اوایل کوچک بود، یعنی من اینطور فکر میکردم، اما بعد بزرگ و
اوایل کوچک بود، یعنی من اینطور فکر میکردم، اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.
آنقدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.
حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود میترسم.
از چیزهایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم میترسم.
از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه کنم، به شدت ترسیده ام.
از حقارت خودم لجم گرفته است، از ناتوانی و کوچکی روحم!
فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.
فکر میکردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند، اما نماند!
به سرعت بزرگ شد، از لای انگشتان من لغزید و گریخت، آنقدر که من مقهور آن شدم.
آنقدر که وسعتش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت، آنقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد، آنقدر که میخواهد مرا در خودش محو کند.
اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است میگویم دوستت دارم تا اندکی از فشار غریبی که بر روحم احساس میکنم رها شوم.
تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین!
حرف که میزنی من از هراس طوفان زل میزنم به میز، به زیر سیگاری، به خودکار تا باد مرا نبرد به آسمان...
لبخند که میزنی من عین هالوها زل میزنم به دست هات، به ساعت مچی طلایی ات، به آستین پیراهنت تا فرو نریزم در زمین...
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای در کلمه ای انگار...
در عین، در شین، در حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه!
؞ مصطفی مستور ؞
_اتاق کتابخوانی_
آنقدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.
حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود میترسم.
از چیزهایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم میترسم.
از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه کنم، به شدت ترسیده ام.
از حقارت خودم لجم گرفته است، از ناتوانی و کوچکی روحم!
فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.
فکر میکردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند، اما نماند!
به سرعت بزرگ شد، از لای انگشتان من لغزید و گریخت، آنقدر که من مقهور آن شدم.
آنقدر که وسعتش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت، آنقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد، آنقدر که میخواهد مرا در خودش محو کند.
اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است میگویم دوستت دارم تا اندکی از فشار غریبی که بر روحم احساس میکنم رها شوم.
تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین!
حرف که میزنی من از هراس طوفان زل میزنم به میز، به زیر سیگاری، به خودکار تا باد مرا نبرد به آسمان...
لبخند که میزنی من عین هالوها زل میزنم به دست هات، به ساعت مچی طلایی ات، به آستین پیراهنت تا فرو نریزم در زمین...
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای در کلمه ای انگار...
در عین، در شین، در حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه!
؞ مصطفی مستور ؞
_اتاق کتابخوانی_
- ۲.۲k
- ۲۰ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط