{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب ساعت یک از خونه دوستم بر میگشتم که یهو دیدم در یه خو

دیشب ساعت یک از خونه دوستم بر میگشتم که یهو دیدم در یه خونه باز شدو یه مردی دست دخترشو گرفت اورد بیرونو 2تا سیلی محکم زد بهشو گفت برو گمشو تو دیگه بچه ی من نیستی.و درو بستو رفت داخل. دختره رو زمین افتاده بود,رفتم بالا سرش,نگاش کردم, چقدر خوشگل بود, چشمای درشت با بینی کوچیک و...
زیر بغلشو گرفتمو یه گوشه نشوندمش, یهو دیدم منو بغل کردو زد زیر گریه, گفتم اروم باش عزیزم, حالا پدرت عصبانی بود یه کاری کرد.
یهو گفت منو میبری خونتون, گفتم چرا که نه عزیزم, بعد گفت اگه به اسمه کوچیک صدام کنی ممنون میشم, گفتم فداتشم من که اسمتو بلد نیستم, خو اسمتو بگو
گفت... من کامبیز هستم.
گفتم مگه تو پسری؟گفت وا... خب معلومه که پسرم,
عاقا به گلای پیرهنه ننجونم قسم جوری زدمش که همون باباش اومد از زیر مشت و لگدام کشیدش بیرونو برد تو خونه قایمش کرد.
آخه بگو این چه کاریه؟؟
منکه ازدیشب تاالان خوابم نرفته..
اصن شکست عشقی خوردم...:-(
دیدگاه ها (۱۸)

رمان

پارت آخر

جونگکوکp2سومین:ولی من الان اون چیز مورد علاقم رو بغل کردمجون...

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 3 *لورا*گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون ...

عروسک من😈🔞

𝓪𝓻𝓽۳۴ـــــــــــــــویو رسیدن ات و یونجون به خونهات: ممنون ک...

رمان دخت من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط