{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم رب الشهداء...

بسم رب الشهداء...




خاطره ای از همرزم شهید حجت باقری:

یه روز دیدم شهید باقری باسر و وضع خاکی و گلی از در اومد تو گفتم فرمانده چه خبر کجا بودید که این طور خاکی و گلی شدید لبخند ملیحی زد و رفت نشست میدونستم داره ازگفتن موضوع خودداری میکنه!!!

چند روزی تکرار شد تا اینکه ی شب که شیفت بودم گاه وبی گاه خوابم میبرد و چرت میزدم که یک لحظه متوجه شدم سایه ای از جلوی چشمام رد شد وسوسه شدم و سایه رو تعقیب کردم ببینم چکارمیکنه دنبالش...

رفتم دیدم ایشون مشغول نظافت حیاط وسرویسهای بهداشتی هستند...

خجالت کشیدم و دویدم سمتشون و از ایشون خواستم ادامه کار رو به من بسپاره گفتم:
شما فرماندهی این کارا وظیفه ماست که نیروی شما هستیم ایشون جواب دادن کاری که واسه رضای خدا باشه جایگاه انسان رو تغییر نمیده من این کارو دوست دارم و انجام میدم ، چون میدونستم بچه ها اگه بدونن نمیذارن انجام بدم قبل از نماز صبح و تو تاریکی انجام میدم از خودم خجالت کشیدم سرمو پایین انداختم وگفتم به خدا قسم شما خیلی بزرگواری...

شهید مدافع حرم حجت باقری
نقل از همسر شهید...




شهادت جامونده های گنه کار صلوات...
دیدگاه ها (۲)

بسم رب الشهداء...شهید ﻣﯿﺜﻢ ﻣﺪﻭﺍﺭﯼبه نقل از شهید ﻣﺤﺴﻦ ﮐﻤﺎﻟﯽ‏ﻣ...

بسم رب الشهداء...ارادت شهیدعلیزاده به شهید صفری تبار...شهید ...

بسم رب الشهداء...شهید مدافع حرم سجاد دهقان...تاریخ تولد:1362...

بسم رب الشهداء...شهیدمدافع حرم سردار حاج عزت الله سلیمانی......

ازدواج اجباری

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p16از رستوران خار...

پارت ۴نقشه ای از قرار فردا روی تخته کشیدم لب زدم گفتم« ببین ...

part 10ویو مایکیاز شرکت برگشتم خسته بودم و و ذهنم درگیر این ...

برده عمارت جئون

part ۷

فیک کوک پارت =۶ویو خودم (😁)لنا خیلی خوشحال بود چون این اولین...

پارت ۱ ویو ا.تساعت از دوازده شب گذشته بود سکوت خسته کننده ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط