فیک تهکوک ۱۰ پارتی

فیک تهکوک ۱۰ پارتی


## «ماه، بوی باران می‌دهد»
### پارت اول: غریبه‌ای در مرز

در جنگل‌های شمالی، هر گرگینه‌ای قانون مرزها را می‌دانست:
**از مرز قبیله‌ی «ماه‌سپید» عبور نکن، مگر اینکه دعوت شده باشی.**

جونگ‌کوک این قانون را از بچگی شنیده بود؛ اما آن شب، میان بوی خاکِ خیس و کاج‌های شکسته، چیزی مهم‌تر از قانون توجهش را جلب کرد: صدای ناله‌ای از آن سوی رودخانه.

بی‌درنگ از مسیر نگهبانی پایین رفت. روی سنگ‌های لغزنده، پسری جوان نشسته بود و دستش را به پهلوی زخمی‌اش فشار می‌داد. موهای تیره‌اش به صورتش چسبیده بود و چشم‌هایش زیر نور ماه، رنگی عجیب میان آبی و خاکستری داشت.

جونگ‌کوک ایستاد.
«تو از کدوم قبیله‌ای؟»

غریبه سر بلند کرد و با وجود درد، لبخند کمرنگی زد.
«اگر جواب بدم، کمکم می‌کنی؟»

«بستگی داره جواب چی باشه.»

«تهیونگ. از قبیله‌ی گرگ‌های خاکستری.»

جونگ‌کوک نگاهش را به نشانِ نقره‌ای روی گردن او دوخت؛ نشانِ قبیله‌ای که سال‌ها با ماه‌سپید دشمنی داشت.

«پس بهتره همین‌جا برگردی.»

تهیونگ به زحمت بلند شد، اما پایش لغزید. جونگ‌کوک جلو رفت و پیش از آن‌که زمین بخورد، بازویش را گرفت. برای یک لحظه، هر دو ساکت ماندند. باد از میان درختان گذشت و بوی آشنایی را با خودش آورد؛ بویی که جونگ‌کوک نمی‌توانست بشناسد، اما گرگِ درونش آن را می‌شناخت.

تهیونگ آرام گفت:
«اگه می‌خواستی ولم کنی، تا حالا این کار رو کرده بودی.»

جونگ‌کوک دستش را رها کرد، انگار تماس سوزانده باشدش.
«فقط نمی‌خوام خونت مرز رو آلوده کنه.»

تهیونگ لبخند زد.
«چه بهانه‌ی قشنگی.»

همان لحظه، صدای زوزه‌ای از دور بلند شد؛ زوزه‌ی نگهبان‌های ماه‌سپید. جونگ‌کوک به جنگل نگاه کرد و فهمید دیگر زمانی برای بحث نمانده.

«می‌تونی راه بری؟»

«اگه مجبور باشم.»

جونگ‌کوک پشتش را به او کرد.
«پس مجبور نیستی. سوار شو.»

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد. «فکر کردم از من بدت میاد.»

«هنوز تصمیم نگرفتم.»

تهیونگ دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و سوار شد. جونگ‌کوک به‌سرعت از مسیر فرعی میان درختان گذشت، درحالی‌که زوزه‌ها نزدیک‌تر می‌شدند.

آن شب، جونگ‌کوک یک غریبه را از مرز قبیله‌اش عبور داد.
و ماه، برای نخستین‌بار پس از سال‌ها، پشت ابرها پنهان شد.

**پایان پارت اول**
دیدگاه ها (۰)

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت دهم: محاکمۀ دو قبیلهمهِ غ...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت چهارم: زمزمه‌های خیانتسکو...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت دوم: پناهگاه تاریکبوی عود...

معامله

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

فیک تهکوک وارث زار

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط