فرعون ادعای خدایی میکرد روزی مردی نزداوآمد ودرحضورهمه خوش
فرعون ادعای خدایی میکرد روزی مردی نزداوآمد ودرحضورهمه خوشه انگوری به او داد وگفت اگه توخدایی پس این خوشه راتبدیل به طلا کن فرعون یک روزفرصت خواست،شب هنگام دراین اندیشه بودکه ناگهان کسی درب خوابگاهش رازد پرسیدکیستی؟ ناگهان دید که شیطان واردشد،شیطان گفت: خاک برسرخدایی که نمیداند پشت درب کیست سپس وردی به خوشه انگورخواند وخوشه طلاشد،بعدخطاب به فرعون گفت:من بااینهمه توانایی لیاقت بندگی خدارانداشتم آنوقت بااینهمه حقارت ادعای خدایی میکنی؟
پس شیطان عازم رفتن شدفرعون پرسید:چراانسان راسجده نکردی تاازدرگاه خدا رانده شدی؟شیطان پاسخ داد: زیرا می دانستم ازنسل اوهمانند تو
به وجود می آید
لطفا نظر بدین دوستان
پس شیطان عازم رفتن شدفرعون پرسید:چراانسان راسجده نکردی تاازدرگاه خدا رانده شدی؟شیطان پاسخ داد: زیرا می دانستم ازنسل اوهمانند تو
به وجود می آید
لطفا نظر بدین دوستان
- ۱.۳k
- ۱۲ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط