سکوتت را ندانستم ٬ نگاهم را نفهمیدی
سکوتت را ندانستم ٬ نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنیها را ٬توهم هرگز نپرسیدی
شبی که شام اخر بود٬ به دست دوست خنجر بود
میان عشق و اینه یه جنگ نابرابر بود
چه جنگ نابرابری ٬چه دستی و چه خنجری
چه قصه محقری ٬ چه اول و چه اخری
ندانستیم و دل بستیم ٬ نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه ها هستیم
سفر باتو چه زیبا بود به زیبایی رویا بود
نمیدیدیم و میرفتیم هزاران سایه با ما بود
سکوتت را..... نگاهم را.....
در ان هنگامه تردید ٬ در ان بن بست بی امید
در ان ساعت که باغ عشق به دست باد پر پر بود
در ان ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب اغاز تنهایی شب پایان باور بود
نگفتم گفتنیها را ٬توهم هرگز نپرسیدی
شبی که شام اخر بود٬ به دست دوست خنجر بود
میان عشق و اینه یه جنگ نابرابر بود
چه جنگ نابرابری ٬چه دستی و چه خنجری
چه قصه محقری ٬ چه اول و چه اخری
ندانستیم و دل بستیم ٬ نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه ها هستیم
سفر باتو چه زیبا بود به زیبایی رویا بود
نمیدیدیم و میرفتیم هزاران سایه با ما بود
سکوتت را..... نگاهم را.....
در ان هنگامه تردید ٬ در ان بن بست بی امید
در ان ساعت که باغ عشق به دست باد پر پر بود
در ان ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب اغاز تنهایی شب پایان باور بود
- ۶۷۸
- ۳۰ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط