فصل یازدهم: شکوفاییِ نور و پیمانِ دوباره
فصل یازدهم: شکوفاییِ نور و پیمانِ دوباره
با محو شدنِ اِسترال و ظهورِ موجودی از نورِ خالص در جایِ او، شهرِ کریستالیِ زیرِ آب، رنگی تازه به خود گرفت. نورِ سبز و آبی و طلایی که از «تصفیهیِ» اِسترال آزاد شده بود، در تمامِ کوچهها و ساختمانها پخش شد و هر ذرهیِ تاریکی را زدود.
موجودِ نورانی، که حالا چهرهای شبیه به یک «ستارهیِ درخشان» داشت، به سمتِ آلیس و دوستانش آمد. صدایش دیگر ترسناک نبود، بلکه مثلِ موسیقیِ ملایمی بود که در فضا میپیچید.
«سپاسگزارم، ای پیونددهندهیِ زمان،» ستارهیِ نورانی گفت. «تو نه تنها مرا از تاریکی رهایی بخشیدی، بلکه به من کمک کردی تا خودم را دوباره پیدا کنم. من «اِسترال» نیستم... من «نورِ سرآغاز» هستم. نگهبانِ اصلیِ این شهر و تمامِ انرژیهایِ زمان.»
جیمین که حالا کاملاً سرحال بود، با تعجب پرسید: «پس اون سایهیِ اهریمنی چی بود؟»
نورِ سرآغاز پاسخ داد: «تاریکی، همیشه در سایهیِ نور پنهان است. زمانی که اهالیِ این شهر برایِ فرار از خشمِ یک جنگِ باستانی، خودشان را در زمان منجمد کردند، «ترس» و «شک» در قلبِ نگهبانِ اصلی (یعنی من) ریشه دواند. این ترس، تاریکی را جذب کرد و «اِسترالِ دروغین» را ساخت؛ موجودی که از ترسِ دیگران تغذیه میکرد و سعی داشت تمامِ نورها را خاموش کند.»
آلیس با نگاهی به زنِ نقرهپوش که کنارش ایستاده بود، پرسید: «و تو... تو کی هستی؟ چرا اینقدر شبیه من هستی؟»
زنِ نقرهپوش لبخندی زد و هالهای از نورِ نقرهای دورش را فرا گرفت. «من «لونا» هستم، آلیس. نگهبانِ خاطراتِ این شهر و مادرِ تو. زمانی که تو قدرتِ «پیونددهندگی» را در خودت کشف کردی، از من خواستی تا با قرار دادنِ تو در این شهرِ معلق، از تو در برابرِ نیروهایِ تاریک محافظت کنم. من خودم را شبیه به تو کردم تا راهِ بازگشت را برایت آسانتر کنم.»
آلیس با چشمانی گرد شده به مادرش نگاه کرد. «پس... تمامِ اینها...»
لونا سرش را به نشانهیِ تأیید تکان داد. «یک آزمون بود، آلیس. آزمونی برایِ تو و دوستانت، تا قدرتِ واقعیِ پیوند، عشق و امید را درک کنید. و تو، آلیس، با فداکاری و عشق، نه تنها شهر را نجات دادی، بلکه تاریکی را به نور تبدیل کردی.»
نورِ سرآغاز دوباره درخشید. «حالا که زمان دوباره جاری شده و تعادل برقرار گشته، دروازهیِ بازگشت به دنیایِ شما دوباره گشوده خواهد شد. اما قبل از رفتن، پیمانِ ما تکمیل خواهد شد.»
او نگاهی به جیمین انداخت. «تو، جیمین، زمانی که روحِ خود را برایِ نجاتِ الا فدا کردی، بخشی از نیرویِ زمان را به این شهر بخشیدی. حالا که تعادل برقرار شده، آن نیرو به تو بازمیگردد، اما با دانشی نو. تو دیگر فقط یک پیونددهنده نیستی، بلکه «نگهبانِ تعادل» بینِ زمانها خواهی بود.»
سپس به الا نگاه کرد. «و تو، الا، با عشق و وفاداریات، توانستی نورِ جیمین را حفظ کنی. تو قدرتِ «همدلی» را در این سفر آموختی و آن را با خود به الدوریا خواهی برد.»
در نهایت، نگاهش به جونکوک افتاد. «و تو، جونکوک، شجاعت و وفاداریات، لنگرِ این گروه بود. تو آموختی که گاهی، ایستادگی در برابرِ تاریکی، مهمتر از خودِ پیروزی است.»
و سپس، نورِ سرآغاز، نوری درخشان را به سمتِ آلیس فرستاد. «و تو، آلیس، پیونددهندهیِ زمان. تو قدرتِ بازآفرینی را در خود داری. با این نور، تو میتوانی دوباره پیوندِ بینِ دنیایِ ما و دنیایِ شما را برقرار کنی.»
نوری خیرهکننده تمامِ شهر را در بر گرفت و وقتی فرو نشست، قهرمانانِ ما خود را در جنگلِ الدوریا، درست در همان نقطهای که واردِ دنیایِ شهرِ گمشده شده بودند، یافتند. شهرِ زیرِ آب ناپدید شده بود، اما حسِ بودنِ آن و خاطراتش، برایِ همیشه در قلبِ آنها حک شده بود.
🎀پست بعد: فیک عشق یا نفرت🎀
با محو شدنِ اِسترال و ظهورِ موجودی از نورِ خالص در جایِ او، شهرِ کریستالیِ زیرِ آب، رنگی تازه به خود گرفت. نورِ سبز و آبی و طلایی که از «تصفیهیِ» اِسترال آزاد شده بود، در تمامِ کوچهها و ساختمانها پخش شد و هر ذرهیِ تاریکی را زدود.
موجودِ نورانی، که حالا چهرهای شبیه به یک «ستارهیِ درخشان» داشت، به سمتِ آلیس و دوستانش آمد. صدایش دیگر ترسناک نبود، بلکه مثلِ موسیقیِ ملایمی بود که در فضا میپیچید.
«سپاسگزارم، ای پیونددهندهیِ زمان،» ستارهیِ نورانی گفت. «تو نه تنها مرا از تاریکی رهایی بخشیدی، بلکه به من کمک کردی تا خودم را دوباره پیدا کنم. من «اِسترال» نیستم... من «نورِ سرآغاز» هستم. نگهبانِ اصلیِ این شهر و تمامِ انرژیهایِ زمان.»
جیمین که حالا کاملاً سرحال بود، با تعجب پرسید: «پس اون سایهیِ اهریمنی چی بود؟»
نورِ سرآغاز پاسخ داد: «تاریکی، همیشه در سایهیِ نور پنهان است. زمانی که اهالیِ این شهر برایِ فرار از خشمِ یک جنگِ باستانی، خودشان را در زمان منجمد کردند، «ترس» و «شک» در قلبِ نگهبانِ اصلی (یعنی من) ریشه دواند. این ترس، تاریکی را جذب کرد و «اِسترالِ دروغین» را ساخت؛ موجودی که از ترسِ دیگران تغذیه میکرد و سعی داشت تمامِ نورها را خاموش کند.»
آلیس با نگاهی به زنِ نقرهپوش که کنارش ایستاده بود، پرسید: «و تو... تو کی هستی؟ چرا اینقدر شبیه من هستی؟»
زنِ نقرهپوش لبخندی زد و هالهای از نورِ نقرهای دورش را فرا گرفت. «من «لونا» هستم، آلیس. نگهبانِ خاطراتِ این شهر و مادرِ تو. زمانی که تو قدرتِ «پیونددهندگی» را در خودت کشف کردی، از من خواستی تا با قرار دادنِ تو در این شهرِ معلق، از تو در برابرِ نیروهایِ تاریک محافظت کنم. من خودم را شبیه به تو کردم تا راهِ بازگشت را برایت آسانتر کنم.»
آلیس با چشمانی گرد شده به مادرش نگاه کرد. «پس... تمامِ اینها...»
لونا سرش را به نشانهیِ تأیید تکان داد. «یک آزمون بود، آلیس. آزمونی برایِ تو و دوستانت، تا قدرتِ واقعیِ پیوند، عشق و امید را درک کنید. و تو، آلیس، با فداکاری و عشق، نه تنها شهر را نجات دادی، بلکه تاریکی را به نور تبدیل کردی.»
نورِ سرآغاز دوباره درخشید. «حالا که زمان دوباره جاری شده و تعادل برقرار گشته، دروازهیِ بازگشت به دنیایِ شما دوباره گشوده خواهد شد. اما قبل از رفتن، پیمانِ ما تکمیل خواهد شد.»
او نگاهی به جیمین انداخت. «تو، جیمین، زمانی که روحِ خود را برایِ نجاتِ الا فدا کردی، بخشی از نیرویِ زمان را به این شهر بخشیدی. حالا که تعادل برقرار شده، آن نیرو به تو بازمیگردد، اما با دانشی نو. تو دیگر فقط یک پیونددهنده نیستی، بلکه «نگهبانِ تعادل» بینِ زمانها خواهی بود.»
سپس به الا نگاه کرد. «و تو، الا، با عشق و وفاداریات، توانستی نورِ جیمین را حفظ کنی. تو قدرتِ «همدلی» را در این سفر آموختی و آن را با خود به الدوریا خواهی برد.»
در نهایت، نگاهش به جونکوک افتاد. «و تو، جونکوک، شجاعت و وفاداریات، لنگرِ این گروه بود. تو آموختی که گاهی، ایستادگی در برابرِ تاریکی، مهمتر از خودِ پیروزی است.»
و سپس، نورِ سرآغاز، نوری درخشان را به سمتِ آلیس فرستاد. «و تو، آلیس، پیونددهندهیِ زمان. تو قدرتِ بازآفرینی را در خود داری. با این نور، تو میتوانی دوباره پیوندِ بینِ دنیایِ ما و دنیایِ شما را برقرار کنی.»
نوری خیرهکننده تمامِ شهر را در بر گرفت و وقتی فرو نشست، قهرمانانِ ما خود را در جنگلِ الدوریا، درست در همان نقطهای که واردِ دنیایِ شهرِ گمشده شده بودند، یافتند. شهرِ زیرِ آب ناپدید شده بود، اما حسِ بودنِ آن و خاطراتش، برایِ همیشه در قلبِ آنها حک شده بود.
🎀پست بعد: فیک عشق یا نفرت🎀
- ۳۷۶
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط