last bar
وقتی دیدم دستش زخمیه قلبم مچاله شد رفتم دستشو پانسمان کردم و بهش گفتم بره لباساشو عوض کده دستاش خیلی کوچولو بود بعد از اینکه رفت همینجوری نشستم که گرگم گفت:اون جفتته
خشکم زد یعنی اون فرشته واقعا مال منه؟؟خدایا .....
بعد لینو و هان وارد اشپزخونه شدن پس منم پاشدم با لینو اشپزی کنم لینو و هان قربون صدقه هم میرفتن منم کرم میریختم تا اینکه دیدم با ی ست لباس سیاه امد داخل و خندید
لیکس:تو کم قربون صدقه لینو بری چیزی نمیشه هااا
هان:اصلا نوموخوام عشقممممم بیا بریممم اینا رو ول کنیم
هیون:بخدا یکمم اینجوری کنین حلقتونم خودم میگیرم فقط میفرستمتون بیرون
لینو:خب حلقه هارو بده بریم
هیون:به همسن خیال باش
که خندیدیم ولی یهو صدای در عمارت امد خشکمون زد یعنی کی بود ساعت ۳ نصفشب؟
هیون رفت درو باز کرد و....خشکش زد ولی بعد لبخند زد و ی دخترو بغل کرد
لینو از خوشحالی نمیدونست چی کار کنه
یعنی اون کی بود....اها همون خواهر هیون که توی بیمارستان بود ...مس بعد ۳ ماه همو دیدن
یوکی(میتونین به جاش خودتونم بزارین یا هم نزارین)
یوکی:سلام بر دادش بزرگگگگ
هیون:خیلی وقته ندیدمت
لینو:ما هم خیاریم
یوکی:عع خیار چیه نه بابا بادمجونی
که هممون خندیدیم
یوکی:داداش این همون مسره که گفتی میخوای عقدش کنی؟؟
هیون:اره
یوکی:لینو اونم حتما هانه؟؟
لینو:بله
یوکی :خوش بختم من خواهر کوچیک هیونم و ....اخهههه شما چرا اینهمه گوگولین و اینکه اگه ناراحتتون کردن ی کلمه بگین میفرستمشون قبرستون
هان:واقعا؟؟
یوکی:بلی
لیکسی:پس بفرما
یوکی :چشممم
هممون خندیدیم جمعمون صمیمی تر شده بود و اون شبو فقط خندیدیم بعد از ساعت ها خوشگزرانی رفتیم بخوابیم
من وارد اتاقم شدم و رفتم توی تختم ولی .....خوابم نمیبرد اصلا که گرگم گفت:پاشو برو پیش هیون
اصلا و ابدا اخه چرا
گرگم گفت:اون میتونه حالتو خوب کنه
بعد از کلی کلنجار رفتن با گرگم پا شدم رفتم اتاق هیون
دیدم نشسته روی تخت صورتش خیسه....اون گریه کرده نمیدونم چطوری ولی یهو دیدم نشستم جلوش بغلش کردم
اونم منو بغل کرد بعد از کمی از هم جدا شدیم
لیکس:خوبی؟
هیون:اره ....ممنون
لیکس:میشه شبو اینجا بخوابم؟؟
هیون :چرا که نه
روی تخت دراز کشیدیم ک نفهمیدم کی خوابم برد ولی وقتی ماشدم دیدم.....
هاهاها بمونین توی خماریییییی شمایی که لایک نمیکنین بمونین توی خمارییی😊😊
۵ تا لایک بخوره پارت بعدی رو میدم💝💝💝💝
خشکم زد یعنی اون فرشته واقعا مال منه؟؟خدایا .....
بعد لینو و هان وارد اشپزخونه شدن پس منم پاشدم با لینو اشپزی کنم لینو و هان قربون صدقه هم میرفتن منم کرم میریختم تا اینکه دیدم با ی ست لباس سیاه امد داخل و خندید
لیکس:تو کم قربون صدقه لینو بری چیزی نمیشه هااا
هان:اصلا نوموخوام عشقممممم بیا بریممم اینا رو ول کنیم
هیون:بخدا یکمم اینجوری کنین حلقتونم خودم میگیرم فقط میفرستمتون بیرون
لینو:خب حلقه هارو بده بریم
هیون:به همسن خیال باش
که خندیدیم ولی یهو صدای در عمارت امد خشکمون زد یعنی کی بود ساعت ۳ نصفشب؟
هیون رفت درو باز کرد و....خشکش زد ولی بعد لبخند زد و ی دخترو بغل کرد
لینو از خوشحالی نمیدونست چی کار کنه
یعنی اون کی بود....اها همون خواهر هیون که توی بیمارستان بود ...مس بعد ۳ ماه همو دیدن
یوکی(میتونین به جاش خودتونم بزارین یا هم نزارین)
یوکی:سلام بر دادش بزرگگگگ
هیون:خیلی وقته ندیدمت
لینو:ما هم خیاریم
یوکی:عع خیار چیه نه بابا بادمجونی
که هممون خندیدیم
یوکی:داداش این همون مسره که گفتی میخوای عقدش کنی؟؟
هیون:اره
یوکی:لینو اونم حتما هانه؟؟
لینو:بله
یوکی :خوش بختم من خواهر کوچیک هیونم و ....اخهههه شما چرا اینهمه گوگولین و اینکه اگه ناراحتتون کردن ی کلمه بگین میفرستمشون قبرستون
هان:واقعا؟؟
یوکی:بلی
لیکسی:پس بفرما
یوکی :چشممم
هممون خندیدیم جمعمون صمیمی تر شده بود و اون شبو فقط خندیدیم بعد از ساعت ها خوشگزرانی رفتیم بخوابیم
من وارد اتاقم شدم و رفتم توی تختم ولی .....خوابم نمیبرد اصلا که گرگم گفت:پاشو برو پیش هیون
اصلا و ابدا اخه چرا
گرگم گفت:اون میتونه حالتو خوب کنه
بعد از کلی کلنجار رفتن با گرگم پا شدم رفتم اتاق هیون
دیدم نشسته روی تخت صورتش خیسه....اون گریه کرده نمیدونم چطوری ولی یهو دیدم نشستم جلوش بغلش کردم
اونم منو بغل کرد بعد از کمی از هم جدا شدیم
لیکس:خوبی؟
هیون:اره ....ممنون
لیکس:میشه شبو اینجا بخوابم؟؟
هیون :چرا که نه
روی تخت دراز کشیدیم ک نفهمیدم کی خوابم برد ولی وقتی ماشدم دیدم.....
هاهاها بمونین توی خماریییییی شمایی که لایک نمیکنین بمونین توی خمارییی😊😊
۵ تا لایک بخوره پارت بعدی رو میدم💝💝💝💝
- ۸.۴k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط