رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

اسیرِ خان 👑🔥 پارت ¹⁹ 🖤🔪 از زبون دلنواز 🖤 یک هفته از رفتن اردوان می‌گذشت. توی این هفت روز، نه زنگی زده بود، نه حتی یه پیام داده بود. با اینکه همیشه از رفتارهاش ناراحت بودم، یه گوشه از دلم منتظر بودم حداقل یه بار سراغم رو بگیره. امیر تقریباً هر روز به عمارت می‌اومد. باهام حرف می‌زد و سعی می‌کرد حالم رو بهتر کنه. اون روز هم کنارم نشست و گفت: (دلنواز، باید یه چیزی بهت نشون بدم.) گوشی‌اش رو جلو آورد. چند تا عکس از اردوان بود که کنار یه زن توی رستوران نشسته بود. توی یکی از عکس‌ها، دست اون زن روی دست اردوان بود و هر دو لبخند می‌زدن. با ناباوری به عکس‌ها خیره شدم. (این‌ها چیه؟) امیر آهی کشید و گفت: (نمی‌خواستم ناراحتت کنم، ولی فکر کردم حق داری بدونی. اردوان این چند روز توی شهر با این زنه. ظاهراً هم رابطه‌شون جدیه.) گوشی رو پس زدم و گفتم: (نه... امکان نداره.) امیر آروم گفت: (دلنواز، من ازت نمی‌خوام حرفم رو باور کنی. فقط از خودت بپرس چرا حتی یه بار هم باهات تماس نگرفته.) اشک توی چشم‌هام جمع شد. تمام حرف‌هایی که اردوان بهم زده بود، تمام تحقیرهایی که تحمل کرده بودم، دوباره توی ذهنم زنده شد. با خودم گفتم شاید از اول هم براش هیچ اهمیتی نداشتم. امیر دستمالی بهم داد و گفت: (تو حق داری خوشحال باشی. اگه بخوای، کمکت می‌کنم از این زندگی بیرون بیای.) این بار جواب ندادم. فقط به عکس‌ها نگاه کردم و احساس کردم چیزی توی وجودم شکسته. از زبون امیر 🖤 می‌دونستم عکس‌ها واقعی نیستن؛ خودم درستشون کرده بودم تا دلنواز بالاخره از اردوان جدا بشه. از دیدن ناراحتی‌اش عذاب وجدان داشتم، اما نمی‌خواستم دوباره ببینم چطور به خاطر اون مرد زجر می‌کشه. چند روز بعد، دلنواز تصمیمش رو گرفت. با کمک امیر مراحل قانونی جدایی رو پیگیری کرد و بعد از طی مراحل لازم، طلاقش ثبت شد. وقتی برگه‌ها رو دید، دست‌هاش می‌لرزید. آزادی‌ای که این همه می‌خواست، حالا جلوی چشمش بود؛ اما قلبش هنوز درد می‌کرد. اون شب، یه حلقه ساده دستش کرد. امیر با تعجب پرسید: (این دیگه چیه؟) دلنواز به حلقه نگاه کرد و گفت: (می‌خوام اردوان فکر کنه منم دیگه منتظرش نیستم. شاید این‌طوری بالاخره بفهمه چه بلایی سرم آورده.) امیر چیزی نگفت. اون می‌دونست هیچ نامزدی‌ای در کار نیست؛ فقط یه حلقه بود و دختری که دیگه نمی‌خواست منتظر مردی بمونه که بهش خیانت کرده. اما اردوان هنوز از هیچ‌کدوم این اتفاق‌ها خبر نداشت... و فقط چند ساعت مونده بود تا برگرده.
#رمان
پ.ن:اینم طبق قولم 4 پارت براتون گذاشت چهار پارت بعدی رو زمانی میزارم که به 113 فالور(دنبال کننده)برسیم💋🫂
دیدگاه ها (۲)

۳ پارتی

dark life = 33

🐰 من می‌خوام حلقه رو فقط روزای خاص بندازم، چون حس می‌کنم اگه...

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

# 🥀 اپیلوگ: «تپشی که دوباره معنا گرفت»بهار بعدی.کلینیک دکترت...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۳: صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط