{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p11

خون اشام من
شب،با تمام سکوتی که وجود داشت،جنگل، با تمامِ وجودش، نفس می‌کشید و در این دم و بازدم، رازهایی پنهانی در خودش داشت که قسمتی از ان با سرنوشتِ من گره خورده بودن. هیاهویی که در درونم بود ، آرام‌آرام جایِ خودش رو به کنجکاویِ خیلی عمیق‌تری می‌داد. نگاه‌هایِ عمیقِ هفت نفرشان، دیگر فقط نشانه و بیانگرِ عشق نبود، در واقع پیامی بود از یک مسئولیتِ بزرگ، از یک پیمانِ خیلی قدیمی که من ناخواسته بخشی از آن شده بودم.

نامجون، با وقارِ همیشگی‌اش، دستش را به سمتِ طرحی حک شده بر روی تنه‌یِ درختی کهنسال و پیر برد. طرحی پیچیده و باستانی که شبیه به هیچ چیز نبود. «اینجا فقط یه جنگل نیست. این یه معبده. یه مکانِ مقدس که از هزاران و هزاران و هزاران سال پیش، نگهدارِ یه پیمانِ بزرگ بوده. پیمانی بینِ ما و... نیروهایی که تو رو به اینجا کشوندن.»

جین، با صدایی که از اعماقِ وجودش برمی‌خاست، به حرفش اضافه کرد: «این پیمان، بر پایه‌یِ خون و عشقه. عشقی که قرار بود از تفرقه جلوگیری کنه و تعادل رو برقرار کنه. عشقی که حالا دوباره در تو داخلش زنده شده.»

شوگا، با چشمانی که انگار گذشته را درون خودش منعکس می‌کرد، گفت: «تو وارثِ این پیمانی. وارثِ قدرتی که سال‌ها در سکوت خفته بود. نفرینی که سعی در نابودیِ این تعادل ، نتونست تو رو کاملاً از ما بگیره. بخشی از وجودت، هنوز به ما تعلق داره.»

جی‌هوپ، که انگار داشت انرژیِ متصاعد شده از آن طرحِ باستانی را حس می‌کرد، با هیجان گفت: «حسش می‌کنی؟ این انرژی... این قدرت... بخشی از خاطرات توئه! تو باید یاد بگیری چطور ازش استفاده کنی. چطور این تعادل رو دوباره برقرار کنی.»

جیمین، با نگاهی که مستقیم به چشمام دوخته شده بود و برق میزد، ادامه داد: «این فقط یه داستانِ عاشقانه نیست. یه وظیفه‌ست. یه مسئولیتِ سنگین که فقط تو می‌تونی به دوش بکشی. ما اینجا هستیم که کمکت کنیم، ولی انتخابِ نهایی با خودته.»

تهیونگ، با لبخندی مرموز، گفت: «بعضی از راه‌ها، انتها ندارن. فقط چرخه دارن. و تو، حالا واردِ یکی از این چرخه‌ها شدی. چرخه‌ای که ممکنه تو رو به اوج ببره، یا در تاریکی غرق کنه.»

ناگهان، جونگ‌کوک، که تا آن لحظه ساکت بود، با لحنی قاطع گفت: «وقتِ یادگیریه. وقتِ فهمیدنِ اینه که کی هستی و چه قدرتی داری. آیینِ کهن، در انتظارِ توئه ا.ت باید زودتر تصمیم بگیری» او دستم را گرفت و به سمتِ کلبه‌یِ قدیمی کشید. نورِ کم‌ فانوس‌ها، سایه‌هایِ بلند و رقصانی رو به روی دیوارها مینداخت و حسِ عجیب و غریبی از وحشت و خطر، فضا را پر کرده بود.

درونِ کلبه، روی یک میزی چوبی، کتابی قدیمی و جلد چرمی قرار داشت. نامجون آن را باز کرد و صفحاتِ زرد شده‌اش، نقش‌ها و نوشته‌هایی به زبانی ناشناخته را اشکار کرد. «این کتاب، حاویِ تمامِ دانشی هستش که تو به اون نیاز داری. دانشِ خون‌آشام‌ها، تاریخِ پیمان، و رازِ قدرتِ تو.»

حس کردم که تمامِ وجودم به لرزه دراومده. نه از ترس، بلکه از حسِ مقابله با حقیقتی که مدت‌ها در پسِ پرده‌ ای پنهان شده بود. انگار که تمامِ اون قطعاتِ پراکنده، حالا داشتند به هم می‌رسیدن. من دیگه فقط یک انسانِ معمولی نبودم که در جنگل گم شده بود. من وارثِ یک پیمانِ باستانی بودم، کسی که قدرتِ خون و عشق در رگ‌هایش جریان داشت، و در آستانه‌یِ کشفِ هویتِ واقعی‌اش قرار داشتم.
دیدگاه ها (۰)

انیمه مهد کودک دلیکو ، یه انیمه فوق العاده زیبا و دوست داشتنی . حتما ببینید.(مقدمه در کپشن)

#در_آغوش_شیطان🩸 خلاصهدر جهانی که مرز میان انسان‌ها و موجودات...

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

Heir of Light and Darknesspart : 13جونگ‌کوک تماس رو قطع کرد ...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

آپدیت اینستاگرام استری کیدز 🐺: درست مثل اسمش، می‌خواستیم نشو...

dark life = 39

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط