دفتر اسفند به صفحه بیستم که رسید مرا بی آنکه خود بخواهم ب

دفتر اسفند به صفحه بیستم که رسید مرا بی آنکه خود بخواهم به دنیایی جدید فراخواند وشدم ساکن این جهان پرهیاهو..
زندگی را با گریه آغاز کردم چون همه چیز برایم تازگی داشت و عجیب بود..آن روزها روی دست عزیزانم می چرخیدم و ذره ذره با زیروبم این دنیای شگفت انگیز آشنا شدم..
.اولین هدیه این دنیا به من گوهری بود به نام عشق.. آن گاه که مادرم و پدرم عاشقانه مرا در آغوش می کشیدند این کیمیای سعادت را درجانم نهادینه کردند، بعدها درفراز ونشیب زندگی دریافتم نقطه مقابل عشق هم چیزی است به نام نفرت..که‌ اگرچه خود ازآن بری بودم اما گاهی چوبش را از آنان که نفرت در جانشان ریشه داشت را خورده ام
اینک بعد از...سی سال ...به پشت سرخود می نگرم و خدا را از عمق جانم شاکرم که محبت را چنان درمن ریشه دوانده که توانستم هر حرکت تنفر آمیزی را با کیمیای عشق به مهربانی مبدل سازم
حالا درآغاز.... سی ویک سالگی.... تبدیل شده ام به تندیس "عشق " ورسالت خودرا مهربانی کردن می دانم ..با این نگاه هرسال مثل بهار تولدی دوباره دارم ودایره ی وسعت مهربانی ام را گسترده تر می کنم و این روز را به جشن می نشینم و به خود تبریک می گویم.‌‌..
دیدگاه ها (۲۴)

السلام علی المهدی عجل الله

این شما و این جملات پر انرژی او برای آغاز یک روز تازه:***دنی...

⭕️عشق غرور⭕️قسمت هفدهمبهنام سرش را بالا گرفت و نگاهش در نگاه...

فصل یازدهم: شکوفاییِ نور و پیمانِ دوباره با محو شدنِ اِسترال...

فردوسی : بسی رنج بردم در این سال سی، عجم زنده کردم بدین پارس...

ضا یزدانی: تنها صداست که میماند... مرتضى پاشایی رفت ولى صدا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط