**پارت ۲۶**
**پارت ۲۶**
صدای چرخیدن کلید توی قفلِ سنگینِ در، مثل تیر توی سکوتِ اتاق پژواک پیدا کرد. با دلشوره از روی تخت پریدم عقب و دستهام رو مشت کردم. منتظر بودم جونگکوک برگرده تا دوباره باهاش بجنگم، اما در با یه صدای جیرجیرِ بلند باز شد و هیکلِ لرزان و خشمگینِ یونا توی چارچوبِ در ظاهر شد.
نورِ کمنورِ راهرو پشتِ سرش افتاده بود و توی چشمهای براقش از حسادت و کینهای عمیق میدرخشید. در رو پشتِ سرش بست و با یه کلیکِ آرام، دوباره قفلش کرد. قدمبهقدم اومد داخل و با اون صدای تیز و حرصیاش پوزخند زد:
- «فکر کردی خیلی خاصی، مگه نه؟ فکر کردی جونگکوک واقعاً عاشقِ این لجبازیهات شده؟ تو فقط یه عروسکی... یه عروسکِ موقتی که برای تنبیه کردنِ بقیه یا سرگرم کردنِ خودش اینجاست!»
با همون غرورِ همیشگی، چونهام رو بالا گرفتم و با قدمهای محکم رفتم سمتش. اصلاً اهل این نبودم که جلوش کم بیارم:
- «حداقل مثلِ تو خودم رو به در و دیوار نمیزنم تا یه نگاهِ ترحمآمیز ازش گدایی کنم! اگر خیلی واسهت مهمه، چرا خودت از اینجا فرار نمیکنی یا اینقدر التماسش نمیکنی؟»
یونا از شدتِ خشم قرمز شد. دستی به موهای آرایشکردش کشید و با صدایی که از تهِ گلوش بیرون میاومد، لب زد:
- «دهنت رو ببند، دخترهی خیرهسر... تو هیچچیز از این دنیا نمیفونی. جونگکوک بازیچهی تو رو زودتر از اون چیزی که فکر کنی دور میندازه. اما قبل از اون... میخوام کاری کنم که خودت التماس کنی از این عمارت گورت رو گم کنی بیرون!»
با یه حرکتِ ناگهانی، پاکتِ کاغذیِ کهنهای رو از توی کیفش بیرون کشید و محکم روی میزِ کارِ چوبی کوبید. عکسهایی از لابهلای پاکت بیرون ریخت؛ عکسهایی از خودِ من، روزهایی که توی استودیو کار میکردم، و... پدرم!
نفس توی سینهام برید. پاهام سست شد. با چشمهای گردشده به عکسها خیره شدم. یونا با لبخندی شیطانی خم شد جلو و زمزمه کرد:
- «فکر کردی فقط خودت دستت به جاسوسی بنده؟ جونگکوک هنوز نمیدونه خونوادت دارن برای کدوم باندِ رقیب اطلاعات جمع میکنن... اگر این عکسها و مدارک برسه دستِ خودش، فکر میکنی باهات چیکار میکنه، النا؟»
--
صدای چرخیدن کلید توی قفلِ سنگینِ در، مثل تیر توی سکوتِ اتاق پژواک پیدا کرد. با دلشوره از روی تخت پریدم عقب و دستهام رو مشت کردم. منتظر بودم جونگکوک برگرده تا دوباره باهاش بجنگم، اما در با یه صدای جیرجیرِ بلند باز شد و هیکلِ لرزان و خشمگینِ یونا توی چارچوبِ در ظاهر شد.
نورِ کمنورِ راهرو پشتِ سرش افتاده بود و توی چشمهای براقش از حسادت و کینهای عمیق میدرخشید. در رو پشتِ سرش بست و با یه کلیکِ آرام، دوباره قفلش کرد. قدمبهقدم اومد داخل و با اون صدای تیز و حرصیاش پوزخند زد:
- «فکر کردی خیلی خاصی، مگه نه؟ فکر کردی جونگکوک واقعاً عاشقِ این لجبازیهات شده؟ تو فقط یه عروسکی... یه عروسکِ موقتی که برای تنبیه کردنِ بقیه یا سرگرم کردنِ خودش اینجاست!»
با همون غرورِ همیشگی، چونهام رو بالا گرفتم و با قدمهای محکم رفتم سمتش. اصلاً اهل این نبودم که جلوش کم بیارم:
- «حداقل مثلِ تو خودم رو به در و دیوار نمیزنم تا یه نگاهِ ترحمآمیز ازش گدایی کنم! اگر خیلی واسهت مهمه، چرا خودت از اینجا فرار نمیکنی یا اینقدر التماسش نمیکنی؟»
یونا از شدتِ خشم قرمز شد. دستی به موهای آرایشکردش کشید و با صدایی که از تهِ گلوش بیرون میاومد، لب زد:
- «دهنت رو ببند، دخترهی خیرهسر... تو هیچچیز از این دنیا نمیفونی. جونگکوک بازیچهی تو رو زودتر از اون چیزی که فکر کنی دور میندازه. اما قبل از اون... میخوام کاری کنم که خودت التماس کنی از این عمارت گورت رو گم کنی بیرون!»
با یه حرکتِ ناگهانی، پاکتِ کاغذیِ کهنهای رو از توی کیفش بیرون کشید و محکم روی میزِ کارِ چوبی کوبید. عکسهایی از لابهلای پاکت بیرون ریخت؛ عکسهایی از خودِ من، روزهایی که توی استودیو کار میکردم، و... پدرم!
نفس توی سینهام برید. پاهام سست شد. با چشمهای گردشده به عکسها خیره شدم. یونا با لبخندی شیطانی خم شد جلو و زمزمه کرد:
- «فکر کردی فقط خودت دستت به جاسوسی بنده؟ جونگکوک هنوز نمیدونه خونوادت دارن برای کدوم باندِ رقیب اطلاعات جمع میکنن... اگر این عکسها و مدارک برسه دستِ خودش، فکر میکنی باهات چیکار میکنه، النا؟»
--
- ۲۵۸
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط