{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

چند پارتی

پارت ۴

سه روز از آن شبِ وحشتناک گذشت. سکوتِ زیرزمین تنها با صدایِ تنفس‌هایِ نامنظمِ ا.ت شکسته می‌شد. او در این سه روز نه لب به غذا زده بود و نه کلمه‌ای حرف زده بود. جونگ‌کوک، که طبقِ معمولِ دنیایِ بی‌رحمش باید به سراغِ معاملاتِ سیاه می‌رفت، متوجه شد که ذهنش مدام در آن زیرزمینِ تاریک است.

او سعی می‌کرد خودش را با پرونده‌ها و دیدارهایِ مهم سرگرم کند، اما تمرکزش مدام به لرزشِ شانه‌هایِ ا.ت برمی‌گشت. او با خودش تکرار می‌کرد: «اون مالِ منه. فقط باید تنبیه بشه تا بفهمه کی رئیسه.» اما چیزی در درونش، چیزی که مدت‌ها پیش در دنیایِ مافیا دفن شده بود، بی‌قرار بود.

شبِ سوم، ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. جونگ‌کوک، مستاصل از این درگیریِ درونی، با یک سینیِ غذا و داروها به سمتِ درِ زیرزمین رفت. وقتی در را باز کرد، بویِ نم و دارو فضایِ اتاق را پر کرده بود. ا.ت رویِ تختِ کوچکِ آهنی مچاله شده بود و در تب می‌سوخت. او حتی سرش را بلند نکرد تا جونگ‌کوک را ببیند.

جونگ‌کوک نزدیک شد. وقتی دستش را رویِ پیشانیِ ا.ت گذاشت، گرمایِ داغِ تب، مثلِ یک شوکِ الکتریکی او را گرفت. او انتظار داشت ا.ت به او خیره شود یا التماس کند، اما ا.ت هیچ واکنشی نشان نداد. این بی‌تفاوتی، برایِ جونگ‌کوک ترسناک‌تر از هر فریادی بود. او فهمید که ممکن است ا.ت را برایِ همیشه از دست بدهد؛ نه فقط جسمش را، بلکه روحی که حالا داشت در تنهایی خاموش می‌شد.

جونگ‌کوک با دست‌هایی که برایِ اولین بار می‌لرزید، پارچه‌یِ خیسی را رویِ پیشانی‌اش گذاشت. او آرام زمزمه کرد: «چرا داری این کارو می‌کنی؟ چرا می‌خوای منو از خودت محروم کنی؟»

او شروع کرد به تیمار کردنِ زخم‌هایی که خودش ایجاد کرده بود. هر ضربه‌ای که به تنِ ظریفِ ا.ت زده بود، حالا مثلِ یک خنجر به قلبِ خودش برمی‌گشت. او با دقتِ عجیبی پماد را رویِ زخم‌هایِ کمرِ ا.ت می‌مالید. او نمی‌توانست اعتراف کند که عاشق شده است؛ او این حس را «مالکیتِ مطلق»می‌نامید. اما وقتی ا.ت در خوابِ آلوده به تب، دستش را گرفت و هذیان گفت، جونگ‌کوک احساس کرد دیواری که دورِ قلبش کشیده بود، در حالِ فروریختن است.

صبحِ روزِ بعد، وقتی ا.ت چشمانش را باز کرد، جونگ‌کوک را دید که رویِ صندلیِ کنارِ تخت خوابش برده بود. اولین چیزی که دید، پیرسینگِ لبِ جونگ‌کوک بود که حالا در نورِ صبحگاهی، نه ترسناک، بلکه غمگین به نظر می‌رسید. جونگ‌کوک بیدار شد. نگاهش به ا.ت افتاد. آن نگاهِ سردِ مافیایی نبود؛ نوعی نگرانیِ شدید و اضطراب در چشمانش موج می‌زد.

او بدونِ اینکه حرفی بزند، ظرفِ سوپ را برداشت و سعی کرد به او غذا بدهد. دستش کمی می‌لرزید. ا.ت با صدایی که از خشکیِ گلو به سختی شنیده می‌شد، پرسید: «چرا… چرا این کارو می‌کنی؟»

جونگ‌کوک به چشم‌هایِ ا.ت خیره شد. برایِ اولین بار، ماسکِ سنگی‌اش فرو افتاد. او به جایِ تهدید، دستش را به صورتِ ا.ت کشید و با صدایی که به ندرت کسی از او شنیده بود، گفت: «چون… تو تنها چیزی هستی که تویِ این دنیایِ کثیف، برایِ من واقعیه. نمی‌خوام که بمیری، ا.ت. حتی اگه ازم متنفر باشی، باید اینجا بمونی… کنارِ من.»

این شاید عاشقانه‌ترین چیزی بود که یک مردِ مافیایی می‌توانست بگوید. او هنوز زندانی‌اش می‌کرد، اما حالا، زنجیرها طلایی شده بودند. جونگ‌کوک داشت یاد می‌گرفت که چطور به جایِ شکستن، «محافظت» کند؛ هرچند این محافظت هنوز هم با سایه‌ای از ترس و اجبار همراه بود.شش ماه از آن روزهایِ سیاه گذشته بود. عمارتِ سرخ دیگر بویِ باروت و ترس نمی‌داد؛ حالا رایحه‌یِ گل‌هایِ یاس و عطرهایِ گران‌قیمت در فضایِ راهروهایِ پیچ‌درپیچش می‌پیچید. زنجیرهایِ آهنی جایِ خود را به زنجیرهایِ نامرئیِ عشقِ وسواسیِ جونگ‌کوک داده بودند. او دیگر نه یک زندانبان، که یک سایه‌یِ همیشگی در کنارِ ا.ت بود.

یک شب، جونگ‌کوک با چهره‌ای متفاوت به اتاقِ ا.ت آمد. پیراهنِ مشکیِ ابریشمی‌اش، پیرسینگ‌هایِ لب و ابرویش را در نورِ شمعِ اتاق برجسته‌تر نشان می‌داد. او دستی به موهایش کشید و با لحنی که هیچ شباهتی به آن سردیِ سابق نداشت، گفت: «آماده شو. امشب، قراره یه جایِ خاص بریم.»

ا.ت، که حالا به این تغییراتِ غیرمنتظره عادت کرده بود، لباسی از جنسِ ساتنِ نقره‌ای پوشید. وقتی واردِ سالن شد، چشمانش گرد شد. جونگ‌کوک دستور داده بود تمامِ مبلمانِ سالنِ بزرگِ عمارت را کنار بزنند و یک میزِ دو نفره، درست در مرکزِ سالن، زیرِ لوسترهایِ کریستالیِ عظیم، چیده شده بود. میز با صدها شمعِ روشن و گل‌هایِ رزِ سرخ تزیین شده بود. شهر از پنجره‌هایِ قدیِ عمارت مثلِ دریایی از چراغ‌هایِ درخشان زیرِ پایشان بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط