{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،
به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیر زن شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن،
سپس راهش را ادامه داد و رفت،

پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است،
جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود،
پیرزن به او گفت: مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آن را نخواهی یافت!

"زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد"

زندگی حکایت قدیمی کوهستان است!
صدا می کنی و می شنوی،
پس به نیکی صدا کن تا به نیکی به تو پاسخ دهد . . . . .
دیدگاه ها (۱۳)

خَسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش اول)شاگردانی که ...

با نامِ خدایی که زیبایی را در پوشش و شکوه را در وقار نهاده ا...

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد، به جای عذرخواهی و ک...

📌 داستان پیرزن و دوچرخه سوارجوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخ...

زندگی #حکایت قدیمی کوهستان است! جوانی با دوچرخه اش به پیرزن...

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،به جای عذرخواهی و کم...

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،به جای عذرخواهی و کم...

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،به جای عذرخواهی و کم...

جوانی با دوچرخه اش با پیرزنی برخورد کرد و به جای اینکه از او...

.جوانی با دوچرخه اش با پیرزنی برخورد کرد و به جای اینکه از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط