{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاعر نشدم در دل این ظلمت جاوید

شاعر نشدم در دل این ظلمت جاوید
تا شعر مرا دختر همسایه بخواند
شاعر نشدم تا دل استاد اگر خواست
احسنت مرا گوید و استاد بداند
شاعر نشدم تا به لبم بوسه بکارند
بر آج تنم عاج تن تشنه بسایند
اشعار مرا با دف و تنبور بخوانند
یا نام مرا مونس لب ها بنمایند
شاعر نشدم تا بنویسند که : نصرت
ما تشنه ی آغوش هوس خیز تو هستیم
مستانه گنه در شب تاریک چه زیباست
برخیز و بیا کز می اشعار تو مستیم
این نغمه ی من نیست ببندید دهان را
خواهم به لب چشمه ی خورشید بمیرم
من شاعر بازو و لب و سینه نبودم
خواهم که در این ظلمت جاوید بمیرم
دردم همه این است در این تیره شب تلخ
زنجیر به اشعار من گمشده بستید
می سوزم از این زخم چه گویم ، چه سرایم؟
آواز مرا در ته لب ها بشکستید
من مرد جذامی شدم از زخم زبان ها
شعر است مرا مرهم هر زخم، در این شام
گیرم که گریزند ز من هر کس و نا کس
ای شعر به گورم بنشینی به سر انجام
آوازه نخواهم اگر آواز بخوانم
زین شهرت بیهوده در اندوه و پریشم
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم

نصرت رحمانی
دیدگاه ها (۹)

فراتر از خویش

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط