مثل بچه آدم!
#بنگچان
#کریستوفر
#استری_کیدز
پرتوهای طلایی صبح، با سماجت کودکانهای از لابهلای پردههای نیمهباز عبور میکردند. انگار اصرار داشتند بدانند درون آن اتاق خاموش چه گذشته بود.
باریکههای نور، روی سطح بالشها خزیده بودند؛ دنبال رد بوسههایی که شب گذشته آنجا جا مانده بود.
پتوهای ابریشمی سفید، سبک و ساکت، مثل ابری لطیف روی تن دو بدن افتاده بودند. اما نه برای پوشاندن؛ بیشتر برای ثبت کردن، برای نگهداشتن باقیماندهی گرمایی که از دیشت به جا مانده بود.
گوشهای از ملافه که از لبهی تخت رها شده بود به شکل موجی آرام روی زمین پیچیده بود؛ گویی حتی در افتادن، با احتیاط به لحظه احترام گذاشته بود.
بالش هنوز فرورفتگی صورت را حفظ کرده بود. موها پخش شده روی آن، مثل رد بادی که نیمهشب میان خاطرهها وزیده باشد.
نسیمی ملایم، از پنجرهی نیمهباز عبور کرد؛ پوست را لمس نکرد، فقط بوی قهوهیی را که در آشپزخانه سرد شده بود، با خودش آورد.
در میان آن سکوت، دستی بیکلام حرکت میکرد میان تارهای مو—آرام، دقیق، آشنا. نه چشم باز بود و نه نیازش حس میشد. نقشهی این تن، با حافظهی انگشتان تعریف شده بود. دیدن، در این لحظه فقط میتوانست اختلال باشد.
سپس نسیم کمی بازیگوشتر شد؛ موها را کنار زد، انگار بخواهد با فضولی کودکانهاش مسیر انگشتان را خراب کند. اما انگشتها به حافظه وفادار بودند—با نرمی، با اطمینان، راه خود را از لابهلای تارها پیدا کردند.
لبها، آرام و بیعجله، به نقطهای روی گردن نزدیک شدند—جایی که ردهای سرخ شب مثل امضایی ناپیدا، هنوز حرف داشتند.
نه برای تکرار آن عطش، نه برای طلب بخشش. بوسهای سبک نشست، دقیقاً به اندازهای که خاطره را زنده کند، نه اینکه بیدارش کند..
لحظهی بعد خندهای بیصدا روی لبش نشست. انگار بخواهد با کمی شیطنت، تعادل این آرامش را برهم بزند. و کلمات با صدایی آرام و خشدار، از کنج سینهاش بیرون لغزیدند:
«فقط بگم، اون نگاه دیشبت هنوز تو سرمه... ولی امروز قول میدم مثل بچه آدم رفتار کنم!»
#کریستوفر
#استری_کیدز
پرتوهای طلایی صبح، با سماجت کودکانهای از لابهلای پردههای نیمهباز عبور میکردند. انگار اصرار داشتند بدانند درون آن اتاق خاموش چه گذشته بود.
باریکههای نور، روی سطح بالشها خزیده بودند؛ دنبال رد بوسههایی که شب گذشته آنجا جا مانده بود.
پتوهای ابریشمی سفید، سبک و ساکت، مثل ابری لطیف روی تن دو بدن افتاده بودند. اما نه برای پوشاندن؛ بیشتر برای ثبت کردن، برای نگهداشتن باقیماندهی گرمایی که از دیشت به جا مانده بود.
گوشهای از ملافه که از لبهی تخت رها شده بود به شکل موجی آرام روی زمین پیچیده بود؛ گویی حتی در افتادن، با احتیاط به لحظه احترام گذاشته بود.
بالش هنوز فرورفتگی صورت را حفظ کرده بود. موها پخش شده روی آن، مثل رد بادی که نیمهشب میان خاطرهها وزیده باشد.
نسیمی ملایم، از پنجرهی نیمهباز عبور کرد؛ پوست را لمس نکرد، فقط بوی قهوهیی را که در آشپزخانه سرد شده بود، با خودش آورد.
در میان آن سکوت، دستی بیکلام حرکت میکرد میان تارهای مو—آرام، دقیق، آشنا. نه چشم باز بود و نه نیازش حس میشد. نقشهی این تن، با حافظهی انگشتان تعریف شده بود. دیدن، در این لحظه فقط میتوانست اختلال باشد.
سپس نسیم کمی بازیگوشتر شد؛ موها را کنار زد، انگار بخواهد با فضولی کودکانهاش مسیر انگشتان را خراب کند. اما انگشتها به حافظه وفادار بودند—با نرمی، با اطمینان، راه خود را از لابهلای تارها پیدا کردند.
لبها، آرام و بیعجله، به نقطهای روی گردن نزدیک شدند—جایی که ردهای سرخ شب مثل امضایی ناپیدا، هنوز حرف داشتند.
نه برای تکرار آن عطش، نه برای طلب بخشش. بوسهای سبک نشست، دقیقاً به اندازهای که خاطره را زنده کند، نه اینکه بیدارش کند..
لحظهی بعد خندهای بیصدا روی لبش نشست. انگار بخواهد با کمی شیطنت، تعادل این آرامش را برهم بزند. و کلمات با صدایی آرام و خشدار، از کنج سینهاش بیرون لغزیدند:
«فقط بگم، اون نگاه دیشبت هنوز تو سرمه... ولی امروز قول میدم مثل بچه آدم رفتار کنم!»
- ۱۷.۱k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط