{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در ساحل خیال تو...

مستیم و دل به چشمِ تو و جام داده ایم
سامانِ دل به جرعه ی فرجام داده ایم

محرم تری ز مردمکِ دیدگان نبود
زان، با نگاه، سوی تو پیغام داده ایم

چون شمع اگر به محفل تو ره نیافتیم
مهتاب وار، بوسه بر آن بام داده ایم

دور از تو با سیاهیِ شب های غم گذشت
این مُردنی که زندگی اش نام داده ایم

با یادِ نرگسِ تو چو باران به هر سحر
صد بوسه بر شکوفه ی بادام داده ایم

وز موج خیز فتنه، دلِ بی شکیب را
در ساحلِ خیالِ تو، آرام داده ایم
شفیعی کدکنی
دیدگاه ها (۴)

مستیم و دل به چشم تو و جام داده ایمسامان دل به جرعه فرجام دا...

وز موج خیز فتنه ، دل بی شکیب رادر ساحل خیال تو ، آرام داده ا...

ای مهربان تر از برگ در بوسه‌های باران بیداری ستاره ، در چشم ...

این چه جمالست و ناز کز تو در ایام تستوین چه کمالست باز کز شر...

خدایا پیکرم آتش گرفتهدل غم پرورم آتش گرفتهشهادت نامه را با خ...

همه شب به کویت آیم به بهانه‌ی گداییکه مگر شبی ز رحمت به رخم ...

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد از جـداییــهـــا حکـــ...

شعر کلاغ و عقاب دکترپرویز ناتل خانلری (از شاهکارهای شعر- معا...

عماد خراسانی

از زمین نور به بالا رود امشب زیرانور خورشید امامت همه تابان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط