🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

پارت چهارم: حقیقتی درباره دوست‌پسرم!

ساعت ۲ بعدازظهر – عمارت تهیونگ

ماشین مشکی وارد حیاط عمارت شد.

جونگکوک از پنجره به ساختمان بزرگ نگاه می‌کرد.

جونگکوک: «تهیونگ؟»

تهیونگ: «جانم؟»

جونگکوک: «چرا منو آوردی اینجا؟ قرار نبود بریم خونه خودمون؟»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

تهیونگ: «چون می‌خوام یه چیزی رو بهت نشون بدم.»

دست جونگکوک را گرفت و وارد عمارت شدند.

به‌محض ورود، چند نفر با احترام سر خم کردند.

جونگکوک آرام در گوش تهیونگ گفت:

جونگکوک: «چرا همه بهت تعظیم می‌کنن؟ تو پادشاهی؟»

تهیونگ خنده‌اش گرفت.

تهیونگ: «یه چیزی تو همین مایه‌ها.»

جونگکوک: «عجب دوست‌پسر عجیبی دارم!»

اتاق جلسه

جین، نامجون، بونگی، جیمین و هوسونگ داخل اتاق بودند.

جیمین با دیدن جونگکوک دست تکان داد.

جیمین: «کوککک! بالاخره اومدی!»

جونگکوک: «جیمینییی!»

جونگکوک به سمتش رفت و بغلش کرد.

جین: «جونگکوک عزیزم، بیا اینجا بشین.»

جونگکوک: «سلام استاد!»

جین: «اینجا دیگه کلاس درس نیست. می‌تونی جین صدام کنی.»

جونگکوک: «ولی عادت کردم استاد بگم!»

نامجون خندید.

نامجون: «بذار همون استاد بمونه.»

جین: «نامجون!»

همه خندیدند.

حقیقتی که پنهان مانده بود

تهیونگ کنار جونگکوک نشست.

تهیونگ: «کوکی، باید یه چیزی بهت بگم.»

جونگکوک: «گوشم با توئه.»

تهیونگ: «من فقط یه تاجر معمولی نیستم.»

جونگکوک: «خب می‌دونم. پول زیادی داری.»

بونگی خنده‌اش را نگه داشت.

تهیونگ: «من رئیس بزرگ‌ترین تشکیلات مافیای روسیه هستم.»

سکوت...

جونگکوک چند ثانیه به تهیونگ خیره شد.

جونگکوک: «چی؟»

تهیونگ: «رئیس مافیا.»

جونگکوک: «یعنی... مافیا؟ همون مافیا؟»

جیمین آرام گفت:

جیمین: «فکر کنم هنگ کرده!»

جونگکوک: «تو ساکت باش!»

بعد دوباره به تهیونگ نگاه کرد.

جونگکوک: «پس چرا بهم نگفتی؟»

تهیونگ دستش را گرفت.

تهیونگ: «چون نمی‌خواستم زندگی آرومت خراب بشه.»

جونگکوک: «یعنی همه این مدت...»

جیهوپ: «کوک، منم توی این تشکیلاتم.»

جونگکوک ناگهان برگشت.

جونگکوک: «هیونگمممم؟! تو هم؟!»

جیهوپ لبخند زد.

جیهوپ: «غافلگیر شدی؟»

جونگکوک: «من دیگه به هیچ‌کس اعتماد ندارم!»

جین خندید.

جین: «عزیزم، حداقل الان همه حقیقت رو می‌دونی.»

کمی بعد

جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.

تهیونگ آرام پشت سرش آمد و دست‌هایش را دور شانه‌های او گذاشت.

تهیونگ: «ازم می‌ترسی؟»

جونگکوک سرش را تکان داد.

جونگکوک: «نه... فقط ناراحتم که بهم نگفتی.»

تهیونگ: «حق داری.»

جونگکوک برگشت و به چشم‌هایش نگاه کرد.

جونگکوک: «ولی یه قول بهم بده.»

تهیونگ: «هرچی بخوای.»

جونگکوک: «هیچ‌وقت اجازه نده این زندگی روی رابطه‌مون تأثیر بذاره.»

تهیونگ پیشانی‌اش را بوسید.

تهیونگ: «قول می‌دم، خرگوش من.»

جونگکوک لبخند زد و او را بغل کرد.

پایان شب

همه دور میز شام نشسته بودند.

جیمین: «خب کوک، حالا که فهمیدی دوست‌پسرت رئیس مافیاست، هنوز دوستش داری؟»

جونگکوک: «نه.»

تهیونگ قاشقش را زمین گذاشت.

تهیونگ: «چی؟»

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و بعد خندید.

جونگکوک: «شوخی کردم!»

جیمین از خنده خم شد.

یونگی: «رئیس، فکر کنم باید به این بچه جایزه بدی.»

تهیونگ: «جایزه؟»

جونگکوک: «آره! بستنی می‌خوام!»

تهیونگ: «چند تا؟»

جونگکوک: «سه تا!»

جیهوپ: «این بچه قراره ورشکستمون کنه!»

همه خندیدند.

اما جیهوپ ناگهان گوشی‌اش را نگاه کرد.

یک پیام جدید دریافت کرده بود.

شماره ناشناس: «حالا که جونگکوک حقیقت رو فهمیده، وقتشه راز خانوادگی‌ش رو هم بفهمه...»

جیهوپ آرام گوشی را پایین آورد.

جیهوپ:«این دیگه چیه...؟»

پایان پارت چهارم...

شرط برای پارت بعد
کامنت ۴۰
لایک ۲۵
بازنشر ۱۰
دیدگاه ها (۰)

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

🖤 معرفی فیک | اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...📌 ژانر: مافیایی، ...

سناریو

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه ش...

BTS🪐ارمی من قربون این انگشتان کوچولو #جیمین #شوگا#نامجون#جیه...

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط