در میان جنگل انبوه بارانی

در میان جنگل انبوه بارانی
خیالت می‌کشد من را
به دنبالش
و بارانی که می‌کوبد
به موهایی...
که روزی در میان ارتش دستان تو محفوظ می‌بودند!

صدایت می‌زنم
اما سریع‌تر می‌دوی
تا من به دنبالت
شبیه بچه‌ آهویی که بازی می‌کند
با کودکی در جنگل انبوه بارانی

و خورشیدی که می‌آید که برخیزم
ولی
دیگر نمی‌خواهم
کزین خوابی که تو با من به خوبی در زمستانی
جدا باشم...!

#بداهه
#محمدوفا

«از زبان دختری که در پس تصویر است»
دیدگاه ها (۰)

پلک هایم را روی هم می گذارم و در صدای شب گم می شوم که پرست ا...

#نامِ‌تو...امروز نیاز دارم که نام‌ات را بر زبان بیاورم؛و مشت...

ثریا قنبری

راه‌ گم کرده‌ام؛ درست جایی میان عدم حضورت. در غیابت، خیالت ه...

#زِ_مَستانِ‌زمستانی "زمستان نیست انگاریکسی در من سراغی از دل...

#عشق_در_نزدیکی_قصر#part_2#Jeon_victor#jeon_rina««پژواکِ درد ...

***کنار مشتي خاک در دوردست خودم تنها نشسته ام نوسان خاک ها ش...

پشت چراغ قرمز ایستاده‌ایم، می‌پرسد #رای می دهی؟ می‌گویم: من ...

داریوش ملک پور شاعر خرم‌آبادی

رضا فلاح شاعر بجنوردی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط