"شعر از خودم"
"شعر از خودم"
شبی طوفان زده کشتی دل را
به بندرگاه چشمان تو بستم
خروشان بود امواج درونم
تو را می خواست انگشتان دستم
به لنگرگاه عشقت دل سپردم
خودم را پیش تو از یاد بردم
به ناگه در تلاتم های ساحل
در آن اشوب و ویران خانه دل
دو دستت را دریغ از من نمودی
چنان سنگان خارا سخت بودی
تمام خنده هایت اختیاری
دو بال عشقت از جنس شعاری
درونت از دورنگی موج میزد
محبت های سرد و استعاری
عجب یکرنگ و پاک و ساده بودم
چه معصومانه دل را داده بودم
نمیدانم چرا اینگونه بودم
حجابت را چرا باور نمودم
نمازت را نیایش میشمردم
به نامت بارها سوگند خوردم
گمان کردم تنت پاک است بانو
مگردر منجلابی تا به زانو
تنت مهمانسرای این و آن است
دروغ و مکر.درخونت روان است
وجودت دستمال هرزه بازان
شدی میدان چرخ یکه تازان
ندانستم که شمع بزم غیری
یکی از مار مولک های دیری
مرا گرداب تو در خود فرو برد
تمام آرزوهای مرا خورد
چنان گرگی وجودم را دریدی
مثال گربه بر رویم جهیدی
تمام هستی ام را با دو رنگی
به دستان گناه الوده چیدی
کنون من ماندم و کوهی ندامت
به لعنت میبرم هر روز نامت
شبی طوفان زده کشتی دل را
به بندرگاه چشمان تو بستم
خروشان بود امواج درونم
تو را می خواست انگشتان دستم
به لنگرگاه عشقت دل سپردم
خودم را پیش تو از یاد بردم
به ناگه در تلاتم های ساحل
در آن اشوب و ویران خانه دل
دو دستت را دریغ از من نمودی
چنان سنگان خارا سخت بودی
تمام خنده هایت اختیاری
دو بال عشقت از جنس شعاری
درونت از دورنگی موج میزد
محبت های سرد و استعاری
عجب یکرنگ و پاک و ساده بودم
چه معصومانه دل را داده بودم
نمیدانم چرا اینگونه بودم
حجابت را چرا باور نمودم
نمازت را نیایش میشمردم
به نامت بارها سوگند خوردم
گمان کردم تنت پاک است بانو
مگردر منجلابی تا به زانو
تنت مهمانسرای این و آن است
دروغ و مکر.درخونت روان است
وجودت دستمال هرزه بازان
شدی میدان چرخ یکه تازان
ندانستم که شمع بزم غیری
یکی از مار مولک های دیری
مرا گرداب تو در خود فرو برد
تمام آرزوهای مرا خورد
چنان گرگی وجودم را دریدی
مثال گربه بر رویم جهیدی
تمام هستی ام را با دو رنگی
به دستان گناه الوده چیدی
کنون من ماندم و کوهی ندامت
به لعنت میبرم هر روز نامت
- ۳.۰k
- ۳۰ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط