when silence became a scream p25
صدایِ داد و بیدادِ آنها، مثلِ یک زنگِ خطر در تمامِ خانهی مادرِ جونگین پیچید. یکی پس از دیگری، اعضا با چهرههایی خوابآلود و موهایِ آشفته از اتاقهایشان بیرون آمدند. لینو با نگاهی که انگار میخواست چانگبین را با چشمهایش کباب کند، و هیونجین که هنوز خمیازهی بلندی میکشید، به آشپزخانه رسیدند. فلیکس و هان هم با چشمانی نیمهباز، در حالی که از شدتِ خستگی تلوتلو میخوردند، وارد صحنه شدند.بنگچان، که به دلیلِ نگرانیِ همیشگیاش، خوابِ عمیقی نداشت، با اضطرابی خاص به آشپزخانه دوید. او وقتی دید سونگمین و چانگبین در آستانهی یک دعوایِ فیزیکی هستند، سریعاً میانِ آنها قرار گرفت.اما در میانهی این آشفتگی، یونا هم بیدار شده بود. او با بدنی که هنوز از جراحتها ضعیف بود، اما با روحیهای که حالا از دیدنِ این صحنهی مضحک، کمی از سنگینیِ روزهایِ گذشته فاصله گرفته بود، با قدمهایی لرزان اما استوار به سمتِ آنها رفت.یونا، در حالی که دستش را به آرامی روی بازویِ سونگمین گذاشت و با صدایی که اگرچه آرام بود، اما قدرتِ عجیبی در مهارِ فضا داشت، گفت: «بسه دیگه… واقعاً؟ مگه بچه این؟از قد و هیکلتون خجالت بکشید»او نگاهی به چانگبین کرد که حالا از شرمندگی سرش را پایین انداخته بود و بعد به سونگمین گفت: «سونگمین، اون فقط گرسنه بود… چانگبین، تو هم نباید بدونِ اجازه چیزی رو برداری. الان همه بیدار شدن، واقعاً میخواین کلِ شبِ بقیه رو خراب کنین؟»یونا با مهارتی که از تجربهی سالیانِ تنهایی در مواجهه با بحرانها به دست آورده بود، توانست میانِ آن دو میانجیگری کند. او ابتدا از چانگبین خواست که قول بدهد در عوضِ آن کیک، فردا تمامِ صبحانه را برایِ سونگمین آماده کند، و سپس به سونگمین یادآوری کرد که این فقط یک اتفاقِ سادهیِ ناشی از گرسنگی بوده است.دیگر خواب از چشمِ همهی آنها پرواز کرده بود. فضایِ پر از تنشِ آشپزخانه، حالا به یک فضایِ صمیمیِ جدید تبدیل شده بود. اعضا، به پیشنهادِ فلیکس، همگی در سالنِ پذیرایی دورِ هم جمع شدند. آنها ملافهها و بالشها را روی زمین پهن کردندمادرِ جونگین، که از تمامِ ماجرا باخبر شده بود، با لبخندی پنهانی، یک ظرفِ بزرگ از میوههایِ خردشده و چند کاسه پاپکورن برایشان آورد و اجازه داد تا کمی بیشتر بیدار بمانند.بنگچان، که همیشه مراقبِ راحتیِ بقیه بود، سعی کرد مکانی را برای یونا پیدا کند که کمرش درد نگیرد. او یک بالشِ نرم زیرِ پاهایِ یونا گذاشت و خودش هم در کنارِ او، اما با فاصلهای محترمانه، نشست
- ۱.۸k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط