{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دااایون: من دلم بستنی طالبی می‌خواد 🍈

دااایون: من دلم بستنی طالبی می‌خواد 🍈
نامجون (با لبخند): بستنی طالبی؟! اونم ساعت ۱ شب؟
دایون: هوسه دیگه…
نامجون: خانم حامله‌ی من هر چی بخواد باید داشته باشه، حتی اگه نصف شب باشه.



نامجون رفت لباس پوشید و گفت: تا من بیام آماده شو.
دایون با لبخند و دست روی شکمش گفت: شنیدی بابات گفت بریم بستنی بخوریم؟
بچه هم مثل اینکه با یه لگد کوچولو موافقتشو اعلام کرد 😅

پنج دقیقه بعد، توی ماشین:

دایون: ببخشید که لج کردم امروز...
نامجون: من باید معذرت بخوام، خیلی خودخواه بودم. قول می‌دم بیشتر مراقبت باشم.

اون شب با یه بستنی طالبی خنک، یه عالمه لبخند و حرفای آروم کنار دریاچه تموم شد...
دیدگاه ها (۲)

تکپارتی

تک پارتی

خلاصه رفتن بیمارستان و دکتر بعد از خیلی حرف زدن گف بایو بیشت...

نامجون چراغ رو با کنترل روشن کرد و گفت: گفتم الان وقته خوابه...

پارت ۲۹

شبنم کوچولو: 2

سناریویه چیز مشت از پیج قبلیم اوردم 😍ات مظلوم و با التماس : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط