{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجلس میهمانی بود.

مجلس میهمانی بود.
پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اماوقتی که بلند شد،عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد.

و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت.

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده

به همین خاطر با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند:

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:

زیرا انتهایش خاکی است؛می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود...
مواظب قضاوتهایمان باشیم...
دیدگاه ها (۶)

..

دلهای ماست گوشه محراب جمکران عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان..

...

سه چیز دوستی را یکرنگ میسازد:هدیه کردن عیبهای یکدیگر،پاسداری...

مجلس میهمانی بود.پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اما...

مجلس میهمانی بود.پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اما...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود.....پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...

مجلس میهمانی بود...پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط