
ـ حالا لازم نیست اینقدر بزرگش کنین. بالاخره خودش هم میتونست بیاد.
ریو آهسته جواب داد:
ـ شاید میتونست. ولی ما حتی نپرسیدیم چرا نیومده.
عمهای که کنار سِرینا نشسته بود، سریع گفت:
ـ حالا امشب رو خراب نکنین. سِرینا هنوز میخواد هدیههاش رو نشونتون بده.
سِرینا که تا اون لحظه ساکت مونده بود، به کیفش نگاه کرد.
بعد پرسید:
ـ یعنی ملیسا امروز با دوستاش رفته بیرون؟
آرون جواب داد:
ـ آره.
سِرینا چند ثانیه فکر کرد.
ـ ولی... چرا هیچوقت به من نگفت که با دوستاش میره بیرون؟
ریو بهش نگاه کرد.
ـ تو هم هیچوقت ازش نپرسیدی.
سِرینا لبهاش رو روی هم فشار داد و دیگه چیزی نگفت.
مهمونی هنوز ادامه داشت، اما برای چند نفر، عکس ملیسا بیشتر از چیزی که انتظار داشتن ذهنشون رو درگیر کرده بود.
نه چون ملیسا با لباس زیبا و دوستانش توی یک رستوران عکس گرفته بود.
بلکه چون برای اولین بار، نبودنش رو خودش اعلام کرده بود و حتی توضیح داده بود که چرا فکر میکنه کسی به حضورش اهمیت نمیده.
***
رستوران، ساعت نه شب.
ملیسا آخرین جرعهٔ نوشیدنیاش رو خورد و به هانا نگاه کرد که با هیجان خاطرهای از مدرسه تعریف میکرد.
همه میخندیدن.
ملیسا هم خندید؛ این بار بیخبر از اینکه در خانهٔ عمویش، بعد از مدتها، چند نفر بالاخره دربارهٔ او حرف زده بودن.
گوشیاش خاموش بود.
و برای امشب، همینطور باقی میموند.
ملیسا از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت.
آیومی پرسید:
ـ آمادهای بریم؟
ملیسا لبخند زد.
ـ آره!
همه از رستوران بیرون رفتن.
هوای شب خنک بود و چراغهای خیابون روی پیادهرو افتاده بودن. هانا و رینا جلوتر راه میرفتن و سوتا و رِن دربارهٔ مقصد بعدیشون بحث میکردن.
کایزن هم چند قدم عقبتر حرکت میکرد؛ ساکت و بیحرف، مثل همیشه.
ملیسا کنار آیومی راه افتاد و دوباره به خنده افتاد.
اون شب، کسی مجبورش نکرد برای شنیده شدن تلاش کنه.
و هیچکس ازش نخواست چیزی رو ثابت کنه.
فقط دعوت شده بود، همراهشون رفته بود و از بودن کنارشان لذت برده بود.
شاید هنوز خیلی چیزها در زندگیاش تغییر نکرده بود.
اما دستکم، اون شب رو به خاطر کسانی که حضورش براشون مهم نبود، از دست نداده بود.
- ۳.۰k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط