پارت ۱۳
جونکوک:(لبخند آروم) ممنون که مراقب من هستید فرمانده
تهیونگ در ظاهر جدیدش به شاهزاده جوان تعظیم کرد و بعد به آرومی اونو تماشا کرد
تهیونگ: جای خاصی تشریف میبرید یا به امارت برمیگردید؟
جونکوک با سوال بشدت محترمانه تهیونگ کمی خندید و گفت
جونکوک: قصد داری وقتی کسی هم نیست رَسمی حرف بزنی؟
تهیونگ با یک اَبرو بالا رفته او را تماشا کرد ...
جونکوک: قصد دارم تو مکان های زیادی همراهیم کنی پس راحت بودن و اعتماد مون برام مهمه میتونم بهت اعتماد کنم
تهیونگ: آره
جونکوک بلاخره به راحت حرف زدن تهیونگ خندید و گفت
جونکوک: خب مرحله اول گردش امروز رفتم به باغ گیلاس شرقی کاخ تا
تهیونگ: تا چی؟
.
.
.
( باغ گیلاس غربی)
.
.
.
سرباز های ژنرال کیم بزرگ ! داشتن با تعجبی عمیق به او نگاه میکردند که کنار شاهزاده جوان ایستاده و از بالا سر به او نگاه میکند که .... در حال غذا ریختن برای ماهی های قرمز بزرگ در حوضچه بود
جونکوک روی دو پا نشسته بود و آروم آروم برای ماهی هایی که بالا میومدن تکه های غذا میریخت ولی ناگهان لَب هاشو آویزون کرد ...
تهیونگ: (زمزمه) مشکل چیه قربان؟
جونکوک: همیشه یه تعدادیشون غذا نمیخورن ....
تهیونگ بعد کمی نگاه کردن به ماهی های کوچک پشت و ماهی های بزرگی که نزدیک دست شاهزاده بودند گفت
تهیونگ: چون گُنده ها زورگو ترن!
جونکوک کمی با دو چشم گرد به او نگاه کرد ...و چند ثانیه لب هاشو از هم فاصله داد اما چیزی نگفت تا اینکه دید
تهیونگ شمشیرش رو عقب داد و کنار جونکوک روی دوپا نشست و آروم تکه کوچکی از نونی که داخل دست شاهزاده بود جدا کرد و ناگهان ایستاد و پرتاب کرد دقیقاً وسط حوضچه آب
ناگهان ماهی های بزرگ برای گرفتن اون تکه نون به سمت میانه حوضچه هجوم بردند
جونکوک چند ثانیه گیج شد ولی بعد خیلی زود کمی خورده نیم به زیر پای خود در آب ریخت که باعث شد ماهی های کوچک زودتر به اونها برسند و زود اونها رو ببلعند!
تهیونگ هنوز ایستاده بود و به ماهی های بزرگ نگاه میکرد که .... ناگهان با شنیدن صدای خنده بلند شاهزاده به او چشم دوخت...
جونکوک دستش رو داخل آب برده بود و ماهی کوچکی اشتباهی انگشتان اورا مِک میزد و قلقلکش میداد این احساس بامزه باعث خنده بلند او شده بود
تهیونگ خیلی خوشحال بود که ماسک بر چهره داشت وگرنه با اون لبخند بزرگی که زیر ماسک داشت حتماً در چشم سربازانش ضعیف میشد ...
جونکوک: ( خنده ) این خیلی بامزست ! ... فرمانده تو هم امتحان کن باحاله
تهیونگ: نه من باید مراقب...
ناگهان تهیونگ با احساس دست شاهزاده که دست اورا گرفت و اورا پایین کشید شک شد ...
جونکوک با شیطنتی که میشه گفت خیلی دست خودش هم نبود دست مرد بزرگتر را داخل برکه برد ...
یک ماهی هم دقیقاً به کف دست مرد مِک زد ولی صدای خنده ای از مرد در نیامد ...که باعث تعجب شاهزاده شد
جونکوک کمی در سکوت به دست فرمانده و دست خودش که روی موچ دست او در آب بود تماشا کرد که ناگهان گفت ...
تهیونگ در ظاهر جدیدش به شاهزاده جوان تعظیم کرد و بعد به آرومی اونو تماشا کرد
تهیونگ: جای خاصی تشریف میبرید یا به امارت برمیگردید؟
جونکوک با سوال بشدت محترمانه تهیونگ کمی خندید و گفت
جونکوک: قصد داری وقتی کسی هم نیست رَسمی حرف بزنی؟
تهیونگ با یک اَبرو بالا رفته او را تماشا کرد ...
جونکوک: قصد دارم تو مکان های زیادی همراهیم کنی پس راحت بودن و اعتماد مون برام مهمه میتونم بهت اعتماد کنم
تهیونگ: آره
جونکوک بلاخره به راحت حرف زدن تهیونگ خندید و گفت
جونکوک: خب مرحله اول گردش امروز رفتم به باغ گیلاس شرقی کاخ تا
تهیونگ: تا چی؟
.
.
.
( باغ گیلاس غربی)
.
.
.
سرباز های ژنرال کیم بزرگ ! داشتن با تعجبی عمیق به او نگاه میکردند که کنار شاهزاده جوان ایستاده و از بالا سر به او نگاه میکند که .... در حال غذا ریختن برای ماهی های قرمز بزرگ در حوضچه بود
جونکوک روی دو پا نشسته بود و آروم آروم برای ماهی هایی که بالا میومدن تکه های غذا میریخت ولی ناگهان لَب هاشو آویزون کرد ...
تهیونگ: (زمزمه) مشکل چیه قربان؟
جونکوک: همیشه یه تعدادیشون غذا نمیخورن ....
تهیونگ بعد کمی نگاه کردن به ماهی های کوچک پشت و ماهی های بزرگی که نزدیک دست شاهزاده بودند گفت
تهیونگ: چون گُنده ها زورگو ترن!
جونکوک کمی با دو چشم گرد به او نگاه کرد ...و چند ثانیه لب هاشو از هم فاصله داد اما چیزی نگفت تا اینکه دید
تهیونگ شمشیرش رو عقب داد و کنار جونکوک روی دوپا نشست و آروم تکه کوچکی از نونی که داخل دست شاهزاده بود جدا کرد و ناگهان ایستاد و پرتاب کرد دقیقاً وسط حوضچه آب
ناگهان ماهی های بزرگ برای گرفتن اون تکه نون به سمت میانه حوضچه هجوم بردند
جونکوک چند ثانیه گیج شد ولی بعد خیلی زود کمی خورده نیم به زیر پای خود در آب ریخت که باعث شد ماهی های کوچک زودتر به اونها برسند و زود اونها رو ببلعند!
تهیونگ هنوز ایستاده بود و به ماهی های بزرگ نگاه میکرد که .... ناگهان با شنیدن صدای خنده بلند شاهزاده به او چشم دوخت...
جونکوک دستش رو داخل آب برده بود و ماهی کوچکی اشتباهی انگشتان اورا مِک میزد و قلقلکش میداد این احساس بامزه باعث خنده بلند او شده بود
تهیونگ خیلی خوشحال بود که ماسک بر چهره داشت وگرنه با اون لبخند بزرگی که زیر ماسک داشت حتماً در چشم سربازانش ضعیف میشد ...
جونکوک: ( خنده ) این خیلی بامزست ! ... فرمانده تو هم امتحان کن باحاله
تهیونگ: نه من باید مراقب...
ناگهان تهیونگ با احساس دست شاهزاده که دست اورا گرفت و اورا پایین کشید شک شد ...
جونکوک با شیطنتی که میشه گفت خیلی دست خودش هم نبود دست مرد بزرگتر را داخل برکه برد ...
یک ماهی هم دقیقاً به کف دست مرد مِک زد ولی صدای خنده ای از مرد در نیامد ...که باعث تعجب شاهزاده شد
جونکوک کمی در سکوت به دست فرمانده و دست خودش که روی موچ دست او در آب بود تماشا کرد که ناگهان گفت ...
- ۱۷۰
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط