{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دو

پارت دوم — «احساسی که نمی‌شد انکارش کرد» 🖤
چند ماه از آن شب گذشته بود.
کاگومه دیگر مثل روزهای اول از دیدن مایکی نمی‌ترسید. زندگی در عمارت بزرگ و محافظت‌شده، با تمام عجیب‌بودنش، کم‌کم برایش عادی شده بود.
اما یک چیز تغییر کرده بود...
خودِ کاگومه.
هر بار مایکی دیر به خانه برمی‌گشت، ناخودآگاه کنار پنجره منتظرش می‌ماند.
هر بار صدای ماشین‌های مافیا را می‌شنید، قلبش تندتر می‌زد.
و هر بار مایکی زخمی می‌شد، نگرانی تمام وجودش را می‌گرفت.
یک شب مایکی وارد خانه شد.
کاگومه روی مبل نشسته بود و کتاب می‌خواند.
مایکی کت مشکی‌اش را درآورد و گفت:
— «هنوز بیداری؟»
کاگومه بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— «منتظرت بودم.»
مایکی ایستاد.
— «منتظرم بودی؟»
کاگومه تازه فهمید چه گفته.
صورتش سرخ شد.
— «یعنی... شام آماده‌ست.»
مایکی لبخند زد.
— «باشه. باور کردم.»
چند روز بعد، مایکی مجبور شد برای یک جلسه‌ی مهم از خانه خارج شود.
قبل از رفتن، کاگومه گفت:
— «مواظب خودت باش.»
مایکی برگشت.
— «نگرانمی؟»
کاگومه این بار فرار نکرد.
آرام گفت:
— «آره.»
لبخند مایکی محو شد و برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
— «پس وقتی برگردم، یه چیزی بهت می‌گم.»
آن شب مایکی دیر برگشت.
کاگومه روی پله‌ها منتظرش بود.
وقتی در باز شد و مایکی را دید، بدون فکر کردن به سمتش رفت.
— «مایکی!»
مایکی او را گرفت تا زمین نخورد.
کاگومه چند ثانیه در آغوشش ماند.
بعد آرام عقب رفت.
— «خیلی دیر کردی... ترسیده بودم.»
مایکی با صدای آرام گفت:
— «من برگشتم.»
کاگومه به چشم‌هایش نگاه کرد.
و همان لحظه فهمید.
او دیگر از مایکی متنفر نبود.
بلکه...
عاشقش شده بود.
کاگومه آهسته گفت:
— «مایکی... فکر کنم یه چیزی باید بهت بگم.»
— «چی؟»
— «من...»
صدایش لرزید.
— «من دوستت دارم.»
مایکی کاملاً ساکت شد.
بعد لبخندی زد که کاگومه تا آن روز روی صورتش ندیده بود.
— «بالاخره گفتی.»
کاگومه با تعجب پرسید:
— «تو از قبل می‌دونستی؟»
مایکی خندید.
— «امیدوار بودم.»
و برای اولین بار، کاگومه خودش دست مایکی را گرفت.
دیدگاه ها (۱)

صدای انفجار هنوز در ساختمان می‌پیچید.مایکی دستم را گرفته بود...

پارت آخر

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۵

.....پارت چهارم.....

LESSON

از دشمنان تا عاشقان

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۶ | عادت قشنگ ✦╰──...

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

پارت ۹........خیانت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط