دیر فهمیدم دیر خواستمت
دیر فهمیدم دیر خواستمت
پارت دوازدهم
یک هفته از آخرین باری که جونگکوک ا.ت رو دیده بود، میگذشت.
اون هر روز خودش رو با کار مشغول میکرد، اما هر بار که گوشیاش روشن میشد، ناخودآگاه منتظر دیدن اسم ا.ت بود.
مینسو: رئیس، امروز جلسهی مهمی دارین. بهتره آماده بشین.
جونگکوک: لغوش کن.
مینسو: ولی این جلسه از دو هفته پیش برنامهریزی شده.
جونگکوک: گفتم لغوش کن، مینسو.
مینسو چند لحظه ساکت موند و بعد با احتیاط پرسید:
مینسو: میخواین دلیل واقعی رو بگین یا مثل همیشه وانمود کنیم همهچیز عادیه؟
جونگکوک: دلیلش اینه که حوصله ندارم.
مینسو: عجیبه. چون قبلاً حتی وقتی حال نداشتین، هیچوقت کارتون رو عقب نمینداختین.
جونگکوک: میخوای اخراج بشی؟
مینسو: نه، رئیس. فقط دلم میخواد یه بار با خودتون صادق باشین.
مینسو از اتاق خارج شد و جونگکوک با عصبانیت به پشتی صندلی تکیه داد.
صادق بودن با خودش؟
مگه چیزی برای اعتراف کردن وجود داشت؟
اون فقط میخواست بدونه ا.ت این روزها کجاست و چرا حتی یک پیام هم نفرستاده.
همون شب، جونگکوک در جلسهای با چند شریک تجاری شرکت کرد.
وسط جلسه، یکی از افراد دربارهی ا.ت صحبت کرد و گفت که سازمانش بهتازگی یک قرارداد بزرگ رو به دست آورده.
جونگکوک بدون اینکه متوجه بشه، با دقت بیشتری گوش داد.
مرد: ظاهراً خانم ا.ت پیشنهاد چند شرکت بزرگ رو رد کرده و تصمیم گرفته مستقلاً کار کنه.
جونگکوک: تصمیم خودش بوده؟
مرد: تا جایی که میدونم، بله. ایشون همیشه همینطور بودن.
جونگکوک چیزی نگفت، اما بعد از پایان جلسه، از مینسو خواست اطلاعات بیشتری دربارهی قرارداد پیدا کنه.
مینسو: رئیس، اگه اجازه بدین یه سؤال بپرسم...
جونگکوک: بپرس.
مینسو: این اطلاعات رو برای کار میخواین یا چون دلتون میخواد از حال ا.ت خبر داشته باشین؟
جونگکوک: هر دو تا میتونن همزمان درست باشن.
مینسو با تعجب نگاهش کرد.
مینسو: بالاخره یه قدم جلو رفتیم!
جونگکوک: هنوز حرفت تموم نشده؟
اما این بار، برخلاف همیشه، واقعاً عصبانی نبود.
اون طرف شهر، ا.ت قرارداد جدیدش رو امضا کرد و پوشه رو به سوآ داد.
سوآ: این قرارداد موفقیت بزرگیه. باید خوشحال باشی.
ا.ت: هستم. بالاخره بدون دردسرهای اون پرونده میتونم روی کار خودم تمرکز کنم.
سوآ: پس چرا هر بار گوشیت زنگ میخوره، به صفحه نگاه میکنی؟
ا.ت دستش رو از روی گوشی برداشت.
ا.ت: منتظر تماس کاریام.
سوآ: حتماً. تماس کاریای که اسمش جونگکوکه!
ا.ت: سوآ، ادامه بدی، از جلسهی بعدی محرومت میکنم.
سوآ خندید، اما وقتی ا.ت دوباره به گوشی نگاه کرد، لبخندش محو شد.
ا.ت هنوز دوستش داشت؛ بیشتر از چیزی که حاضر بود اعتراف کنه.
ولی عشقش قرار نبود باعث بشه دوباره به سمت کسی بره که حتی برای شناختنش تلاش نکرده بود.
چند ساعت بعد، پیامی از شمارهی ناشناس دریافت کرد.
پیام: «اون تازه داره متوجه نبودنت میشه.»
ا.ت چند لحظه به پیام خیره موند و بعد صفحه رو خاموش کرد.
ا.ت: خیلی دیره...
در همون لحظه، جونگکوک بالاخره گفتوگوی ا.ت رو باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
«حالت چطوره؟»
چند ثانیه به جمله نگاه کرد، اما قبل از فرستادن، همهچیز رو پاک کرد.
برای مردی که همیشه جواب همهچیز رو داشت، گفتن یک جملهی ساده سختتر از چیزی بود که تصور میکرد.
و هنوز نمیدونست که اگر همین حالا هم سکوت کنه، ممکنه روزی برسه که دیگه هیچ فرصتی برای گفتن حرفهاش نداشته باشه.
ادامه دارد...
پارت دوازدهم
یک هفته از آخرین باری که جونگکوک ا.ت رو دیده بود، میگذشت.
اون هر روز خودش رو با کار مشغول میکرد، اما هر بار که گوشیاش روشن میشد، ناخودآگاه منتظر دیدن اسم ا.ت بود.
مینسو: رئیس، امروز جلسهی مهمی دارین. بهتره آماده بشین.
جونگکوک: لغوش کن.
مینسو: ولی این جلسه از دو هفته پیش برنامهریزی شده.
جونگکوک: گفتم لغوش کن، مینسو.
مینسو چند لحظه ساکت موند و بعد با احتیاط پرسید:
مینسو: میخواین دلیل واقعی رو بگین یا مثل همیشه وانمود کنیم همهچیز عادیه؟
جونگکوک: دلیلش اینه که حوصله ندارم.
مینسو: عجیبه. چون قبلاً حتی وقتی حال نداشتین، هیچوقت کارتون رو عقب نمینداختین.
جونگکوک: میخوای اخراج بشی؟
مینسو: نه، رئیس. فقط دلم میخواد یه بار با خودتون صادق باشین.
مینسو از اتاق خارج شد و جونگکوک با عصبانیت به پشتی صندلی تکیه داد.
صادق بودن با خودش؟
مگه چیزی برای اعتراف کردن وجود داشت؟
اون فقط میخواست بدونه ا.ت این روزها کجاست و چرا حتی یک پیام هم نفرستاده.
همون شب، جونگکوک در جلسهای با چند شریک تجاری شرکت کرد.
وسط جلسه، یکی از افراد دربارهی ا.ت صحبت کرد و گفت که سازمانش بهتازگی یک قرارداد بزرگ رو به دست آورده.
جونگکوک بدون اینکه متوجه بشه، با دقت بیشتری گوش داد.
مرد: ظاهراً خانم ا.ت پیشنهاد چند شرکت بزرگ رو رد کرده و تصمیم گرفته مستقلاً کار کنه.
جونگکوک: تصمیم خودش بوده؟
مرد: تا جایی که میدونم، بله. ایشون همیشه همینطور بودن.
جونگکوک چیزی نگفت، اما بعد از پایان جلسه، از مینسو خواست اطلاعات بیشتری دربارهی قرارداد پیدا کنه.
مینسو: رئیس، اگه اجازه بدین یه سؤال بپرسم...
جونگکوک: بپرس.
مینسو: این اطلاعات رو برای کار میخواین یا چون دلتون میخواد از حال ا.ت خبر داشته باشین؟
جونگکوک: هر دو تا میتونن همزمان درست باشن.
مینسو با تعجب نگاهش کرد.
مینسو: بالاخره یه قدم جلو رفتیم!
جونگکوک: هنوز حرفت تموم نشده؟
اما این بار، برخلاف همیشه، واقعاً عصبانی نبود.
اون طرف شهر، ا.ت قرارداد جدیدش رو امضا کرد و پوشه رو به سوآ داد.
سوآ: این قرارداد موفقیت بزرگیه. باید خوشحال باشی.
ا.ت: هستم. بالاخره بدون دردسرهای اون پرونده میتونم روی کار خودم تمرکز کنم.
سوآ: پس چرا هر بار گوشیت زنگ میخوره، به صفحه نگاه میکنی؟
ا.ت دستش رو از روی گوشی برداشت.
ا.ت: منتظر تماس کاریام.
سوآ: حتماً. تماس کاریای که اسمش جونگکوکه!
ا.ت: سوآ، ادامه بدی، از جلسهی بعدی محرومت میکنم.
سوآ خندید، اما وقتی ا.ت دوباره به گوشی نگاه کرد، لبخندش محو شد.
ا.ت هنوز دوستش داشت؛ بیشتر از چیزی که حاضر بود اعتراف کنه.
ولی عشقش قرار نبود باعث بشه دوباره به سمت کسی بره که حتی برای شناختنش تلاش نکرده بود.
چند ساعت بعد، پیامی از شمارهی ناشناس دریافت کرد.
پیام: «اون تازه داره متوجه نبودنت میشه.»
ا.ت چند لحظه به پیام خیره موند و بعد صفحه رو خاموش کرد.
ا.ت: خیلی دیره...
در همون لحظه، جونگکوک بالاخره گفتوگوی ا.ت رو باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
«حالت چطوره؟»
چند ثانیه به جمله نگاه کرد، اما قبل از فرستادن، همهچیز رو پاک کرد.
برای مردی که همیشه جواب همهچیز رو داشت، گفتن یک جملهی ساده سختتر از چیزی بود که تصور میکرد.
و هنوز نمیدونست که اگر همین حالا هم سکوت کنه، ممکنه روزی برسه که دیگه هیچ فرصتی برای گفتن حرفهاش نداشته باشه.
ادامه دارد...
- ۳۵۵
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط