𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
پارت ۱ | شبی که نگاهش متوقفم کرد
در دنیای آنها، مهمانیها برای خوشگذرانی نبود.
پشت هر لبخند، یک معامله پنهان بود.
پشت هر دست دادن، یک تهدید.
و پشت هر لیوان شراب، گاهی سرنوشت یک خانواده رقم میخورد.
آن شب، یکی از بزرگترین عمارتهای سئول میزبان مهمانیای بود که فقط خانوادههای قدرتمند مافیا اجازه ورود به آن را داشتند.
و من...
رُزالین، دختر یکی از شناختهشدهترین مردان این دنیا، مجبور بود کنار پدرم وارد آن مهمانی شوم.
ماشین مشکیرنگ مقابل عمارت توقف کرد.
در باز شد.
پدرم پیاده شد و من بعد از او از ماشین بیرون آمدم.
لباس مشکی بلند و سادهای پوشیده بودم؛ نه آنقدر پرزرقوبرق که توی چشم بزند و نه آنقدر ساده که بین آن همه آدم گم شوم.
پدرم قبل از ورود، آرام دستش را روی بازویم گذاشت.
پدر رُزالین: رُز.
رُزالین: بله؟
پدر رُزالین: امشب کنار من میمونی.
لبخند کوچکی زدم.
رُزالین: میدونم بابا.
نگاهش جدیتر شد.
پدر رُزالین: و با هیچکس دربارهی کارهای خانواده صحبت نمیکنی.
رُزالین: قول میدم.
پدرم چند ثانیه نگاهم کرد.
پدر رُزالین: خوبه. برو داخل.
درهای بزرگ عمارت باز شدند.
صدای موسیقی آرام، نور لوسترهای کریستالی و لباسهای رسمی مهمانها فضای سالن را پر کرده بود.
من کنار پدرم وارد شدم.
تقریباً همه او را میشناختند.
یکی جلو میآمد، دست میداد.
یکی دیگر سر خم میکرد.
و من فقط لبخند میزدم.
تا اینکه...
پدرم ناگهان متوقف شد.
من هم ایستادم.
مردی مقابلمان قرار داشت؛ حدود پنجاه ساله، با کت مشکی گرانقیمت و چهرهای سرد.
پدر رُزالین: جئون.
پدر جونگکوک: خوش اومدی.
آنها دست دادند.
من آرام کنار پدرم ایستاده بودم که مرد، نگاهش را به من انداخت.
پدر جونگکوک: و این...
پدرم لبخند زد.
پدر رُزالین: دخترمه. رُزالین.
مرد سرش را کمی خم کرد.
پدر جونگکوک: بزرگ شده.
رُزالین: خوشبختم.
پدر جونگکوک: همچنین.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
مردی وارد سالن شد.
و انگار برای چند ثانیه...
همهچیز آرامتر شد.
کتوشلوار مشکی، موهای مرتب، نگاه سرد و قدمهایی آرام اما محکم.
هیچکس برایش کنار نمیرفت چون مجبور بود.
کنار میرفتند چون میدانستند چه کسی دارد از میانشان عبور میکند.
جئون جونگکوک.
پسر بزرگ خانواده جئون.
مردی که اسمش در محافل مافیایی با احتیاط گفته میشد.
او جلو آمد.
پدرش نگاهش کرد.
پدر جونگکوک: بالاخره اومدی.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
جونگکوک: جلسه طول کشید.
بعد نگاهش روی جمعیت چرخید.
و ناگهان...
روی من متوقف شد.
نه بیشتر از چند ثانیه.
اما همان چند ثانیه کافی بود.
نگاهش سرد بود.
سنگین.
طوری که انگار داشت چیزی را دربارهام بررسی میکرد.
من ناخودآگاه نگاهم را دزدیدم.
پدرم متوجه شد.
اما چیزی نگفت.
جونگکوک هم بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارمان رد شد.
---
چند ساعت بعد، من کنار یکی از پنجرههای بزرگ سالن ایستاده بودم.
لیوان نوشیدنی در دستم بود و به باغ عمارت نگاه میکردم.
از شلوغی خسته شده بودم.
صدایی پشت سرم آمد.
جونگکوک: از مهمونی خوشتون نیومده؟
برگشتم.
خودش بود.
فاصلهاش با من زیاد بود.
اما حضورش عجیب سنگین بود.
رُزالین: نه... فقط کمی شلوغه.
نگاهش به سالن رفت.
جونگکوک: اینجا جای آدمهای آروم نیست.
لبخند کوچکی زدم.
رُزالین: پس شما چرا اینجایید؟
برای اولین بار گوشه لبش کمی بالا رفت.
جونگکوک: چون من آروم نیستم.
نمیدانستم باید بخندم یا نه.
پس فقط نگاهش کردم.
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد.
بعد صدای پدرم از آن طرف سالن آمد.
پدر رُزالین: رُز!
برگشتم.
رُزالین: باید برم.
جونگکوک سر تکان داد.
جونگکوک: شب بخیر، رُز.
مکث کردم.
رُزالین: شما اسممو از کجا میدونستید؟
جونگکوک مستقیم نگاهم کرد.
جونگکوک: همهچیز دربارهی آدمهایی که وارد دنیای من میشن، مهمه.
و قبل از اینکه چیزی بگویم، از کنارم رد شد.
من هنوز به رفتنش نگاه میکردم.
---
آن طرف سالن، جونگکوک کنار پدرش ایستاده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش جا نشد تو کامنتاس
بچها من از نوشتن اسماتش خجالت میکشم و اینکه سر اون پست بیشتر از دونفر ریکت ندادن پس شاید بعضیاتون خوشتون نیاد. 😂💔
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
پارت ۱ | شبی که نگاهش متوقفم کرد
در دنیای آنها، مهمانیها برای خوشگذرانی نبود.
پشت هر لبخند، یک معامله پنهان بود.
پشت هر دست دادن، یک تهدید.
و پشت هر لیوان شراب، گاهی سرنوشت یک خانواده رقم میخورد.
آن شب، یکی از بزرگترین عمارتهای سئول میزبان مهمانیای بود که فقط خانوادههای قدرتمند مافیا اجازه ورود به آن را داشتند.
و من...
رُزالین، دختر یکی از شناختهشدهترین مردان این دنیا، مجبور بود کنار پدرم وارد آن مهمانی شوم.
ماشین مشکیرنگ مقابل عمارت توقف کرد.
در باز شد.
پدرم پیاده شد و من بعد از او از ماشین بیرون آمدم.
لباس مشکی بلند و سادهای پوشیده بودم؛ نه آنقدر پرزرقوبرق که توی چشم بزند و نه آنقدر ساده که بین آن همه آدم گم شوم.
پدرم قبل از ورود، آرام دستش را روی بازویم گذاشت.
پدر رُزالین: رُز.
رُزالین: بله؟
پدر رُزالین: امشب کنار من میمونی.
لبخند کوچکی زدم.
رُزالین: میدونم بابا.
نگاهش جدیتر شد.
پدر رُزالین: و با هیچکس دربارهی کارهای خانواده صحبت نمیکنی.
رُزالین: قول میدم.
پدرم چند ثانیه نگاهم کرد.
پدر رُزالین: خوبه. برو داخل.
درهای بزرگ عمارت باز شدند.
صدای موسیقی آرام، نور لوسترهای کریستالی و لباسهای رسمی مهمانها فضای سالن را پر کرده بود.
من کنار پدرم وارد شدم.
تقریباً همه او را میشناختند.
یکی جلو میآمد، دست میداد.
یکی دیگر سر خم میکرد.
و من فقط لبخند میزدم.
تا اینکه...
پدرم ناگهان متوقف شد.
من هم ایستادم.
مردی مقابلمان قرار داشت؛ حدود پنجاه ساله، با کت مشکی گرانقیمت و چهرهای سرد.
پدر رُزالین: جئون.
پدر جونگکوک: خوش اومدی.
آنها دست دادند.
من آرام کنار پدرم ایستاده بودم که مرد، نگاهش را به من انداخت.
پدر جونگکوک: و این...
پدرم لبخند زد.
پدر رُزالین: دخترمه. رُزالین.
مرد سرش را کمی خم کرد.
پدر جونگکوک: بزرگ شده.
رُزالین: خوشبختم.
پدر جونگکوک: همچنین.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
مردی وارد سالن شد.
و انگار برای چند ثانیه...
همهچیز آرامتر شد.
کتوشلوار مشکی، موهای مرتب، نگاه سرد و قدمهایی آرام اما محکم.
هیچکس برایش کنار نمیرفت چون مجبور بود.
کنار میرفتند چون میدانستند چه کسی دارد از میانشان عبور میکند.
جئون جونگکوک.
پسر بزرگ خانواده جئون.
مردی که اسمش در محافل مافیایی با احتیاط گفته میشد.
او جلو آمد.
پدرش نگاهش کرد.
پدر جونگکوک: بالاخره اومدی.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
جونگکوک: جلسه طول کشید.
بعد نگاهش روی جمعیت چرخید.
و ناگهان...
روی من متوقف شد.
نه بیشتر از چند ثانیه.
اما همان چند ثانیه کافی بود.
نگاهش سرد بود.
سنگین.
طوری که انگار داشت چیزی را دربارهام بررسی میکرد.
من ناخودآگاه نگاهم را دزدیدم.
پدرم متوجه شد.
اما چیزی نگفت.
جونگکوک هم بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارمان رد شد.
---
چند ساعت بعد، من کنار یکی از پنجرههای بزرگ سالن ایستاده بودم.
لیوان نوشیدنی در دستم بود و به باغ عمارت نگاه میکردم.
از شلوغی خسته شده بودم.
صدایی پشت سرم آمد.
جونگکوک: از مهمونی خوشتون نیومده؟
برگشتم.
خودش بود.
فاصلهاش با من زیاد بود.
اما حضورش عجیب سنگین بود.
رُزالین: نه... فقط کمی شلوغه.
نگاهش به سالن رفت.
جونگکوک: اینجا جای آدمهای آروم نیست.
لبخند کوچکی زدم.
رُزالین: پس شما چرا اینجایید؟
برای اولین بار گوشه لبش کمی بالا رفت.
جونگکوک: چون من آروم نیستم.
نمیدانستم باید بخندم یا نه.
پس فقط نگاهش کردم.
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد.
بعد صدای پدرم از آن طرف سالن آمد.
پدر رُزالین: رُز!
برگشتم.
رُزالین: باید برم.
جونگکوک سر تکان داد.
جونگکوک: شب بخیر، رُز.
مکث کردم.
رُزالین: شما اسممو از کجا میدونستید؟
جونگکوک مستقیم نگاهم کرد.
جونگکوک: همهچیز دربارهی آدمهایی که وارد دنیای من میشن، مهمه.
و قبل از اینکه چیزی بگویم، از کنارم رد شد.
من هنوز به رفتنش نگاه میکردم.
---
آن طرف سالن، جونگکوک کنار پدرش ایستاده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش جا نشد تو کامنتاس
بچها من از نوشتن اسماتش خجالت میکشم و اینکه سر اون پست بیشتر از دونفر ریکت ندادن پس شاید بعضیاتون خوشتون نیاد. 😂💔
- ۲.۰k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط