از پنجره اتاقم بیرون
از پنجره اتاقم بیرون
انشا پنجره
عینکم را میزنم
نگاهی به شلوغی شهر میکنم
چه شده
خسته شدم
همه گرم کارهای روزانه
وغافل از فکر های داغتر شبانه
واشک های سرد وبی جان
که باچشمانشان قرارداد دائمی بسته است
ابرهای پراکنده ای که
لحظه ای متحد نیستند تا
بارانی هدیه دهند
وآدم های بی فکر واحساسی که
از بی اعصابی دائما دستشان روی بوق است
آهای مگر دنیا دست توست
ونمیگویند شاید کسی
در پشت همین پنجره نزدیک
برای خودش خیال میبافد
ودر گلستان توهم
گل وحشی را میچیند
واز درد آن در خزان آرزوست
نسیم هم دیگر نوازش نمیکند
میکوبد ومیرود
کاش چشم هایم کور بود
که دنیای بی عدالت خدا ارزش دیدن ندارد
کاش ندیده بودم آدم های بی احساس را
که پر کرده اند فضای ذخیره ی خیال سیاهم را
که هر لحظه فکری در آن رد میشود وبدون اجازه ساعتها مرا مشغول خود میکند
بگذار تار ببینم این جمعیت بی رحم ویخ زده را .عینکم را بر میدارم
وبگذارنسیمی نکوبد
بارانی نبارد
وصدای بوق خشمگینی وارد اتاق نشود
پس پنجره را هم میبندم
ودر همان
گوشه ی دنج اتاقم به فکرهای نا خوانده ام فرو میروم.
کپی ممنوع
#khatereh
انشا پنجره
عینکم را میزنم
نگاهی به شلوغی شهر میکنم
چه شده
خسته شدم
همه گرم کارهای روزانه
وغافل از فکر های داغتر شبانه
واشک های سرد وبی جان
که باچشمانشان قرارداد دائمی بسته است
ابرهای پراکنده ای که
لحظه ای متحد نیستند تا
بارانی هدیه دهند
وآدم های بی فکر واحساسی که
از بی اعصابی دائما دستشان روی بوق است
آهای مگر دنیا دست توست
ونمیگویند شاید کسی
در پشت همین پنجره نزدیک
برای خودش خیال میبافد
ودر گلستان توهم
گل وحشی را میچیند
واز درد آن در خزان آرزوست
نسیم هم دیگر نوازش نمیکند
میکوبد ومیرود
کاش چشم هایم کور بود
که دنیای بی عدالت خدا ارزش دیدن ندارد
کاش ندیده بودم آدم های بی احساس را
که پر کرده اند فضای ذخیره ی خیال سیاهم را
که هر لحظه فکری در آن رد میشود وبدون اجازه ساعتها مرا مشغول خود میکند
بگذار تار ببینم این جمعیت بی رحم ویخ زده را .عینکم را بر میدارم
وبگذارنسیمی نکوبد
بارانی نبارد
وصدای بوق خشمگینی وارد اتاق نشود
پس پنجره را هم میبندم
ودر همان
گوشه ی دنج اتاقم به فکرهای نا خوانده ام فرو میروم.
کپی ممنوع
#khatereh
- ۲.۳k
- ۰۷ مهر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط