{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رضا

#رضا
همینکه رسیدیم بیمارستان بردنش سمته مراقبت های ویژه
دلم مث سیر و سرکه میجوشید...
حالم اصن اوکی نبود
خواستم ب پانیذ و مهراب زنگ بزنم ....بعد گفتم ول کن این وقت شبه میگرخن
سرمو بین دو تا دستام گرفتم و رو صندلی نشستم
چشم به در دوختم
بعد چند ساعت دیدم دکتر از اتاق اومد بیرون و گف
آقای برزگر خانمتون باید یه چند روزی مهمون ما باشن
_اقای دکتر چی شده؟؟
+واسش ازمایش و سونو نوشتم تا فردا جواب میاد باید صبر کنید اقا برزگر
_ممنون آقای دکتر
"روز بعد"
دکتر از اتاق اومد بیرون
_اقای برزگر...متاسفانه بچه سقط شده...خانمتون باردار بوده اونم از چند ماه قبل....
فکر کنم میدونسته اما به شما چیزی نگفته
چون گفتم استعلام بگیرن گفتن ایشون چند بار واسه سونو ازمایش اومده بود
بچه از قبل سقط شده و تازه دیشب علایم بروز کرده
متاسفم
من کپ کرده بودم
بچه؟؟کدوم بچه؟؟؟اگه بچه ای در کاره از کیه؟؟؟چرا شکمش نزده بیرون
حالم بدتر شد
به پانیذ لوکیشن بیمارستانو دادم و گفتم خودشو سریع تر برسونه بیمارستان
ادامه دارد....‌
دیدگاه ها (۱۱)

رمان تهکوک

#ارباب‌سنگدل #پارت_19 ا.ت با چشمای قرمز. از پله ها اومد پ...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

پارت ۲

عشق پنهان

رمان دخت من

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ویو ا. تسرم گیج م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط