...قسمت اولon EP1
...قسمت اولon EP1
همه چیز از روز تولدم شروع شد.کیو جونگ بهم گفت که یه سوپرایز برام داره.ازتو
جیب کتش دوتا بلیط درآورد و بهم نشون داد.گفتم:«اینا چیه؟» یه اخمی کرد ویه
پوزخندی زد و گفت:«مگه تو سواد نداری دختر یا اینکه تا حالا همچین چیزی
ندیدی!.تا اونجایی که من میدونم به اینا میگن...»نذاشتم حرفش تموم شه که
گفتم:«خودم میدونم چیه منظورم اینه که برای چیه؟» گفت:«امروز بهترین روز
زندگی منه چون امروز روزیه که فرشته ی من از اون بالا بالاها برای اولین بار
پاشو رو زمین گذاشته و زمینو پر از عشقو محبت خودش کرده...تولدت مبارک
فرشته مهربونی من!...» بلیط هارو از دستش گرفتم و یه نیم نگاهی بهشون
کردم،اولین چیزی که نظرم بهش جلب شد مقصدش بود «آلمان». بلیط ها یک
طرفه بودن. با تعجبی که توی چشمام موج میزد به اون صورت گرد و اون
چشمای طوسی قشنگش که داشتن برق میزدن نگاه کردم و پرسیدم:«چرا
اینارو یک طرفه گرفتی؟!!» با اون صدای آرامش بخشش توی چشمام زل زد و
جواب داد:«میخوام از اینجا ببرمت. جایی که هیچ کس و هیچ چیز نباشه فقط منو
تو باشیم. میخوام هر چیزی که از گذشته تو یادته فراموش کنی و به فکر الانت
باشی. هیچ یه نگاه تو آیینه کردی؟!! داری نابود میشی!» بعد با دستای سردش
دستمو تو دستاش گرفت و با یه صدای لرزون ادامه داد:«نمیتونم همین طوری
بشینم و ذره ذره آب شدنت رو ببینم با دیدن رنجو عذاب تو قلبم تکه تکه میشه.»
دیگه نتونست ادامه بده بلند شد و رفت توی اتاق. بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون
اومد و گفت:«پرواز ساعت 10 شب فرداست پس وقت زیادی نداریم فقط وسایل
مورد نیازت رو بردار.»
فردای اون شب آماده شدیم و با یه تاکسی به طرف فرودگاه حرکت کردیم.کیو تو
راه ساکت بود حتی یک کلمه هم حرف نمیزد. خیلی نگرانش بودم. کسی که هر
روز با حرفاش منو میخندوند و با صحبت های قشنگش بهم آرامش میداد الان
ساکت و گوشه گیر شده. نکنه اتفاقی براش افتاده؟! بالاخره به فرودگاه رسیدیم.
وارد ساختمون شدیم. کیو کارای ویزا و پاسپورت رو انجام داد و چمدونارو تحویل
بازرسان اونجا داد و به طرف من اومد. حتی یه نیم نگاهی هم بهم نکرد. توی
چشماش نگا کردم، یه اندوه بزرگ توی چشماش موج میزد. تقریبا چشماش پر
اشک شده بود.
با دیدن ناراحتیش به غم و غصه های خودمم اضافه تر میشد. چمدونارو پس
گرفتیم و به طرف سالن انتظار رفتیم. روی صندلی های آبی که اونجا بود نشتیم.
ته دلم یه آتیش بزرگ بود.احساس گناه میکردم. احساس میکردم فقط به خاطر
من میخواد از همه چیزایی که بهشون علاقه داره دل ببره. از کارش، از خانوادش
ووو....تقریبا میتونستم احساسشو درک کنم. دستش رو گرفتم و کمی خم شدم
تا بهش نگاه کنم اما اون از دیدن من امتناع میکرد. خیلی دلم میخواست از این
حالو هوا درش بیارم به یه بهونه ای میخواستم باهام حرف بزنه و درد دل کنه پس
آروم و با خنده طوری که کسی متوجه نشه گفتم:« واقعا که؟!!» کمی سرشو به
طرفم آورد و گوشاشو تیز کرد تا ببینه من چی میخوام بگم. آروم و دوباره نزدیک
گوشش گفتم:« واقعا که یعنی پولای دنیا اینقد ارزش داره که به خاطر از دست
دادنشون دیگه حاضر نیستی باهام حرف بزنی یا شوهر بچه ننه من نمیتونه
دوری خانوادشو تحمل کنه؟!!» سرشو برگردوند و در حالی که به زمین نگاه
میکرد بعد از ساعت ها سکوت بالاخره بهم گفت:« کاش میتونستم همه چیزو
بهت بگم به خاطر چیزایی که تو فکر میکنی نیست من...من...»
بالاخره فرصتی که میخواستم گیرم اومده بود. نذاشتم جمله اش رو کامل بگه،
دلم میخواست قبل از اون من حرفای دلم رو بزنم، رفتم و جلوی پاهاش جایی که
به اونجا نگاه میکرد نشستم و توی چشماش زل زدم و گفتم:«اگه واقعا به خاطر
این چیزا هم باهام حرف نمیزدی من ناراحت نمیشدم. کیو تو واقعا همه این
چیزارو به خاطر من رها کردی؟! به خاطر من همه پل های پشت سرتو خراب
کردی؟! اگه این قضیه این قدر آزارت میده و ناراحتت میکنه از اینجا نمی ریم...اگه
میخوای از اینجا بریم که من گذشته ام رو فراموش کنم خب همین جاهم میشه
همین کارو کرد! فقط...فقط بهم بگو که چرا از دیشب تا حالا دیگه باهام حرف
نمیزنی، چرا دیگه حاضر نیستی به من ، منی که همیشه میگفتی یک لحظه
ندیدنت برابر 100 سال مردن منه نگاه کنی! اگه من باعث ناراحتیت شدم بهم
بگو! اگه...» صدای پیجر رو شنیدم که از مسافرای پرواز ما میخواست که آماده
بشن و به سمت هواپیما حرکت کنن. کیو هم که بهانه ی خوبی دستش افتاده
بود بلند شد و با اولین قطره اشکی که از چشماش جاری شد گفت:« دیگه باید
بریم» سوار هواپیما شدیم و کره رو به مقصد آلمان ترک کردیم. در تمام راه به کیو
و کاراش فکر میکردم در کنار اون به گذشته خودمم یک سری میزدم تا ببینم که
چه کار بدی مرتکب شدم که مستحق این رفتار بودم. خیلی عوض شده، حداقل
همه چیز از روز تولدم شروع شد.کیو جونگ بهم گفت که یه سوپرایز برام داره.ازتو
جیب کتش دوتا بلیط درآورد و بهم نشون داد.گفتم:«اینا چیه؟» یه اخمی کرد ویه
پوزخندی زد و گفت:«مگه تو سواد نداری دختر یا اینکه تا حالا همچین چیزی
ندیدی!.تا اونجایی که من میدونم به اینا میگن...»نذاشتم حرفش تموم شه که
گفتم:«خودم میدونم چیه منظورم اینه که برای چیه؟» گفت:«امروز بهترین روز
زندگی منه چون امروز روزیه که فرشته ی من از اون بالا بالاها برای اولین بار
پاشو رو زمین گذاشته و زمینو پر از عشقو محبت خودش کرده...تولدت مبارک
فرشته مهربونی من!...» بلیط هارو از دستش گرفتم و یه نیم نگاهی بهشون
کردم،اولین چیزی که نظرم بهش جلب شد مقصدش بود «آلمان». بلیط ها یک
طرفه بودن. با تعجبی که توی چشمام موج میزد به اون صورت گرد و اون
چشمای طوسی قشنگش که داشتن برق میزدن نگاه کردم و پرسیدم:«چرا
اینارو یک طرفه گرفتی؟!!» با اون صدای آرامش بخشش توی چشمام زل زد و
جواب داد:«میخوام از اینجا ببرمت. جایی که هیچ کس و هیچ چیز نباشه فقط منو
تو باشیم. میخوام هر چیزی که از گذشته تو یادته فراموش کنی و به فکر الانت
باشی. هیچ یه نگاه تو آیینه کردی؟!! داری نابود میشی!» بعد با دستای سردش
دستمو تو دستاش گرفت و با یه صدای لرزون ادامه داد:«نمیتونم همین طوری
بشینم و ذره ذره آب شدنت رو ببینم با دیدن رنجو عذاب تو قلبم تکه تکه میشه.»
دیگه نتونست ادامه بده بلند شد و رفت توی اتاق. بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون
اومد و گفت:«پرواز ساعت 10 شب فرداست پس وقت زیادی نداریم فقط وسایل
مورد نیازت رو بردار.»
فردای اون شب آماده شدیم و با یه تاکسی به طرف فرودگاه حرکت کردیم.کیو تو
راه ساکت بود حتی یک کلمه هم حرف نمیزد. خیلی نگرانش بودم. کسی که هر
روز با حرفاش منو میخندوند و با صحبت های قشنگش بهم آرامش میداد الان
ساکت و گوشه گیر شده. نکنه اتفاقی براش افتاده؟! بالاخره به فرودگاه رسیدیم.
وارد ساختمون شدیم. کیو کارای ویزا و پاسپورت رو انجام داد و چمدونارو تحویل
بازرسان اونجا داد و به طرف من اومد. حتی یه نیم نگاهی هم بهم نکرد. توی
چشماش نگا کردم، یه اندوه بزرگ توی چشماش موج میزد. تقریبا چشماش پر
اشک شده بود.
با دیدن ناراحتیش به غم و غصه های خودمم اضافه تر میشد. چمدونارو پس
گرفتیم و به طرف سالن انتظار رفتیم. روی صندلی های آبی که اونجا بود نشتیم.
ته دلم یه آتیش بزرگ بود.احساس گناه میکردم. احساس میکردم فقط به خاطر
من میخواد از همه چیزایی که بهشون علاقه داره دل ببره. از کارش، از خانوادش
ووو....تقریبا میتونستم احساسشو درک کنم. دستش رو گرفتم و کمی خم شدم
تا بهش نگاه کنم اما اون از دیدن من امتناع میکرد. خیلی دلم میخواست از این
حالو هوا درش بیارم به یه بهونه ای میخواستم باهام حرف بزنه و درد دل کنه پس
آروم و با خنده طوری که کسی متوجه نشه گفتم:« واقعا که؟!!» کمی سرشو به
طرفم آورد و گوشاشو تیز کرد تا ببینه من چی میخوام بگم. آروم و دوباره نزدیک
گوشش گفتم:« واقعا که یعنی پولای دنیا اینقد ارزش داره که به خاطر از دست
دادنشون دیگه حاضر نیستی باهام حرف بزنی یا شوهر بچه ننه من نمیتونه
دوری خانوادشو تحمل کنه؟!!» سرشو برگردوند و در حالی که به زمین نگاه
میکرد بعد از ساعت ها سکوت بالاخره بهم گفت:« کاش میتونستم همه چیزو
بهت بگم به خاطر چیزایی که تو فکر میکنی نیست من...من...»
بالاخره فرصتی که میخواستم گیرم اومده بود. نذاشتم جمله اش رو کامل بگه،
دلم میخواست قبل از اون من حرفای دلم رو بزنم، رفتم و جلوی پاهاش جایی که
به اونجا نگاه میکرد نشستم و توی چشماش زل زدم و گفتم:«اگه واقعا به خاطر
این چیزا هم باهام حرف نمیزدی من ناراحت نمیشدم. کیو تو واقعا همه این
چیزارو به خاطر من رها کردی؟! به خاطر من همه پل های پشت سرتو خراب
کردی؟! اگه این قضیه این قدر آزارت میده و ناراحتت میکنه از اینجا نمی ریم...اگه
میخوای از اینجا بریم که من گذشته ام رو فراموش کنم خب همین جاهم میشه
همین کارو کرد! فقط...فقط بهم بگو که چرا از دیشب تا حالا دیگه باهام حرف
نمیزنی، چرا دیگه حاضر نیستی به من ، منی که همیشه میگفتی یک لحظه
ندیدنت برابر 100 سال مردن منه نگاه کنی! اگه من باعث ناراحتیت شدم بهم
بگو! اگه...» صدای پیجر رو شنیدم که از مسافرای پرواز ما میخواست که آماده
بشن و به سمت هواپیما حرکت کنن. کیو هم که بهانه ی خوبی دستش افتاده
بود بلند شد و با اولین قطره اشکی که از چشماش جاری شد گفت:« دیگه باید
بریم» سوار هواپیما شدیم و کره رو به مقصد آلمان ترک کردیم. در تمام راه به کیو
و کاراش فکر میکردم در کنار اون به گذشته خودمم یک سری میزدم تا ببینم که
چه کار بدی مرتکب شدم که مستحق این رفتار بودم. خیلی عوض شده، حداقل
- ۱۴.۲k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط