{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهــی حجـم دلـتنـگی هایـ ـم آن قــدر زیـاد مےشود ڪــہ دن

گاهــی حجـم دلـتنـگی هایـ ـم آن قــدر زیـاد مےشود ڪــہ دنیــــا با تمام ِ وسعتش برایـَم تنگ مےشود …دلـتنـگـم…دلـتنـگ ڪسے ڪــہ گردش روزگــــارش به من ڪــہ رسیــــد از حرڪـت ایستـاد…دلـتنـگ ڪسے ڪــہ دلـتنـگی هایم را ندید...دلـتنــگ خودم…خودی که مدتهــــــاست گم ڪـر د ه ام...
دیدگاه ها (۲۷)

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اند...

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند...پیر مرد همیشه از خروپف...

روحانے راه مسجد را گم ڪرده بود .از ڪودڪے خردسال پرسید :فرزند...

خاطراتت صف کشیده اند ! یکی پس از دیگری … حتی بعضی هاشان آنقد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط