معامله
معامله
p16
جونگکوک انگشتهایش را آرام روی ملحفه کشید.
«دردم خیلی شدید بود...»
نفس کوتاهی کشید.
«جوری که اگه نفس عمیق میکشیدم، از حال میرفتم.»
پزشک با ناباوری نگاهش کرد.
«همین برام عجیبه دیگه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«اولین بیمار شما هستم که اینجوری بوده؟»
پزشک لحظهای سکوت کرد.
«نه، درواقع...»
نگاهش روی پرونده ماند.
«اما تو...»
سرش را بالا آورد.
«تو واقعاً دیوونهای.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
«میدونم.»
بعد نگاهش را به تهیونگ دوخت.
«بیشتر از خودم، دلم برای گرگم میسوزه.»
تهیونگ برای اولین بار کمی تغییر حالت داد.
«گرگت؟»
جونگکوک سر تکان داد.
«بارها دلش خواست تبدیل بشه. بدوه... آزاد باشه...»
دستش را روی قلبش گذاشت.
«اما هر بار با قرص جلوشو گرفتم.»
پزشک فوراً جدی شد.
«جونگکوک، این کار میتونسته وضعیتت رو بدتر کنه.»
جونگکوک آرام گفت:
«میدونم.»
«پس چرا ادامه دادی؟»
جونگکوک جواب نداد.
چند ثانیه گذشت.
بعد آهسته گفت:
«چون گرگم چیزی رو میخواست که من نمیتونستم بهش بدم.»
تهیونگ پرسید:
«چی؟»
جونگکوک به پنجره خیره شد.
«آزادی.»
اتاق ساکت شد.
صدای پزشک آرامتر شد.
«از این به بعد دیگه نباید خودسرانه چیزی مصرف کنی. نه برای سرکوب رایحه، نه برای جلوگیری از تغییر حالت. هر چیزی باید زیر نظر پزشک باشه.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«باشه.»
تهیونگ که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، ناگهان پرسید:
«و وقتی گرگت میخواست آزاد باشه... تو چه کار میکردی؟»
جونگکوک لبخند بسیار تلخی زد.
«بهش میگفتم ساکت باشه.»
چشمهایش را بست.
«درست مثل خودم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
اما آن جمله تا مدتها در ذهنش ماند:
درست مثل خودم.
برای اولین بار، تهیونگ فهمید جونگکوک فقط بدنش را سالها در قفس نگه نداشته بود.
خودش را هم در همان قفس حبس کرده بود.
جونگکوک چند لحظه به سقف خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«اینو میدونم که وقتی بمیرم... اون آزاد میشه.»
دستش روی ملحفه مشت شد.
«تا ابد میتونه بدوه.»
لبخند بسیار کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خستگی بود.
«برای همین... دلم میخواد زودتر بمیرم، آلفا.»
سکوت.
پزشک فوراً نگاهش را از پرونده برداشت.
اما تهیونگ...
تهیونگ کاملاً بیحرکت شده بود.
چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد با صدایی بسیار آرام پرسید:
«این چیزیه که واقعاً میخوای؟»
جونگکوک جواب نداد.
تهیونگ نزدیکتر آمد.
«جونگکوک.»
چشمهای مشکی جونگکوک بالا آمد.
تهیونگ هنوز سرد بود؛ همان مردی که بلد نبود دلداری بدهد، همان مردی که هیچوقت احساساتش را نشان نمیداد.
اما این بار صدایش محکم بود.
«تو قرار نیست برای آزاد کردن گرگت بمیری.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«تو نمیفهمی.»
«پس توضیح بده.»
«اون سالهاست زندانیه.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«پس آزادش میکنیم.»
جونگکوک با ناباوری پلک زد.
«چی؟»
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
«راهش مرگ تو نیست.»
پزشک آرام سر تکان داد.
«درست میگه. باید راهی پیدا کنیم که بدون آسیب زدن به خودت، به نیازهای گرگ درونت رسیدگی بشه.»
جونگکوک به هر دو نگاه کرد.
«اگه نتونیم چی؟»
تهیونگ جواب داد:
«پیدا میکنیم.»
«اگه نشد؟»
تهیونگ مکث کرد.
بعد خیلی مستقیم گفت:
«باز هم نمیذارم تسلیم بشی.»
جونگکوک چشمهایش را بست.
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
«چرا؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
«چون از دست دادن تو رو نمیخوام.»
جونگکوک آرام چشم باز کرد.
تهیونگ بلافاصله نگاهش را کنار کشید، انگار خودش هم از گفتن آن جمله ناراضی بود.
«و این رو اشتباه برداشت نکن.»
لحنش دوباره سرد شد.
«هنوز از احساساتی شدن متنفرم.»
جونگکوک برای اولین بار، میان اشکهایش لبخند خیلی کوچکی زد.
و گرگ درونش، بعد از مدتها، ساکت نماند.
«شنیدی؟ هنوز یکی هست که میخواد بمونی.»
جونگکوک دستش را روی قلبش گذاشت.
این بار جواب گرگش را نداد.
فقط برای چند لحظه...
نفس کشید.
p16
جونگکوک انگشتهایش را آرام روی ملحفه کشید.
«دردم خیلی شدید بود...»
نفس کوتاهی کشید.
«جوری که اگه نفس عمیق میکشیدم، از حال میرفتم.»
پزشک با ناباوری نگاهش کرد.
«همین برام عجیبه دیگه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«اولین بیمار شما هستم که اینجوری بوده؟»
پزشک لحظهای سکوت کرد.
«نه، درواقع...»
نگاهش روی پرونده ماند.
«اما تو...»
سرش را بالا آورد.
«تو واقعاً دیوونهای.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
«میدونم.»
بعد نگاهش را به تهیونگ دوخت.
«بیشتر از خودم، دلم برای گرگم میسوزه.»
تهیونگ برای اولین بار کمی تغییر حالت داد.
«گرگت؟»
جونگکوک سر تکان داد.
«بارها دلش خواست تبدیل بشه. بدوه... آزاد باشه...»
دستش را روی قلبش گذاشت.
«اما هر بار با قرص جلوشو گرفتم.»
پزشک فوراً جدی شد.
«جونگکوک، این کار میتونسته وضعیتت رو بدتر کنه.»
جونگکوک آرام گفت:
«میدونم.»
«پس چرا ادامه دادی؟»
جونگکوک جواب نداد.
چند ثانیه گذشت.
بعد آهسته گفت:
«چون گرگم چیزی رو میخواست که من نمیتونستم بهش بدم.»
تهیونگ پرسید:
«چی؟»
جونگکوک به پنجره خیره شد.
«آزادی.»
اتاق ساکت شد.
صدای پزشک آرامتر شد.
«از این به بعد دیگه نباید خودسرانه چیزی مصرف کنی. نه برای سرکوب رایحه، نه برای جلوگیری از تغییر حالت. هر چیزی باید زیر نظر پزشک باشه.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«باشه.»
تهیونگ که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، ناگهان پرسید:
«و وقتی گرگت میخواست آزاد باشه... تو چه کار میکردی؟»
جونگکوک لبخند بسیار تلخی زد.
«بهش میگفتم ساکت باشه.»
چشمهایش را بست.
«درست مثل خودم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
اما آن جمله تا مدتها در ذهنش ماند:
درست مثل خودم.
برای اولین بار، تهیونگ فهمید جونگکوک فقط بدنش را سالها در قفس نگه نداشته بود.
خودش را هم در همان قفس حبس کرده بود.
جونگکوک چند لحظه به سقف خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«اینو میدونم که وقتی بمیرم... اون آزاد میشه.»
دستش روی ملحفه مشت شد.
«تا ابد میتونه بدوه.»
لبخند بسیار کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خستگی بود.
«برای همین... دلم میخواد زودتر بمیرم، آلفا.»
سکوت.
پزشک فوراً نگاهش را از پرونده برداشت.
اما تهیونگ...
تهیونگ کاملاً بیحرکت شده بود.
چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد با صدایی بسیار آرام پرسید:
«این چیزیه که واقعاً میخوای؟»
جونگکوک جواب نداد.
تهیونگ نزدیکتر آمد.
«جونگکوک.»
چشمهای مشکی جونگکوک بالا آمد.
تهیونگ هنوز سرد بود؛ همان مردی که بلد نبود دلداری بدهد، همان مردی که هیچوقت احساساتش را نشان نمیداد.
اما این بار صدایش محکم بود.
«تو قرار نیست برای آزاد کردن گرگت بمیری.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«تو نمیفهمی.»
«پس توضیح بده.»
«اون سالهاست زندانیه.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«پس آزادش میکنیم.»
جونگکوک با ناباوری پلک زد.
«چی؟»
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
«راهش مرگ تو نیست.»
پزشک آرام سر تکان داد.
«درست میگه. باید راهی پیدا کنیم که بدون آسیب زدن به خودت، به نیازهای گرگ درونت رسیدگی بشه.»
جونگکوک به هر دو نگاه کرد.
«اگه نتونیم چی؟»
تهیونگ جواب داد:
«پیدا میکنیم.»
«اگه نشد؟»
تهیونگ مکث کرد.
بعد خیلی مستقیم گفت:
«باز هم نمیذارم تسلیم بشی.»
جونگکوک چشمهایش را بست.
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
«چرا؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
«چون از دست دادن تو رو نمیخوام.»
جونگکوک آرام چشم باز کرد.
تهیونگ بلافاصله نگاهش را کنار کشید، انگار خودش هم از گفتن آن جمله ناراضی بود.
«و این رو اشتباه برداشت نکن.»
لحنش دوباره سرد شد.
«هنوز از احساساتی شدن متنفرم.»
جونگکوک برای اولین بار، میان اشکهایش لبخند خیلی کوچکی زد.
و گرگ درونش، بعد از مدتها، ساکت نماند.
«شنیدی؟ هنوز یکی هست که میخواد بمونی.»
جونگکوک دستش را روی قلبش گذاشت.
این بار جواب گرگش را نداد.
فقط برای چند لحظه...
نفس کشید.
- ۵۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط