تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»
تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»
ساعت نزدیک دو نیمهشب بود.
آپارتمان تقریباً تاریک بود و فقط نور زرد چراغهای شهر از پشت پنجرهی بزرگ سالن روی زمین افتاده بود.
جونگکوک روی کاناپه نشسته بود، زانوهایش را جمع کرده و گوشیاش را در دست گرفته بود؛ اما حتی یک کلمه از صفحه نمیخواند.
چون منتظر یک نفر بود.
صدای چرخیدن کلید در قفل باعث شد سرش را بالا بیاورد.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
کت بلند مشکیاش را از تنش درآورد و بدون اینکه چراغ را روشن کند، آن را روی صندلی انداخت.
جونگکوک: بالاخره اومدی.
تهیونگ همانطور که کفشهایش را درمیآورد، نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ: هنوز بیداری؟
جونگکوک: مگه قرار نبود زودتر بیای؟
تهیونگ: قرار بود.
جونگکوک: پس؟
تهیونگ لبخند خستهای زد.
تهیونگ: جلسه طول کشید.
جونگکوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
جونگکوک: همیشه جلسه طول میکشه.
تهیونگ مکث کرد.
بعد آرام جلو آمد و روبهروی جونگکوک ایستاد.
تهیونگ: عصبانیای؟
جونگکوک: نه.
تهیونگ ابرویش را بالا انداخت.
تهیونگ: دروغ میگی.
جونگکوک نگاهش نکرد.
جونگکوک: فقط نگران بودم.
لبخند تهیونگ محو شد.
آرام نشست کنارش.
تهیونگ: باید زنگ میزدم.
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ کمی نزدیکتر شد.
تهیونگ: ببخشید.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
جونگکوک: تو همیشه وقتی میفهمی ناراحتم، اینقدر راحت عذرخواهی میکنی؟
تهیونگ: نه.
جونگکوک: پس چرا الان؟
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
تهیونگ: چون تو فرق داری.
جونگکوک خیره نگاهش کرد.
جونگکوک: چه فرقی؟
تهیونگ آرام دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
تهیونگ: تو تنها آدمی هستی که وقتی منتظرم میمونه، دلم نمیخواد منتظر بمونی.
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
جونگکوک: این جمله خیلی قشنگ بود.
تهیونگ: میخواستم بگم «ببخشید».
جونگکوک: نه، اون جمله بهتر بود.
تهیونگ خندید.
چند ثانیه سکوت بینشان نشست.
بعد جونگکوک آرام سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت.
جونگکوک: خیلی خستهای؟
تهیونگ: خیلی.
جونگکوک: پس بخواب.
تهیونگ: نه.
جونگکوک: چرا؟
تهیونگ سرش را به سمت او چرخاند.
تهیونگ: چون دلم میخواد چند دقیقه فقط کنار تو باشم.
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ دستش را بالا آورد و موهای ریخته روی پیشانی جونگکوک را کنار زد.
تهیونگ: میدونی اولین چیزی که وقتی وارد خونه میشم دنبالش میگردم چیه؟
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: من؟
تهیونگ: آره.
جونگکوک: حتی قبل از اینکه غذا رو ببینی؟
تهیونگ: حتی قبل از اینکه یادم بیاد گرسنهام.
جونگکوک خندید.
جونگکوک: خیلی لوس شدی.
تهیونگ: تقصیر توئه.
جونگکوک: من؟
تهیونگ: تو منو اینطوری کردی.
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
فاصلهشان کم شده بود.
خیلی کم.
تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام پرسید:
تهیونگ: میتونم؟
جونگکوک فهمید منظورش چیست.
لبخند زد و کمی جلو رفت.
لبهایشان در یک بوسهی کوتاه و آرام به هم رسید.
تهیونگ عقب رفت، اما فقط برای چند ثانیه.
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد.
جونگکوک: همین؟
تهیونگ خندید.
تهیونگ: خودت گفتی من خستهام.
جونگکوک: پس هنوز خستهای؟
تهیونگ سرش را تکان داد.
تهیونگ: نه.
جونگکوک خندید.
این بار خودش جلو رفت و یک بوسهی کوتاه روی لب تهیونگ گذاشت.
تهیونگ با لبخند پیشانیاش را به پیشانی او چسباند.
تهیونگ: الان بهتر شدم.
جونگکوک: پس داروی تو منم؟
تهیونگ: نه.
جونگکوک: پس چی؟
تهیونگ دستش را گرفت.
تهیونگ: خونهی منی.
جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام در آغوشش گرفت.
و آن شب، برای اولین بار هیچکدام دربارهی جلسهها، کارها، تلفنها یا فردا حرف نزدند.
فقط کنار هم نشستند.
گاهی میخندیدند.
گاهی حرفهای بیاهمیت میزدند.
و گاهی تهیونگ بیهوا پیشانی جونگکوک را میبوسید و جونگکوک با لبخند اعتراض میکرد.
جونگکوک: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
جونگکوک: فکر کنم دیگه هیچوقت نمیذارم تنها بری جلسه.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: چرا؟
جونگکوک خودش را بیشتر به او نزدیک کرد.
جونگکوک: چون وقتی برمیگردی، باید جریمه بدی.
تهیونگ: چه جریمهای؟
جونگکوک با شیطنت لبخند زد.
جونگکوک: یه بوسه برای هر ساعتی که دیر کردی.
تهیونگ چند لحظه به او خیره ماند.
بعد خندید.
تهیونگ: پس امشب ورشکست میشم.
جونگکوک هم خندید.
و صدای خندهشان، در سکوت نیمهشب، تمام خانه را پر کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
عرر اینم تهکوککک من برم بمیرممم واییی اصن اون عکسوو ننمممم😭💞
خوب نشد جالبم نیست ولی ببخشددد..
بچها درخواسیا خیلی کمه خب اخه چرااا من نمیتونم بزارم چندپارتی هارو تا درخپاستی ها زیاد نشن خببب
ساعت نزدیک دو نیمهشب بود.
آپارتمان تقریباً تاریک بود و فقط نور زرد چراغهای شهر از پشت پنجرهی بزرگ سالن روی زمین افتاده بود.
جونگکوک روی کاناپه نشسته بود، زانوهایش را جمع کرده و گوشیاش را در دست گرفته بود؛ اما حتی یک کلمه از صفحه نمیخواند.
چون منتظر یک نفر بود.
صدای چرخیدن کلید در قفل باعث شد سرش را بالا بیاورد.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
کت بلند مشکیاش را از تنش درآورد و بدون اینکه چراغ را روشن کند، آن را روی صندلی انداخت.
جونگکوک: بالاخره اومدی.
تهیونگ همانطور که کفشهایش را درمیآورد، نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ: هنوز بیداری؟
جونگکوک: مگه قرار نبود زودتر بیای؟
تهیونگ: قرار بود.
جونگکوک: پس؟
تهیونگ لبخند خستهای زد.
تهیونگ: جلسه طول کشید.
جونگکوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
جونگکوک: همیشه جلسه طول میکشه.
تهیونگ مکث کرد.
بعد آرام جلو آمد و روبهروی جونگکوک ایستاد.
تهیونگ: عصبانیای؟
جونگکوک: نه.
تهیونگ ابرویش را بالا انداخت.
تهیونگ: دروغ میگی.
جونگکوک نگاهش نکرد.
جونگکوک: فقط نگران بودم.
لبخند تهیونگ محو شد.
آرام نشست کنارش.
تهیونگ: باید زنگ میزدم.
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ کمی نزدیکتر شد.
تهیونگ: ببخشید.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
جونگکوک: تو همیشه وقتی میفهمی ناراحتم، اینقدر راحت عذرخواهی میکنی؟
تهیونگ: نه.
جونگکوک: پس چرا الان؟
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
تهیونگ: چون تو فرق داری.
جونگکوک خیره نگاهش کرد.
جونگکوک: چه فرقی؟
تهیونگ آرام دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
تهیونگ: تو تنها آدمی هستی که وقتی منتظرم میمونه، دلم نمیخواد منتظر بمونی.
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
جونگکوک: این جمله خیلی قشنگ بود.
تهیونگ: میخواستم بگم «ببخشید».
جونگکوک: نه، اون جمله بهتر بود.
تهیونگ خندید.
چند ثانیه سکوت بینشان نشست.
بعد جونگکوک آرام سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت.
جونگکوک: خیلی خستهای؟
تهیونگ: خیلی.
جونگکوک: پس بخواب.
تهیونگ: نه.
جونگکوک: چرا؟
تهیونگ سرش را به سمت او چرخاند.
تهیونگ: چون دلم میخواد چند دقیقه فقط کنار تو باشم.
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ دستش را بالا آورد و موهای ریخته روی پیشانی جونگکوک را کنار زد.
تهیونگ: میدونی اولین چیزی که وقتی وارد خونه میشم دنبالش میگردم چیه؟
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: من؟
تهیونگ: آره.
جونگکوک: حتی قبل از اینکه غذا رو ببینی؟
تهیونگ: حتی قبل از اینکه یادم بیاد گرسنهام.
جونگکوک خندید.
جونگکوک: خیلی لوس شدی.
تهیونگ: تقصیر توئه.
جونگکوک: من؟
تهیونگ: تو منو اینطوری کردی.
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
فاصلهشان کم شده بود.
خیلی کم.
تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام پرسید:
تهیونگ: میتونم؟
جونگکوک فهمید منظورش چیست.
لبخند زد و کمی جلو رفت.
لبهایشان در یک بوسهی کوتاه و آرام به هم رسید.
تهیونگ عقب رفت، اما فقط برای چند ثانیه.
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد.
جونگکوک: همین؟
تهیونگ خندید.
تهیونگ: خودت گفتی من خستهام.
جونگکوک: پس هنوز خستهای؟
تهیونگ سرش را تکان داد.
تهیونگ: نه.
جونگکوک خندید.
این بار خودش جلو رفت و یک بوسهی کوتاه روی لب تهیونگ گذاشت.
تهیونگ با لبخند پیشانیاش را به پیشانی او چسباند.
تهیونگ: الان بهتر شدم.
جونگکوک: پس داروی تو منم؟
تهیونگ: نه.
جونگکوک: پس چی؟
تهیونگ دستش را گرفت.
تهیونگ: خونهی منی.
جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام در آغوشش گرفت.
و آن شب، برای اولین بار هیچکدام دربارهی جلسهها، کارها، تلفنها یا فردا حرف نزدند.
فقط کنار هم نشستند.
گاهی میخندیدند.
گاهی حرفهای بیاهمیت میزدند.
و گاهی تهیونگ بیهوا پیشانی جونگکوک را میبوسید و جونگکوک با لبخند اعتراض میکرد.
جونگکوک: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
جونگکوک: فکر کنم دیگه هیچوقت نمیذارم تنها بری جلسه.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: چرا؟
جونگکوک خودش را بیشتر به او نزدیک کرد.
جونگکوک: چون وقتی برمیگردی، باید جریمه بدی.
تهیونگ: چه جریمهای؟
جونگکوک با شیطنت لبخند زد.
جونگکوک: یه بوسه برای هر ساعتی که دیر کردی.
تهیونگ چند لحظه به او خیره ماند.
بعد خندید.
تهیونگ: پس امشب ورشکست میشم.
جونگکوک هم خندید.
و صدای خندهشان، در سکوت نیمهشب، تمام خانه را پر کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
عرر اینم تهکوککک من برم بمیرممم واییی اصن اون عکسوو ننمممم😭💞
خوب نشد جالبم نیست ولی ببخشددد..
بچها درخواسیا خیلی کمه خب اخه چرااا من نمیتونم بزارم چندپارتی هارو تا درخپاستی ها زیاد نشن خببب
- ۲.۳k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط