{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکی

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکی

هنوز لرزشِ دست‌هام بند نیومده بود. اون صحنه، اون خونسردیِ ترسناک... نمی‌تونستم تصویرش رو از ذهنم پاک کنم. جونگ‌کوک بهم نگاه کرد، ولی این بار خبری از اون نگاهِ خشک و دستوردهنده نبود. اون مردی که چند دقیقه پیش بدونِ پلک زدن آدم کشته بود، حالا داشت با یه دستمال، قطره‌یِ ناچیزی از خون رو از رویِ سرآستینش پاک می‌کرد.

بدونِ اینکه چیزی بگه، بازوم رو گرفت. نه برایِ اینکه من رو بکشه، بلکه برایِ اینکه من رو از اون راهرو دور کنه. من رو به بخشی از عمارت برد که تا حالا ندیده بودم؛ یه تراسِ بزرگ که رو به جنگلِ تاریک باز می‌شد. هوایِ سردِ شب خورد به صورتم و یکم حالم رو جا آورد.

جونگ‌کوک دستش رو از رویِ بازوم برداشت و به نرده‌هایِ سنگی تکیه داد. بهم نگاه کرد، انگار داشت دنبالِ چیزی تویِ صورتم می‌گشت.

با صدایِ آرومی گفت: «نمی‌خوام فکر کنی من این کارها رو واسه تفریح انجام میدم. این... بخشی از زندگیِ منه. بخشی که مجبورت کردم ببینی، چون می‌خوام بدونی هیچ‌کس تویِ این دنیا نمی‌تونه تو رو از دستِ من دربیاره.»

بهش خیره شدم. «تو من رو ترسوندن، جونگ‌کوک. این خیلی زیاده.»

اون یه قدم اومد جلو. این‌بار خبری از اجبار نبود. انگشتِ شستش رو خیلی آروم رویِ گونه‌ام کشید، لمسی که انقدر ملایم بود که شوکه شدم. «من دنیایِ کثیفی دارم، ماریا. همه‌چیز توش سیاهه. اما تو...» یه مکثِ طولانی کرد، انگار داشت با کلمات می‌جنگید. «تو تنها چیزی هستی که تویِ این زندگی برام مثلِ نفس کشیدنِ واقعی می‌مونه. وقتی کنارمی، اون سیاهی‌ها واسه چند لحظه رنگشون عوض میشه.»

باورم نمی‌شد این رو از دهنِ اون شنیدم. این مرد واقعاً عاشق بود، اما به سبکِ خودش؛ یک عشقِ تملک‌آمیز، اما عمیق.

جونگ‌کوک دوباره فاصله رو کم کرد. این بوسه با همه‌یِ قبلی‌ها فرق داشت. نه اثری از خشم بود، نه قصدِ مالکیتِ صرف. این بوسه مثلِ یک «عذرخواهیِ بدونِ کلمات» بود. انگار می‌خواست با این کارش، اون صحنه‌یِ وحشتناکِ تویِ اتاقِ کار رو از خاطرم پاک کنه. وقتی ازم جدا شد، پیشونیش رو تکیه داد به پیشونیم.

نفس‌نفس می‌زدیم. زمزمه کرد: «قول میدم دیگه اون رویِ من رو نبینی. قول میدم همیشه... فقط آدمِ خوبِ قصه برای تو باشم.»

تویِ اون لحظه، قلبم یه تپشِ جدید رو تجربه کرد. داشتم درک می‌کردم که اون برایِ محافظت از من، حاضره همه‌کار کنه؛ حتی اگر به قیمت روح خودش هم تموم شه .
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

### پارت ۴: رنگِ سرخ رویِ دستانِ سرد نصفه‌شب بود و سکوتِ عما...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

ادامه پارت ۵

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۴: بخشی از آزمونجونگ‌کوک همین‌جوری که داش...

پارت ۵۴

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

پارت ۷۶

ادامه پارت ۳۴

پارت ۴۸

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و پنجم: مراقبتِ سمی، طلوعِ کابو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط