وقتی در مکزیک بودم، از سرخپوستی پرسیدم چند سالش است، و او

وقتی در مکزیک بودم، از سرخپوستی پرسیدم چند سالش است، و او گفت: کوتاه زمانی دیگر شصت و پنج سال می‌شود که شروع به مردن کرده‌ام. منظورش را نفهمیدم؛ و گفت در آنجا، همه همینطوری سن‌شان را می‌گویند. آدم از لحظه‌ای که به دنیا می‌آید شروع به مردن می‌کند...

✍ 🏼 #ایوان_کلیما
📚 #در_انتظار_تاریکی_در_انتظار_روشنایی
دیدگاه ها (۳)

گاهی عشق، از جایی شروع می‌شود که منطق هنوز نرسیده است. یکی ...

HATE TO LOVE²¹جین‌وو:خب...شماها یادتون نمیاد.چشمام کمی ریز ش...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁷من آزادم و برای همین است که گمگشته‌امفرانتس ک...

فاصله یک لبخند تا جنون

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜 قـفـس طـلایـیPart ³ویو میرا ساعت دقیقاً نه...

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۰

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :پیامبران الهی علیهم الس...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط