رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_61
فصل بیستوهفتم | روزی که هنوز نرسیده بود
اما فضای اتاق دوباره تغییر کرد.
ساعت جیبی در دست هیونجین شروع به حرکت کرد.
۱۱:۵۹
ثانیهشمار یک دور کامل زد.
بعد صدای ضبطصوت بلند شد.
این بار، صدای هیونجین بود.
صدایی خسته و آرام.
«فلیکس... اگه اینو میشنوی، یعنی هنوز فرصت داری.»
فلیکس به دستگاه نزدیک شد.
صدا ادامه داد:
«من نمیدونم چرا این خاطره رو از دست دادم.»
مکث.
«اما یه چیز رو میدونم.»
صدای نفس عمیقی شنیده شد.
«تو نباید روز آخر رو به یاد بیاری.»
فلیکس خشکش زد.
هیونجین به ضبطصوت نگاه کرد.
صدا ادامه داد:
«اگه اون روز رو به یاد بیاری، همهچیز دوباره شروع میشه.»
ضبطصوت خاموش شد.
فلیکس آهسته گفت:
ـ دوباره شروع میشه...
هان به او نگاه کرد.
ـ چی دوباره شروع میشه؟
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم.
هیونجین ساعت جیبی را بست.
ـ شاید بهتره دیگه ادامه ندیم.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ تو از چی میترسی؟
هیونجین سکوت کرد.
بعد به آرامی گفت:
ـ از اینکه این بار، نتونم پیدات کنم.
روی دیوار، نوشتهی تازهای ظاهر شد.
«روز آخر نزدیک است.»
زیر آن، عددی حک شد.
۲۹
و در پایین دیوار، جملهای دیگر:
«یک شب باقی مانده.»
فلیکس به عدد نگاه کرد.
ـ پس فردا...
هیونجین حرفش را قطع کرد.
ـ نه.
ـ هیونجین؟
ـ هنوز فردا نشده.
او به فلیکس نگاه کرد.
ـ و من نمیخوام امشب رو از دست بدم.
فلیکس دستش را گرفت.
ـ پس از دستش نمیدیم.
برای نخستین بار، ساعت جیبی دوباره حرکت کرد.
۱۱:۵۹
ثانیهشمار جلو رفت.
و عقربهی دقیقهشمار، آرام روی عدد دوازده نشست.
۱۲:۰۰
اما این بار...
هیچکس ناپدید نشد.
فقط صدای ضبطصوت در تاریکی پیچید:
«شب بیستونهم آغاز شد.»
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_61
فصل بیستوهفتم | روزی که هنوز نرسیده بود
اما فضای اتاق دوباره تغییر کرد.
ساعت جیبی در دست هیونجین شروع به حرکت کرد.
۱۱:۵۹
ثانیهشمار یک دور کامل زد.
بعد صدای ضبطصوت بلند شد.
این بار، صدای هیونجین بود.
صدایی خسته و آرام.
«فلیکس... اگه اینو میشنوی، یعنی هنوز فرصت داری.»
فلیکس به دستگاه نزدیک شد.
صدا ادامه داد:
«من نمیدونم چرا این خاطره رو از دست دادم.»
مکث.
«اما یه چیز رو میدونم.»
صدای نفس عمیقی شنیده شد.
«تو نباید روز آخر رو به یاد بیاری.»
فلیکس خشکش زد.
هیونجین به ضبطصوت نگاه کرد.
صدا ادامه داد:
«اگه اون روز رو به یاد بیاری، همهچیز دوباره شروع میشه.»
ضبطصوت خاموش شد.
فلیکس آهسته گفت:
ـ دوباره شروع میشه...
هان به او نگاه کرد.
ـ چی دوباره شروع میشه؟
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم.
هیونجین ساعت جیبی را بست.
ـ شاید بهتره دیگه ادامه ندیم.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ تو از چی میترسی؟
هیونجین سکوت کرد.
بعد به آرامی گفت:
ـ از اینکه این بار، نتونم پیدات کنم.
روی دیوار، نوشتهی تازهای ظاهر شد.
«روز آخر نزدیک است.»
زیر آن، عددی حک شد.
۲۹
و در پایین دیوار، جملهای دیگر:
«یک شب باقی مانده.»
فلیکس به عدد نگاه کرد.
ـ پس فردا...
هیونجین حرفش را قطع کرد.
ـ نه.
ـ هیونجین؟
ـ هنوز فردا نشده.
او به فلیکس نگاه کرد.
ـ و من نمیخوام امشب رو از دست بدم.
فلیکس دستش را گرفت.
ـ پس از دستش نمیدیم.
برای نخستین بار، ساعت جیبی دوباره حرکت کرد.
۱۱:۵۹
ثانیهشمار جلو رفت.
و عقربهی دقیقهشمار، آرام روی عدد دوازده نشست.
۱۲:۰۰
اما این بار...
هیچکس ناپدید نشد.
فقط صدای ضبطصوت در تاریکی پیچید:
«شب بیستونهم آغاز شد.»
- ۷۴
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط