یاد سهراب بخیر
یاد سهراب بخیر
آب را گل نکنیم
یاد سهراب بخیر
ولی افسوس کجایی سهراب؟
آب را گل کردیم
ما به گل ها خیانت کردیم
یا به احساس کمی شک کردیم
یاد دوران گذشته
یاد تاریخ بخیر
پدرم می گوید:
جاده ها خاکی بود
خانه ها خشتی بود
ولی قلب انسان
آبیه آبی بود
ما نمی خندیدیم
به لباسی پاره
خانه ای آواره
دختری دلداده
آری،نمی خندیدیم
به لجن های کف ِ رود خانه
به کثیف بودن یک دیوانه
یا زمین خوردن یک جامانده
همه انسان بودن
نه عروسک پسرم
همه غرق احساس
همه جا با انصاف
راستی تو بگو
مردم هم عصرت
اهل احساس هستند؟
سرم از شرم به پایین افتاد
چه بگویم به پدر؟
پاسخ من به بشر توهین است
پاسخ من این است
تبر مرد تبر زن تیز است
کشتن حس ِ درختان به بشر نزدیک است
کندن بوته ی خاری تنها
چیدن غنچه گلی بی همتا
همه عادات من است
عادت انسان ها
ما برای بازی
با تفنگی بادی
می زنیم تیر به اندام کبوتر گاهی
غافل هستیم ولی
این کبوتر خودش مادر بود
جوجه اش منتظر آمدنش از در بود
ولی اکنون یتیم است جوجه
مادر او فدای ِ بازی ِ انسان شد
عصر ما عصر غریبه شدن انسان است
عصر بی کس شدن احساس است
عصر نابودی ِ با هم بودن
عصر تنها شدن یک لبخند
پدرم باور کن
عصر خون است و خیانت اکنون
ولی دیروز امیدوار شدم
پسری را دیدم
گل نرگس در دست
پیرمردی را دید
هردوچشمش پر تاریکی بود
دست او را گرفت
از خیابیان عبورش داد و
نرگسی داد به او
پسرک گفت با من
تا گل نرگس هست
احساس هم زنده است....
سید محمد موسوی بهرام آبادی
آب را گل نکنیم
یاد سهراب بخیر
ولی افسوس کجایی سهراب؟
آب را گل کردیم
ما به گل ها خیانت کردیم
یا به احساس کمی شک کردیم
یاد دوران گذشته
یاد تاریخ بخیر
پدرم می گوید:
جاده ها خاکی بود
خانه ها خشتی بود
ولی قلب انسان
آبیه آبی بود
ما نمی خندیدیم
به لباسی پاره
خانه ای آواره
دختری دلداده
آری،نمی خندیدیم
به لجن های کف ِ رود خانه
به کثیف بودن یک دیوانه
یا زمین خوردن یک جامانده
همه انسان بودن
نه عروسک پسرم
همه غرق احساس
همه جا با انصاف
راستی تو بگو
مردم هم عصرت
اهل احساس هستند؟
سرم از شرم به پایین افتاد
چه بگویم به پدر؟
پاسخ من به بشر توهین است
پاسخ من این است
تبر مرد تبر زن تیز است
کشتن حس ِ درختان به بشر نزدیک است
کندن بوته ی خاری تنها
چیدن غنچه گلی بی همتا
همه عادات من است
عادت انسان ها
ما برای بازی
با تفنگی بادی
می زنیم تیر به اندام کبوتر گاهی
غافل هستیم ولی
این کبوتر خودش مادر بود
جوجه اش منتظر آمدنش از در بود
ولی اکنون یتیم است جوجه
مادر او فدای ِ بازی ِ انسان شد
عصر ما عصر غریبه شدن انسان است
عصر بی کس شدن احساس است
عصر نابودی ِ با هم بودن
عصر تنها شدن یک لبخند
پدرم باور کن
عصر خون است و خیانت اکنون
ولی دیروز امیدوار شدم
پسری را دیدم
گل نرگس در دست
پیرمردی را دید
هردوچشمش پر تاریکی بود
دست او را گرفت
از خیابیان عبورش داد و
نرگسی داد به او
پسرک گفت با من
تا گل نرگس هست
احساس هم زنده است....
سید محمد موسوی بهرام آبادی
- ۲.۷k
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط