رمان دریای چشمات
پارت ۱۷۶
من و آیدا روی یه مبل کنار بقیه نشستیم و بحث اول که راجب آرش و آیدا بود شروع شد و با موفقیت فرستادنشون تا حرفاشون رو بزنن.
بعدش خانواده سورن بحث رو پیش کشیدن و اینکه ما قبلا یه آشنایی داشتیم با هم.
این وسط نگاه عصبی پسرا به سورن دیدنی بود.
بعد از کلی وقت دیدن همچین واکنشی اونم از کیارش و شایان باعث شد خندم بگیره.
البته سرم رو پایین انداختم و خندیدم تا بقیه متوجه نشن.
وقتی اسم من رو آوردن تازه استرس به جونم افتاد.
مامان آیدا اتاق خواب مهمان رو نشونم داد و ازمون خواست بریم اونجا.
من جلوتر رفتم و سورن با یه بااجازه دنبالم اومد.
در رو باز کردم و نگاهی به اتاق انداختم.
یه تخت یه نفره که با رو تختی سرمه ای توی اتاق سفید خودنمایی میکرد.
و یه میز آرایشی و آینه که ست اتاق رو تکمیل می کرد.
من رو تخت نشستم و سورن روی صندلی.
تمام مدت فقط خیره شده بود بهم و بدون هیچ حرفی فقط نگام میکرد.
ترجیح دادم خودم شروع کننده ی بحث باشم پس رو بهش گفتم: چیزی نمیخوای بگی؟
سورن همونجوری که به چشمام خیره شده بود گفت: دلم تنگ شده بود واست!
با این حرفش ضربان قلبم بالا رفت و منم خیره شدم به چشماش.
حالا هر دو به چشمای هم خیره شده بودیم و حرفای ناگفتمون رو از طریق چشمامون منتقل می کردیم.
سورن بلند شد و اومد کنارم رو تخت نشست.
نگاهی بهش انداختم که گفت: کی قراره جواب مثبت رو بهم بدی؟
اومدم یکم اذیتش کنم پس خیره شدم تو چشماش و گفتم: من که نگفتم جوابم مثبته.
یه ابروش رو انداخت بالا و گفت: مطمئنی جوابت مثبت نیست؟
بدون حرفی نگاهش کردم که آروم گفت: خودت خواستی.
تا بدونم چی گفته هلم داد که افتادم رو تخت.
خودشم خیمه زد روم و صورتش رو آورد نزدیک صورتم.
نفساش به صورتم میخورد و مورمورم میشد.
آروم گفت: جوابت چیه؟ باهام ازدواج میکنی یا نه؟
تواون موقعیت حرف زدن واقعا سخت بود.
صدای قلبم اونقدر بلند بود که گفتم هر لحظه ممکنه بشنوه.
دوباره صداش کنار گوشم پیچید و گفت: دوست دارم.
همین جملش کافی بود که قلبم بیشتر از قبل بیتابی کنه.
نذاشتم بیشتر از این تو اون موقعیت بمونیم و با لحن آروم مثل خودش گفتم: پس یه آرزوم رو برآورده کن.
خیره شد به چشمام و گفت: این یعنی قبول کردی؟
سرم رو تکون دادم که لبخندی زد و فاصله ی بینمون رو از بین برد و لبای گرمش، لبام رو لمس کرد.
من و آیدا روی یه مبل کنار بقیه نشستیم و بحث اول که راجب آرش و آیدا بود شروع شد و با موفقیت فرستادنشون تا حرفاشون رو بزنن.
بعدش خانواده سورن بحث رو پیش کشیدن و اینکه ما قبلا یه آشنایی داشتیم با هم.
این وسط نگاه عصبی پسرا به سورن دیدنی بود.
بعد از کلی وقت دیدن همچین واکنشی اونم از کیارش و شایان باعث شد خندم بگیره.
البته سرم رو پایین انداختم و خندیدم تا بقیه متوجه نشن.
وقتی اسم من رو آوردن تازه استرس به جونم افتاد.
مامان آیدا اتاق خواب مهمان رو نشونم داد و ازمون خواست بریم اونجا.
من جلوتر رفتم و سورن با یه بااجازه دنبالم اومد.
در رو باز کردم و نگاهی به اتاق انداختم.
یه تخت یه نفره که با رو تختی سرمه ای توی اتاق سفید خودنمایی میکرد.
و یه میز آرایشی و آینه که ست اتاق رو تکمیل می کرد.
من رو تخت نشستم و سورن روی صندلی.
تمام مدت فقط خیره شده بود بهم و بدون هیچ حرفی فقط نگام میکرد.
ترجیح دادم خودم شروع کننده ی بحث باشم پس رو بهش گفتم: چیزی نمیخوای بگی؟
سورن همونجوری که به چشمام خیره شده بود گفت: دلم تنگ شده بود واست!
با این حرفش ضربان قلبم بالا رفت و منم خیره شدم به چشماش.
حالا هر دو به چشمای هم خیره شده بودیم و حرفای ناگفتمون رو از طریق چشمامون منتقل می کردیم.
سورن بلند شد و اومد کنارم رو تخت نشست.
نگاهی بهش انداختم که گفت: کی قراره جواب مثبت رو بهم بدی؟
اومدم یکم اذیتش کنم پس خیره شدم تو چشماش و گفتم: من که نگفتم جوابم مثبته.
یه ابروش رو انداخت بالا و گفت: مطمئنی جوابت مثبت نیست؟
بدون حرفی نگاهش کردم که آروم گفت: خودت خواستی.
تا بدونم چی گفته هلم داد که افتادم رو تخت.
خودشم خیمه زد روم و صورتش رو آورد نزدیک صورتم.
نفساش به صورتم میخورد و مورمورم میشد.
آروم گفت: جوابت چیه؟ باهام ازدواج میکنی یا نه؟
تواون موقعیت حرف زدن واقعا سخت بود.
صدای قلبم اونقدر بلند بود که گفتم هر لحظه ممکنه بشنوه.
دوباره صداش کنار گوشم پیچید و گفت: دوست دارم.
همین جملش کافی بود که قلبم بیشتر از قبل بیتابی کنه.
نذاشتم بیشتر از این تو اون موقعیت بمونیم و با لحن آروم مثل خودش گفتم: پس یه آرزوم رو برآورده کن.
خیره شد به چشمام و گفت: این یعنی قبول کردی؟
سرم رو تکون دادم که لبخندی زد و فاصله ی بینمون رو از بین برد و لبای گرمش، لبام رو لمس کرد.
۳۸.۶k
۱۳ اسفند ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.