{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرار زیر باران

قرار زیر باران

جونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط یک سؤال در ذهنش داشت:

«تهیونگ کجاست؟»

قرار بود ساعت هفت جلوی کافه منتظرش باشد، اما ساعت از هفت و بیست گذشته بود.

باران ریزی شروع شده بود.

جونگ‌کوک زیر سایه‌بان ایستاده بود و با اخم به صفحه‌ی گوشی نگاه می‌کرد.

بالاخره پیام آمد:

«ببخشید کوکی، پنج دقیقه دیگه می‌رسم.»

جونگ‌کوک سریع جواب داد:

«این پنج دقیقه‌هات رو می‌شناسم!»

جواب تهیونگ فقط یک ایموجی خندان بود.

چند دقیقه بعد، تهیونگ با یک چتر مشکی از آن طرف خیابان ظاهر شد.

موهایش کمی خیس شده بود و لبخند بزرگی روی صورتش داشت.

جونگ‌کوک با دیدنش اخمش را بیشتر کرد.

— «گفتی پنج دقیقه!»

تهیونگ نزدیک شد.

— «خب... پنج دقیقه‌ی من یه کم طولانی شد.»

— «یه کم؟ بیست دقیقه!»

تهیونگ خندید.

— «ولی بالاخره اومدم.»

جونگ‌کوک سعی کرد همچنان عصبانی بماند، اما تهیونگ چتر را بالای سرش گرفت و آرام گفت:

— «ناراحت نباش. برات یه سورپرایز دارم.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را ریز کرد.

— «چه سورپرایزی؟»

— «اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست.»

---

تهیونگ او را به خیابانی خلوت‌تر برد.

بالای یک ساختمان کوچک، یک میز دو نفره آماده بود.

چراغ‌های ریز دور تا دور تراس روشن بودند و صدای باران روی سقف شیشه‌ای می‌پیچید.

جونگ‌کوک با تعجب گفت:

— «این رو تو آماده کردی؟»

تهیونگ لبخند زد.

— «آره.»

— «برای چی؟»

تهیونگ شانه بالا انداخت.

— «چون دلم می‌خواست امشب فقط مال خودمون باشه.»

جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت ماند.

بعد لبخند زد.

— «خیلی دوستت دارم.»

تهیونگ جلو آمد.

— «من بیشتر.»

— «نه، من بیشتر.»

— «محاله.»

جونگ‌کوک خندید.

— «بیا سر این دعوا نکنیم.»

تهیونگ نزدیک‌تر شد.

— «پس چیکار کنیم؟»

جونگ‌کوک لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

— «این.»

آرام گونه‌ی تهیونگ را بوسید.

تهیونگ خندید و دستش را دور کمر جونگ‌کوک گذاشت.

— «این که تقلبه.»

— «چرا؟»

— «چون با بوسه نمی‌ذاری برنده بشم.»

جونگ‌کوک سرش را کج کرد.

— «پس دوباره امتحان کن.»

تهیونگ این بار آرام لب‌های جونگ‌کوک را بوسید.

کوتاه و شیرین.

وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو خندیدند.

تهیونگ گفت:

— «حالا مساوی شدیم.»

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

— «قبوله.»

---

بعد از شام، باران شدیدتر شد.

تهیونگ کنار نرده ایستاده بود و به قطره‌های باران نگاه می‌کرد.

جونگ‌کوک از پشت سر به او نزدیک شد و ناگهان دست‌هایش را دور کمرش حلقه کرد.

تهیونگ خندید.

— «کوکی!»

— «هوم؟»

— «سرده.»

جونگ‌کوک صورتش را روی شانه‌ی او گذاشت.

— «پس بغلت کنم گرم بشی.»

— «فکر کنم خودت بهونه می‌خوای بغلم کنی.»

— «شاید.»

تهیونگ دست‌های جونگ‌کوک را گرفت.

— «پس همین‌جا بمون.»

جونگ‌کوک آرام گفت:

— «هرجا تو باشی، می‌مونم.»

تهیونگ برگشت و به چشم‌هایش نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت کردند.

بعد تهیونگ لبخند زد و پیشانی جونگ‌کوک را بوسید.

— «تو خیلی لوس شدی.»

جونگ‌کوک خندید.

— «فقط پیش تو.»

تهیونگ دوباره او را در آغوش گرفت.

پشت سرشان شهر زیر باران می‌درخشید.

هیچ‌کدام عجله‌ای برای رفتن نداشتند.

آن شب، قرارشان نه با شام تمام شد، نه با باران.

وقتی پایین ساختمان رسیدند، تهیونگ چتر را بست.

جونگ‌کوک با تعجب گفت:

— «چرا بستی؟ خیس می‌شیم.»

تهیونگ لبخند زد.

— «اشکالی نداره.»

— «تهیونگ!»

تهیونگ دستش را گرفت و هر دو زیر باران دویدند.

جونگ‌کوک وسط خیابان ایستاد و خندید.

تهیونگ هم روبه‌رویش ایستاد.

باران روی صورتشان می‌ریخت.

تهیونگ آرام جلو آمد و یک بوسه‌ی کوتاه روی لب‌های جونگ‌کوک گذاشت.

بعد لبخند زد.

— «حالا دیگه این قرار واقعاً کامل شد.»

جونگ‌کوک خندید و دستش را محکم گرفت.

— «نه.»

— «نه؟»

— «قرار ما وقتی کامل می‌شه که آخر شب برگردیم خونه و دوباره کنار هم بخوابیم.»

تهیونگ خندید.

— «باشه، کوکی.»

و دست در دست هم، زیر باران به سمت خانه رفتند.

چون برای آنها، بهترین قرارها آن‌هایی نبودند که همه‌چیزشان بی‌نقص باشد.

بهترین قرارها فقط یک چیز لازم داشتند:

همدیگر.

امیدوارم از این تک پارتی لذت برده باشید🖤
دیدگاه ها (۰)

۱۳۰تایی شدنمون مبارک خوشگلا💚🖤💜⛓️🔥🧡💙❤

وای دقیقا 😂😂

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

اگه ۱۰ تا بازنشرو ۲۰ تا لایک بشه پارت بعدی رو میزارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط