رمان: آخرین رقص در قصر
رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_3
فصل اول: چادر ساحره
The Witch's Tent
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
اولین برخورد
داخل چادر، سونگمین مقابل میز کوچکی نشسته بود.
ساحره دستهایش را روی یک گوی شیشهای قرار داده بود.
ـ سرنوشت شما با یک مرد گره خورده...
سونگمین با کنجکاوی خم شد.
ـ چه مردی؟
ـ مردی که...
در همان لحظه، پردهی چادر کنار رفت.
بنگچان وارد شد.
ـ بلند شو.
سونگمین سرش را چرخاند.
ـ چی؟
بنگچان به ساحره اشاره کرد.
ـ این زن داره سرت کلاه میذاره.
ساحره فوراً اعتراض کرد.
ـ آقای محترم! شما حق ندارید در کار من دخالت کنید!
بنگچان بدون توجه به او، دستش را به سمت سونگمین دراز کرد.
ـ بیا بیرون.
سونگمین دستش را عقب کشید.
ـ من از شما کمک نخواستم.
چان برای لحظهای مکث کرد.
انتظار نداشت مردی که مقابلش نشسته بود، چنین پاسخ تندی بدهد.
نگاهی به شنل قهوهای، دستهای ظریف و چشمان عسلی او انداخت.
ـ باشه. پس پولت رو بده و هرچقدر میخوای اینجا بمون.
سونگمین ابرویش را بالا برد.
ـ شما همیشه اینقدر بیادبید؟
بنگچان لبخند کمرنگی زد.
ـ فقط وقتی با آدمهای کلهشق روبهرو میشم.
ـ من کلهشق نیستم!
ـ البته.
چان دستش را دوباره جلو آورد.
ـ حالا بیا.
سونگمین چند ثانیه به او خیره ماند.
سپس با عصبانیت از جایش بلند شد.
ـ فقط به خاطر اینکه این زن واقعاً کلاهبرداره!
بنگچان راه را برایش باز کرد.
ـ حتماً.
سونگمین از چادر خارج شد.
و بنگچان پشت سرش قدم برداشت.
هیونجین که بیرون منتظر بود، با دیدن آن دو، ابروهایش را بالا برد.
ـ این کیه؟
بنگچان شانه بالا انداخت.
ـ یه شاهزادهی دردسرساز.
سونگمین فوراً برگشت.
ـ چی گفتید؟
چان لبخند زد.
ـ گفتم یه مرد دردسرساز.
ـ من مرد نیستم!
هیونجین به شنل او نگاه کرد.
سپس به بنگچان.
و آرام زیر لب گفت:
ـ چان... فکر کنم امشب واقعاً مست شدیم.
مردی با چشمان آبی
در همان لحظه، صدایی از انتهای کوچه بلند شد.
ـ سونگمین!
مرد جوانی با موهای بلوند و چشمانی آبی اقیانوسی، با عجله به سمت آنها میآمد.
در کنار او، مردی با موهای زیتونی و قهوهای روشن قدم برمیداشت.
فلیکس.
و لینو.
فلیکس به محض دیدن سونگمین، نفس راحتی کشید.
ـ خدای من! بالاخره پیدات کردم!
سونگمین با لبخند کوچکی گفت:
ـ فلیکس...
فلیکس به شنل او اشاره کرد.
ـ تو واقعاً از قصر اومدی بیرون؟
ـ آرومتر!
لینو دستهایش را روی سینه جمع کرد.
ـ کیمین داره کل قصر رو میگرده.
سونگمین فوراً رنگش پرید.
ـ چی؟
ـ بله، شاهزادهی عزیز. برادر محترمت تقریباً تمام نگهبانها رو بسیج کرده.
سونگمین زیر لب گفت:
ـ وای نه...
در همین لحظه، هیونجین نگاهش به فلیکس افتاد.
مرد بلوند، با چهرهای نگران، مشغول صحبت با سونگمین بود.
هیونجین برای چند ثانیه ساکت ماند.
فلیکس سرش را بالا آورد.
و نگاهشان به هم برخورد کرد.
چشمان آبی فلیکس، در نور چراغهای خیابان، درخشش خاصی داشتند.
هیونجین برای لحظهای، حرفی برای گفتن پیدا نکرد.
فلیکس با ادب سرش را خم کرد.
ـ شب بخیر.
هیونجین که هنوز کمی مست بود، صاف ایستاد.
ـ شب... بخیر.
لینو نگاهی به او انداخت.
سپس به بنگچان.
و لبخند کمرنگی زد.
ـ ظاهراً امشب همهی ما با آدمهای جدیدی آشنا شدیم.
بنگچان نگاهی به سونگمین انداخت.
شاهزادهی جوان هنوز با فلیکس دربارهی فرار از قصر صحبت میکرد.
چان لبخند محوی زد.
ـ ظاهراً همینطوره.
را نداشته است.
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_3
فصل اول: چادر ساحره
The Witch's Tent
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
اولین برخورد
داخل چادر، سونگمین مقابل میز کوچکی نشسته بود.
ساحره دستهایش را روی یک گوی شیشهای قرار داده بود.
ـ سرنوشت شما با یک مرد گره خورده...
سونگمین با کنجکاوی خم شد.
ـ چه مردی؟
ـ مردی که...
در همان لحظه، پردهی چادر کنار رفت.
بنگچان وارد شد.
ـ بلند شو.
سونگمین سرش را چرخاند.
ـ چی؟
بنگچان به ساحره اشاره کرد.
ـ این زن داره سرت کلاه میذاره.
ساحره فوراً اعتراض کرد.
ـ آقای محترم! شما حق ندارید در کار من دخالت کنید!
بنگچان بدون توجه به او، دستش را به سمت سونگمین دراز کرد.
ـ بیا بیرون.
سونگمین دستش را عقب کشید.
ـ من از شما کمک نخواستم.
چان برای لحظهای مکث کرد.
انتظار نداشت مردی که مقابلش نشسته بود، چنین پاسخ تندی بدهد.
نگاهی به شنل قهوهای، دستهای ظریف و چشمان عسلی او انداخت.
ـ باشه. پس پولت رو بده و هرچقدر میخوای اینجا بمون.
سونگمین ابرویش را بالا برد.
ـ شما همیشه اینقدر بیادبید؟
بنگچان لبخند کمرنگی زد.
ـ فقط وقتی با آدمهای کلهشق روبهرو میشم.
ـ من کلهشق نیستم!
ـ البته.
چان دستش را دوباره جلو آورد.
ـ حالا بیا.
سونگمین چند ثانیه به او خیره ماند.
سپس با عصبانیت از جایش بلند شد.
ـ فقط به خاطر اینکه این زن واقعاً کلاهبرداره!
بنگچان راه را برایش باز کرد.
ـ حتماً.
سونگمین از چادر خارج شد.
و بنگچان پشت سرش قدم برداشت.
هیونجین که بیرون منتظر بود، با دیدن آن دو، ابروهایش را بالا برد.
ـ این کیه؟
بنگچان شانه بالا انداخت.
ـ یه شاهزادهی دردسرساز.
سونگمین فوراً برگشت.
ـ چی گفتید؟
چان لبخند زد.
ـ گفتم یه مرد دردسرساز.
ـ من مرد نیستم!
هیونجین به شنل او نگاه کرد.
سپس به بنگچان.
و آرام زیر لب گفت:
ـ چان... فکر کنم امشب واقعاً مست شدیم.
مردی با چشمان آبی
در همان لحظه، صدایی از انتهای کوچه بلند شد.
ـ سونگمین!
مرد جوانی با موهای بلوند و چشمانی آبی اقیانوسی، با عجله به سمت آنها میآمد.
در کنار او، مردی با موهای زیتونی و قهوهای روشن قدم برمیداشت.
فلیکس.
و لینو.
فلیکس به محض دیدن سونگمین، نفس راحتی کشید.
ـ خدای من! بالاخره پیدات کردم!
سونگمین با لبخند کوچکی گفت:
ـ فلیکس...
فلیکس به شنل او اشاره کرد.
ـ تو واقعاً از قصر اومدی بیرون؟
ـ آرومتر!
لینو دستهایش را روی سینه جمع کرد.
ـ کیمین داره کل قصر رو میگرده.
سونگمین فوراً رنگش پرید.
ـ چی؟
ـ بله، شاهزادهی عزیز. برادر محترمت تقریباً تمام نگهبانها رو بسیج کرده.
سونگمین زیر لب گفت:
ـ وای نه...
در همین لحظه، هیونجین نگاهش به فلیکس افتاد.
مرد بلوند، با چهرهای نگران، مشغول صحبت با سونگمین بود.
هیونجین برای چند ثانیه ساکت ماند.
فلیکس سرش را بالا آورد.
و نگاهشان به هم برخورد کرد.
چشمان آبی فلیکس، در نور چراغهای خیابان، درخشش خاصی داشتند.
هیونجین برای لحظهای، حرفی برای گفتن پیدا نکرد.
فلیکس با ادب سرش را خم کرد.
ـ شب بخیر.
هیونجین که هنوز کمی مست بود، صاف ایستاد.
ـ شب... بخیر.
لینو نگاهی به او انداخت.
سپس به بنگچان.
و لبخند کمرنگی زد.
ـ ظاهراً امشب همهی ما با آدمهای جدیدی آشنا شدیم.
بنگچان نگاهی به سونگمین انداخت.
شاهزادهی جوان هنوز با فلیکس دربارهی فرار از قصر صحبت میکرد.
چان لبخند محوی زد.
ـ ظاهراً همینطوره.
را نداشته است.
- ۱۰۵
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط