مافیای عزیز منp8
صبح ساعت ۸ بود. نور خورشید از لای پرده ها رد شده بود و روی صورت چان افتاده بود. آلارم گوشی چان زنگ خورد و چان بیدار شد.
ویو چان
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم. زنگ رو خاموش کردم و از تختم بیرون اومدم و رفتم صورتم رو شستم. بعدش از اتاقم بیرون رفتم تا یه اتاق یونا سر بزنم. از لای در دیدم هنوز خواب بود. لبخند زدم و بعدش رفتم صبحونه خوردم و به خدمتکارا یادآوری کردم که حتما مطمئن بشن یونا صبحونش رو کامل میخوره. رفتم سوار ماشینم شدم و سمت باشگاه رانندگی کردم. رسیدم و و کمی ورزش کردم. حدود ۳ ساعت بعد رفتم خونه و یه دوش گرفتم و به دستم یکم کرم زدم و اینا بعدش لباس پوشیدم.
چان بعد از اینکه لباس پوشید رفت پایین. دید که یونا داره اروم میخنده و صبحونش رو میخوره و پسرا ها هم اونجان. هیونجین داشت به یونا غدا میداد و چانگبین داشت یونا رو سرگرم میکرد و لینو هم با لپتاپش داشت درباره ی سونگمین تحقیق میکرد.
چان: سلام پسرا!
لینو: سلام
چانگبین: سلامم جناب آقای کریستوفر چه عجب شما اومدید!
چان: کار داشتم
هیونجین: آه..طبق معمول رفته بود ورزش ولش کن چانگبین.
چان اروم میخنده و یه آب پرتغال برای خودش میریزه.
یونا: بابایی! امروز سونگمین میاد خونمون!؟؟؟
چان: آمم..نمیدونم عزیزم هنوز باهاش حرف نزدم.
یونا: باشه. بهش بگو بیاد باشه؟ من میرم اتاقم تا نقاشی بکشم!
چان: باشه باشه پرنسس برو..
هیونجین: در و دیوارو مداد رنگی نزنیااا!
یونا: باشه!
چان و بقیه اروم میخندن و یونا از اونجا میره اتاقش با خدمتکار.
لینو: چان اطلاعات از سونگمین بدست اوردم.
چان: عه چه زود
لینو: ما اینیم دیگه
چانگبین: بگو دارن از فصولی میمیرم
لینو: اسمش کیم سونگمینه ۲۵ سالشه. داخل یه دانشگاه رشته ی موسیقی درس میخونه. وقتی ۱۰ سالش بوده مادر و پدرش توی یه تصادف میمیرن و عموش سرپرستیش رو میگیره. سه تا دوست حیلی خیلی صمیمی داره که هم خونه هاش هستن. اسمشون: هان جیسونگ، یانگ جونگین، لی فیلیکس. اینم از عکساشون.
هیونجین: لی فیلیکس عجب کراشیه!
چانگبین: نه بابا اون پسر رو ببین چه کیوتههه! شبیه روباهه!
چان: یه دقیقه خفه شین بزارین ادامشو بگه.
لینو: هان از همشون بهتر-....اهمم اره داشتم میگفتم. یه امگا هست و رایحش هم توت فرنگیه. رنگ مورد علاقشم بنفشه.
هیونجین: تا اینجای کار که یه پسر عادی بوده..
چانگبین: آره.
چان: بچه ها نمیدونم به نظرتون مخشو بزنم؟
لینو: چان اگه واقعا دوستش داری اینکارو بکن.
ویو چان
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم. زنگ رو خاموش کردم و از تختم بیرون اومدم و رفتم صورتم رو شستم. بعدش از اتاقم بیرون رفتم تا یه اتاق یونا سر بزنم. از لای در دیدم هنوز خواب بود. لبخند زدم و بعدش رفتم صبحونه خوردم و به خدمتکارا یادآوری کردم که حتما مطمئن بشن یونا صبحونش رو کامل میخوره. رفتم سوار ماشینم شدم و سمت باشگاه رانندگی کردم. رسیدم و و کمی ورزش کردم. حدود ۳ ساعت بعد رفتم خونه و یه دوش گرفتم و به دستم یکم کرم زدم و اینا بعدش لباس پوشیدم.
چان بعد از اینکه لباس پوشید رفت پایین. دید که یونا داره اروم میخنده و صبحونش رو میخوره و پسرا ها هم اونجان. هیونجین داشت به یونا غدا میداد و چانگبین داشت یونا رو سرگرم میکرد و لینو هم با لپتاپش داشت درباره ی سونگمین تحقیق میکرد.
چان: سلام پسرا!
لینو: سلام
چانگبین: سلامم جناب آقای کریستوفر چه عجب شما اومدید!
چان: کار داشتم
هیونجین: آه..طبق معمول رفته بود ورزش ولش کن چانگبین.
چان اروم میخنده و یه آب پرتغال برای خودش میریزه.
یونا: بابایی! امروز سونگمین میاد خونمون!؟؟؟
چان: آمم..نمیدونم عزیزم هنوز باهاش حرف نزدم.
یونا: باشه. بهش بگو بیاد باشه؟ من میرم اتاقم تا نقاشی بکشم!
چان: باشه باشه پرنسس برو..
هیونجین: در و دیوارو مداد رنگی نزنیااا!
یونا: باشه!
چان و بقیه اروم میخندن و یونا از اونجا میره اتاقش با خدمتکار.
لینو: چان اطلاعات از سونگمین بدست اوردم.
چان: عه چه زود
لینو: ما اینیم دیگه
چانگبین: بگو دارن از فصولی میمیرم
لینو: اسمش کیم سونگمینه ۲۵ سالشه. داخل یه دانشگاه رشته ی موسیقی درس میخونه. وقتی ۱۰ سالش بوده مادر و پدرش توی یه تصادف میمیرن و عموش سرپرستیش رو میگیره. سه تا دوست حیلی خیلی صمیمی داره که هم خونه هاش هستن. اسمشون: هان جیسونگ، یانگ جونگین، لی فیلیکس. اینم از عکساشون.
هیونجین: لی فیلیکس عجب کراشیه!
چانگبین: نه بابا اون پسر رو ببین چه کیوتههه! شبیه روباهه!
چان: یه دقیقه خفه شین بزارین ادامشو بگه.
لینو: هان از همشون بهتر-....اهمم اره داشتم میگفتم. یه امگا هست و رایحش هم توت فرنگیه. رنگ مورد علاقشم بنفشه.
هیونجین: تا اینجای کار که یه پسر عادی بوده..
چانگبین: آره.
چان: بچه ها نمیدونم به نظرتون مخشو بزنم؟
لینو: چان اگه واقعا دوستش داری اینکارو بکن.
- ۱۹.۵k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط