{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۲ | «دردسر پشت در»

🖤 پارت ۲ | «دردسر پشت در»

لانا هنوز جلوی درِ عمارت ایستاده بود.

نگاهش به ماشین‌هایی بود که یکی‌یکی وارد محوطه می‌شدند.

زیر لب گفت:

— «خب... از همین امروز شروع شد.»

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنید.

لانا برگشت.

چهار پسر ناشناس چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بودند.

یکی‌شان جلو آمد.

— «خانوم، اینجا چیکار می‌کنی؟»

لانا با خونسردی جواب داد:

— «به شما مربوط نیست.»

پسر خندید.

— «چه زبون درازی هم داره.»

دو نفر دیگر جلو آمدند.

لانا یک قدم عقب رفت.

— «گفتم دور شید.»

یکی از آن‌ها دستش را جلو آورد.

لانا سریع دستش را کنار زد و عقب کشید.

— «به من دست نزن.»

اما ناگهان یکی از پسرها راهش را بست.

لانا فهمید اوضاع جدی شده.

با سرعت کنار رفت، اما یکی دیگر جلویش ظاهر شد.

— «کجا؟»

لانا اخم کرد.

— «اشتباه بزرگی کردید که جلوی منو گرفتید.»

همان لحظه یکی از آن‌ها به سمتش حمله کرد.

لانا جاخالی داد و خودش را کنار کشید.

اما تعدادشان زیاد بود.

یکی از پسرها دوباره جلو آمد و لانا مجبور شد با تمام توان از خودش دفاع کند.

صدای درگیری محوطه را پر کرده بود.

---

داخل عمارت...

جونگ‌کوک پشت پنجره ایستاده بود.

صدای شلوغی توجهش را جلب کرد.

ابروهایش در هم رفت.

— «اون بیرون چه خبره؟»

یکی از افرادش سریع به سمت پنجره رفت.

— «رئیس... اون دختره.»

جونگ‌کوک با دیدن لانا که میان چند نفر گیر افتاده بود، بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.

---

درِ عمارت با شدت باز شد.

جونگ‌کوک وارد محوطه شد.

نگاهش سرد و خطرناک بود.

— «کافیه.»

همه برای لحظه‌ای ایستادند.

یکی از پسرها برگشت.

— «تو دیگه کی هستی؟»

جونگ‌کوک آرام جلو آمد.

— «کسی که بهتره همین الان از اینجا برید.»

پسر با تمسخر خندید.

— «و اگه نریم؟»

جونگ‌کوک کت مشکی‌اش را مرتب کرد.

— «اون‌وقت خودتون انتخاب کردید.»

یکی از پسرها به سمتش حمله کرد.

جونگ‌کوک سریع کنار رفت و او را عقب راند.

درگیری شروع شد.

لانا چند قدم عقب رفت و با ناباوری نگاهش کرد.

جونگ‌کوک با چند حرکت سریع، یکی‌یکی آن‌ها را مجبور به عقب‌نشینی کرد.

یکی از افراد عمارت هم خودش را رساند و بقیه را دور کرد.

چند لحظه بعد، پسرها با عجله از محوطه فرار کردند.

سکوت برگشت.

لانا نفسش را بیرون داد.

جونگ‌کوک آرام به سمتش آمد.

چشمان سردش روی صورت لانا ثابت ماند.

— «خوبی؟»

لانا سریع سر تکان داد.

— «آره.»

جونگ‌کوک اخم کرد.

— «مطمئنی؟»

— «بله.»

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد جونگ‌کوک با لحنی جدی گفت:

— «از این به بعد، تنها جلوی در نمی‌ایستی.»

لانا با تعجب نگاهش کرد.

— «چرا؟»

جونگ‌کوک:

— «چون اینجا امن نیست.»

لانا آرام گفت:

— «پس... چرا منو نجات دادی؟»

جونگ‌کوک مکث کرد.

نگاهش برای لحظه‌ای نرم شد، اما خیلی زود دوباره همان حالت سرد همیشگی را گرفت.

— «چون تو الان زیر سقف منی.»

بعد برگشت و وارد عمارت شد.

لانا همان‌جا ماند.

دستش را روی قلبش گذاشت.

نمی‌دانست چرا...

اما برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بود، احساس کرد شاید اینجا فقط یک مأموریت نباشد.

شاید...

پناهی باشد که اصلاً انتظارش را نداشت.
دیدگاه ها (۰)

🖤 پناه من𝐂𝐡𝐚𝐫𝐚𝐜𝐭𝐞𝐫 𝐈𝐧𝐭𝐫𝐨 | معارفه شخصیت‌ها🖤 لاناسن: ۱۸ سالشغ...

پارت دوم | یک قدم تا دشمنباران آرام روی شیشه‌های ماشین می‌زد...

((((پارت چهار))))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط