{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟖
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ
_«من هیچ دلیلی برای قبول کردن این قرارداد ندارم...»
آلی از مبل فاصله گرفت و آرام شروع به قدم زدن کرد.
«مردایی مثل تو، وقتی میگن "بعداً"... معمولا منظورشون یه فاجعه‌ست.»
بنلس بی‌آنکه نگاهش را از دختر بردارد، لبخند کم‌رنگی زد.
_«و زن‌هایی مثل تو...»
نگاهش لحظه‌ای روی تاج سلطنتی کنار اتاق لغزید.
_«وقتی ناامید میشن، قراردادهایی می‌بندن که نباید.»

آلیشیا نفس عمیقی کشید.

_«دو برابر طلا میدم.»
_«نه.»
_«سه برابر.»
_«نه.»
_«نیمی از مالیات بندر غربی...»
_«هنوز نه.»
دختر خنده‌ای کوتاه از سر خستگی سر داد.
_«تو زیادی مطمئنی که من همچین قراربندی میبندم.»
بنلس آرام از جایش بلند شد و سایه‌ی تنومندش روی دختر افتاد.
یک قدم جلو آمد.
آنقدر نزدیک که آلی مجبور شد سرش را بالا بگیرد.
خم شد...
_«نه، پرنسس...»
صدایش آرام بود.
_«تو زیادی ناامیدی.»
***
صبح روز بعد، آفتاب کاملا بالا نیامده بود و آسمان حالت گرگ و میش داشت.
آلی پشت میزش نشسته بود و درحال نوشتن نامه‌ای به یکی از ملوانانش بود که کسی در زد و قبل از اینکه دختر جوابی بدهد، در باز شد.
تهیونگ...او همیشه اینطور وارد می‌شد.
انگار اجازه گرفتن برای او اختراع نشده بود.

_«شنیدم دیشب مهمون داشتی.»
آلی قلم را روی میز گذاشت.
_««خبرها سریع پخش میشن...»
تهیونگ خندید.
_«این یکی از خاصیت‌های درباره.»
چند قدم جلو آمد.
_«پس... بنلس رو دیدی.»
_«دیدم.»
_«و؟»
_«به توافق نرسیدیم.»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
_«خبر خوبیه.»
آلی بالاخره سرش را بلند کرد.
_«واقعا؟»
_«المورها آدم‌های خطرناکی هستن.»
_«می‌دونم.»
_«و بنلس از همه‌شون خطرناک‌تره.»
_«این رو هم می‌دونم.»
_«پس مطمئنم می‌دونی که یک آدم خطرناک، سودی برای دربار نداره.»

سکوت.
آلی به مرد خیره شد.
_«یا شاید فقط سودی برای تو نداره.»
لبخند مرد تغییری نکرد، فقط روی پاشنه‌ی پا چرخید و به سمت در رفت.
__«فقط امیدوارم بدونی داری با چی بازی می‌کنی...»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
به کرکتر جدید کیم تهیونگ خوش امد بگید سیسی ها🌝💅🏻❤️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
دیدگاه ها (۱۵۰)

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت دوم راز خون

مهمونی پارت ۵۷

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕تهیونگ به عمارت آمده بود.الین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط