🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱
🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱
صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.
جونگکوک، یک امگای ۱۷ ساله با رایحهی شیرین توتفرنگی، کنار
جیمین ایستاده بود و منتظر زنگ بود.
جیمین که یک امگای ۱۷ ساله با رایحهی خنک نعنا بود، با شیطنت
گفت:
«شنیدی امروز یه دانشآموز جدید میاد؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«به من چه؟»
«میگن خیلی مرموزه.»
جونگکوک خندید.
«تو از هر چیزی داستان میسازی.»
همان لحظه زنگ خورد.
هر دو وارد کلاس شدند.
چند دقیقه بعد، معلم وارد شد و پشت سرش پسری قدبلند با موهای مشکی آمد.
«بچهها، این تهیونگه. از امروز با شما درس میخونه.»
تهیونگ، یک آلفای ۱۸ ساله، فقط کوتاه سرش را خم کرد.
«سلام.»
صدای چند نفر از ته کلاس بلند شد، اما تهیونگ توجهی نکرد.
معلم اطراف کلاس را نگاه کرد و گفت:
«صندلی خالی کنار جونگکوک هست. همونجا بشین.»
جونگکوک فوراً سرش را بلند کرد.
«کنار من؟»
تهیونگ کیفش را برداشت و به سمت نیمکت آمد.
وقتی نشست، جونگکوک برای لحظهای رایحهی آرام و چوبیِ آلفا را حس کرد و کمی خودش را عقب کشید.
تهیونگ متوجه شد و آرام گفت:
«نگران نباش. فاصلهات رو رعایت میکنم.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«من... چیزی نگفتم.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«لازم نبود.»
آن طرف کلاس، شوگا، آلفای ۱۸ ساله و دوست نزدیک تهیونگ، با نگاه سردی صحنه را زیر نظر داشت.
کنارش جیمین آرام زمزمه کرد:
«فکر کنم دوستت از همون روز اول یه نفر رو پیدا کرده.»
شوگا ابرو بالا انداخت.
«تهیونگ؟ بعیده.»
جیمین خندید.
«صبر کن و ببین.»
در همین لحظه، در کلاس دوباره باز شد.
نیری و اوممیا وارد شدند.
نیری، امگای ۱۶ ساله، با دیدن دانشآموز جدید سریع به جیمین نگاه کرد.
«اون جدیده؟»
جیمین لبخند زد.
«آره. تازه داستان شروع شده.»
اوممیا، آلفای ۱۷ ساله، با تعجب به جیمین نگاه کرد.
«چه داستانی؟»
جیمین خندید.
«بعداً میفهمی.»
اما هیچکدامشان نمیدانستند...
این دانشآموز جدید قرار است فقط یک همکلاسی نباشد؛ قرار است آرامآرام تمام زندگی جونگکوک را تغییر دهد. 🖤
صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.
جونگکوک، یک امگای ۱۷ ساله با رایحهی شیرین توتفرنگی، کنار
جیمین ایستاده بود و منتظر زنگ بود.
جیمین که یک امگای ۱۷ ساله با رایحهی خنک نعنا بود، با شیطنت
گفت:
«شنیدی امروز یه دانشآموز جدید میاد؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«به من چه؟»
«میگن خیلی مرموزه.»
جونگکوک خندید.
«تو از هر چیزی داستان میسازی.»
همان لحظه زنگ خورد.
هر دو وارد کلاس شدند.
چند دقیقه بعد، معلم وارد شد و پشت سرش پسری قدبلند با موهای مشکی آمد.
«بچهها، این تهیونگه. از امروز با شما درس میخونه.»
تهیونگ، یک آلفای ۱۸ ساله، فقط کوتاه سرش را خم کرد.
«سلام.»
صدای چند نفر از ته کلاس بلند شد، اما تهیونگ توجهی نکرد.
معلم اطراف کلاس را نگاه کرد و گفت:
«صندلی خالی کنار جونگکوک هست. همونجا بشین.»
جونگکوک فوراً سرش را بلند کرد.
«کنار من؟»
تهیونگ کیفش را برداشت و به سمت نیمکت آمد.
وقتی نشست، جونگکوک برای لحظهای رایحهی آرام و چوبیِ آلفا را حس کرد و کمی خودش را عقب کشید.
تهیونگ متوجه شد و آرام گفت:
«نگران نباش. فاصلهات رو رعایت میکنم.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«من... چیزی نگفتم.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«لازم نبود.»
آن طرف کلاس، شوگا، آلفای ۱۸ ساله و دوست نزدیک تهیونگ، با نگاه سردی صحنه را زیر نظر داشت.
کنارش جیمین آرام زمزمه کرد:
«فکر کنم دوستت از همون روز اول یه نفر رو پیدا کرده.»
شوگا ابرو بالا انداخت.
«تهیونگ؟ بعیده.»
جیمین خندید.
«صبر کن و ببین.»
در همین لحظه، در کلاس دوباره باز شد.
نیری و اوممیا وارد شدند.
نیری، امگای ۱۶ ساله، با دیدن دانشآموز جدید سریع به جیمین نگاه کرد.
«اون جدیده؟»
جیمین لبخند زد.
«آره. تازه داستان شروع شده.»
اوممیا، آلفای ۱۷ ساله، با تعجب به جیمین نگاه کرد.
«چه داستانی؟»
جیمین خندید.
«بعداً میفهمی.»
اما هیچکدامشان نمیدانستند...
این دانشآموز جدید قرار است فقط یک همکلاسی نباشد؛ قرار است آرامآرام تمام زندگی جونگکوک را تغییر دهد. 🖤
- ۴۸۱
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط